<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پولیور خاکستری</title>
<link>http://poliverekhakestari.blogfa.com/</link>
<description>دست نوشته های شازده کوچولو</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 19 Nov 2009 20:26:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-252.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.img98.com/images/qzi5hky6yhzzgdq6o.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;امروز از آن روزهای ابری و دلگیر است. از همان روزهایی که قرار نیست بارانی در کار باشد ولی آسمان کیپ تا کیپ پر است از ابرهای بخیلی که چشم ندارند ما را چتر به دست ببینند. به نظرم خوبی باران به این است که زیپ کاپشنت را تا زیر چانه بالا بکشی و صورت ات که خیس شد، باران راه بیفتد از لای موهایت، خودش را بلغزاند بر گونه ها و برود تا روی گردن ... خوبی باران این است که از درون خیس شوی... روزهای به این دلگیری پر است از لحظه هایی که قرار نیست تکرار شوند. مثل روزهایی که خودت را هر جور شده میرساندی به هتل هما تا بنشینی پشت آن دیوارهای شیشه ای و منتظر بمانی تا اولین قطره ها فرو بریزد و به خیال راحت چایی داغت را می گیرفتی بین دو دست ات تا بخارش بیاید بالا، درست رو به روی چشمانت و تو آدمهایی که دارند از قطره های باران فرار میکنند را نگاه کنی. از پشت همان بخار و لبخند مبسوط بزنی...&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 20:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poliverekhakestari&amp;postid=252</comments>
<dc:creator>poliverekhakestari</dc:creator>
<guid>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-252.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدم ها</title>
<link>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدم‌ها&lt;BR&gt;بزرگ که می‌شوند&lt;BR&gt;ديگر بلندپروازی‌های بزرگ ندارند&lt;BR&gt;اشتباهات بزرگ نمی‌کنند&lt;BR&gt;حماقت‌های بزرگ هم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آدم‌بزرگ‌ها&lt;BR&gt;بلندپروازی‌های کوچک دارند&lt;BR&gt;اشتباهات کوچک&lt;BR&gt;حماقت‌های کوچک&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #999999&quot;&gt;اَلِساندرو ايلِخا&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 19:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poliverekhakestari&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>poliverekhakestari</dc:creator>
<guid>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگرانی های بی درمان من</title>
<link>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-248.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این روزها، روزهای گپ زدن است. گپ های چند ساعته. از همانهایی که با بحث های خاله زنکی شروع میشود و میکشد به ص.ی.ا.ص.ت و آخرش میرود درست سر اصل مطلب و بقیه حرفها با بغض زده میشود. از همان روزهایی که باید تمام پیاده روهای پاییزی رو تک و تنها گز کرد. از همان روزهایی که باید پناهنده شد به همان گلخانه دوست داشتنی و گوشه ای نشست و به دیگرانی خیره شد که این همه با ذهنی خالی و دلی آسوده میخندند، حتی اگر آن طورها که نشان میدهند هم شاد نباشند. این روزها، روزهای گپ های طولانی مدت است. اینکه من باید ساعتها برایت حرف بزنم از آدمها. از دسته بندی های ذهنم. از نگرانی ها و دغدغه هایی که هر روز پر رنگ تر میشوند. از اضطرابی که همیشگی شده است. بگویم از آدمی که برایم مثل بت است و هر لحظه نگران از دست دادنش هستم. &lt;BR&gt;بت...&lt;BR&gt;گفته بودم از همه چیز فراری شده ام. به خاطر همین بت است. به خاطر همین اضطراب است. شاید خنده دار باشد. شاید تصوراتم از یک کودک هم کودکانه تر باشد. ولی من نگران از دست دادن آدمهایی هستم که مثل ... مثل نفس کشیدن هستند. نگران دستان لرزان عزیزی هستم وقتی چایی قند پهلوی دبش را تعارف میکند. نگران موهای سفید شقیقه های بت دوست داشتنی ام، پدرم هستم. نگران نگاه های مادر... من برای تمام داشته هایم که میتوانند لذت بخش ترین باشند، نگرانم... همین من را هی از همه دور میکند. فاصله ها زیاد میشود ولی چیزی از این نگرانی کم نمیکند. چیزی جایگزین این اضطراب احمقانه و بی مورد نمیشود. &lt;BR&gt;کلی حرف دیگر هم هست... باشد برای بعد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;همین هاست که نمیگذارد دیگر بنویسم. نوشتن یک ذهن خالی میخواهد. به قولی &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ساده نوشتن دستهاي سفيد و چاق ميخواهد&lt;BR&gt;و دستهاي سفيد و چاق&lt;BR&gt;پيراهن&lt;BR&gt;يا حداقل دستكشي بدون پارگي&lt;BR&gt;بدون زخم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 09:16:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poliverekhakestari&amp;postid=248</comments>
<dc:creator>poliverekhakestari</dc:creator>
<guid>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-248.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-247.aspx</link>
<description>&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://photos-f.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc1/hs272.snc1/9932_1235091751330_1050272316_768840_3017274_n.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;خداي من! ليلا چه قدر زيبا بود. مخصوصا پرنده اي كه هميشه بالاي چشم هايش در پرواز بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 10:13:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poliverekhakestari&amp;postid=247</comments>
