نمیدونم باید الان عکس ندا رو گذاشت لحظهای که چشماش هنوز به دوربین هست، یا اون لحظهای که خون داره از چشم و گوشش میزنه بیرون یا عکس اون زن حاملهای که تیر خورده و یا لحظهای که توی اتاق عمل دارن بچهاش رو از توی شکم تیر خوردهاش بیرون میارن و روی بدن بچه یک سوراخ گنده هست... جای تیر... نمیدونم این روزها باید خفه خون گرفت و چیزی نگفت یا اینکه باید لحظه لحظهاش رو نوشت تا از یاد نره...
نمیدونم باید نشست و تماشاچی این بازی بود یا اینکه ...
گر بدین سان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک
+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/01ساعت6:23 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو |
|