خدایا... اگه هستی، اگه وجود داری، پس الان کجا هستی؟ داری چی کار میکنی؟ هنوز کاسه فرنی ات توی دستات هست؟ هنوز داری با عروسک های خیمه شب بازی ات حال میکنی؟ خدا... این روزها خیلی داغونه. این رو بفهم لطفا! نمیتونم بخوابم. حتی یک ثانیه. دارم روانی میشم... شدم... تو اون بالا چه کاره هستی پس؟ فقط یه تماشاچی؟
+نوشته شده در سه شنبه 1388/03/26ساعت1:58 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو |
|