<dc:creator>poliverekhakestari</dc:creator>
<guid>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-247.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لیوان چای سیاه خیلی بزرگ !</title>
<link>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-246.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خیلی وقت‌ها می‌شود که داری مثلا چایی‌ات را با سر و صدای هر چه تمام‌تر با یک قاشق فلزی هم می‌زنی. هی هم می‌زنی، هی هم می‌زنی. بعد سر و صدایش در حدی هست که چشم غره‌های اطرافیان را به سمت‌ات سرازیر کند. درست در همان لحظه‌های هم زدن که یک جور سمفونی‌وار افکارت را هم می‌زند، می‌رسی به همان قسمت از ذهنیاتت که تبدیل به کلمه نمی‌شوند. کلا به زبان نمی‌آیند. از همان‌هایی که همیشه باید ازشان صرف نظر کنی. بی‌خیالشان شوی تا شاید یک روزی در یک موقعیت بغرنج دیگری سرازیر شود توی استکان چایی‌ات! بعد سعی می‌کنی هی پلک بزنی. می‌خواهی تصویری که در پشت ذهنت قرار گرفته و حس می‌کنی همه دارند با وضوح هر چه تمام‌تر می‌بینندش را یک جورهایی مخفی کنی. هر پلکی که می‌زنی انگار همه چیز واضح‌تر و شفاف‌تر می‌شود. همه چیز رنگی‌تر می‌شود. نگاه‌ها بهت‌زده‌تر می‌شوند و تو بلند می‌شوی می‌روی و بی‌خیال چایی و قاشق فلزی و استکان می‌شوی. چند روز که گذشت یادت می‌آید که خیلی وقت است حرف نزده‌ای. همه‌اش را قورت داده‌ای. همه‌اش شده جزو همان ذهنیات مخفی. جزو همان‌هایی که دیگران قرار نیست ببینند و بشنوندش!&lt;BR&gt;درست مثل الان...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 06:29:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poliverekhakestari&amp;postid=246</comments>
<dc:creator>poliverekhakestari</dc:creator>
<guid>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-246.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای تو</title>
<link>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.img98.com/images/stdov0220f9eicmkd0.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخند &lt;BR&gt;و خنده هایت را همراه برق چشمانت &lt;BR&gt;هدیه کن&lt;BR&gt;این با ارزش ترین هدیه &lt;BR&gt;از سوی توست&lt;BR&gt;که مرا مست میکند&lt;BR&gt;و تعریفی به اسم&lt;BR&gt;انسان یا شاید دوست&lt;BR&gt;و دوست داشتن را &lt;BR&gt;برایم تعبیر می کند.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: برای تو که همیشه در قلبم درخشان خواهی ماند دوست بال دار من.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 16:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poliverekhakestari&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>poliverekhakestari</dc:creator>
<guid>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدت مبارک شازده کوچولو</title>
<link>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-244.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ny-image3.etsy.com/il_430xN.90452259.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: و من یک سال پیرتر شدم.  تولدم مبارک &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 04:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poliverekhakestari&amp;postid=244</comments>
<dc:creator>poliverekhakestari</dc:creator>
<guid>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-244.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-243.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.streem.us/assets/picture203684.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 11:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poliverekhakestari&amp;postid=243</comments>
<dc:creator>poliverekhakestari</dc:creator>
<guid>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-243.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.img98.com/images/12mus7odrvzw9zlmnuy3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;آسمان سكوت اختيار كرده است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;در برابر خواب شهر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;باد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;از عشق بازي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;با دامنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;م&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;د&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 00:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poliverekhakestari&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>poliverekhakestari</dc:creator>
<guid>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توي سينه‌اش جان جان جان... </title>
<link>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ترنم به تارش یک روبان سبز گره زده. نت‌ها را كنار هم مي‌چيند و می‌خواند: توي سينه‌اش جان جان جان... &lt;BR&gt;من چشم دوخته ام به صفحه تلوزیون و به حقارت حیوان صفت‌هایی فکر می‌کنم که زنده‌ماندنشان گره کور خورده با اعترافات انسان‌هایی که برای آرمان‌هایشان جنگیده‌اند...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 19:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poliverekhakestari&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>poliverekhakestari</dc:creator>
<guid>http://poliverekhakestari.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
