|
ترنم به تارش یک روبان سبز گره زده. نتها را كنار هم ميچيند و میخواند: توي سينهاش جان جان جان...
روزهای نان تست و کره بادام زمینی! روزهای تبریک تولد به این و آن. روزهای معاشرت با آدمهایی که نمیشناسیشان. روزهای تابستانی گرم. روزهای استخرهای خالی. روزهای شوخی های احمقانه. روزهای معمولی...خیلی معمولی... روزهای کتاب و فیلم. روزهای لم دادن روی کاناپه. روزهای بی حسی مطلق. روزهایی که قرار نیست هیچ چیز خوب یا بدی داشته باشند. فقط آمده اند که بروند. فقط هستند تا بدانی گاهی بی خاصیت تر از خودت ، خودت هستی. روزهای کولت و پروست. روزهای رولان بارت. روزهای "این گربه عزیز". روزهایی که بیشتر پشت شیشه میگذرد تا هر جای دیگر. روزهایی که تو با نفرت آدمها را نگاه میکنی. روزهایی که آدم آن طرف شیشه میداند که اگر قدرتش را داشتی خرخره اش را میجویدی. روزهای دسر نسکافه. روزهایی که مال تو نیستند ولی معلوم نیست چه گونه از زندگی ات سر درآورده اند. روزهای لبخند زدن های احمقانه. روزهای ساعتهای کش دار... روزهای بزرگراه های یک طرفه. روزهای...
تکیه داده ام به دیوار. دیوار سنگی حیاط. دیوار داغ سنگی حیاط! نیم ساعت بیشتر نگذشته. از... از آفتاب داغ اواخر بهار. کتاب " پروست و من" را ورق میزنم. حواسم هیچ جا نیست. نه به کتاب، نه به فکرهایی که چمباتمه زده اند این گوشه و آن گوشه ذهن. خیره مانده ام. به کلمه ها. به آ های بی کلاه و با کلاه... فکر میکنم به کلاه گشادی که بر سرمان رفته است و قرار است خودمان را به نفهمی بزنیم تا آب از آب تکان نخورد. " کج خلق و گرفته ام، کج خلقی شومان وار: توالی شکسته ای از حالت های عصبی متضاد، موج هایی از اضطراب، تصور بدترین وضعیت، و سرخوشی نا به هنگام، امروز صبح در اوج دلواپسی بلوری از شادکامی آمد: هوا، موسیقی، قهوه، یک سیگار، یک قلم خوب، صدای اهل خانه." تمام اعتقادم را از دست داده ام. به هر چیزی که اسمش را گذاشته اند خدا! چه قدر خوب بود اگر آدم گاهی میمرد! میمرد تا نمیدید چیزهایی را که این همه...
نمیدونم باید الان عکس ندا رو گذاشت لحظهای که چشماش هنوز به دوربین هست، یا اون لحظهای که خون داره از چشم و گوشش میزنه بیرون یا عکس اون زن حاملهای که تیر خورده و یا لحظهای که توی اتاق عمل دارن بچهاش رو از توی شکم تیر خوردهاش بیرون میارن و روی بدن بچه یک سوراخ گنده هست... جای تیر... نمیدونم باید نشست و تماشاچی این بازی بود یا اینکه ... گر بدین سان زیست باید پست گر بدین سان زیست باید پاک
دستبند سبز موسوي و دستبند سفيد تغيير را از دستمان باز ميكنيم، روبان مشكي همدردي را دور دستمان ميبنديم و براي اينكه سياهنمايي نشود سعي ميكنيم به دوربين لبخند بزنيم و فال ميگيريم. فالي با قهوه تلخ تلخ تلخ. فال قهوه آن مرد را ميگيريم كه در ...باران آمد. آن مرد كه در ...باران آمد! در فالت ميبينم كه دست بچهات از دستت رها ميشود و بين آن هفت نفر كه در پاي تنديس بزرگ آزادي، روي زمين افتادهاند و تلويزيون هم خبر آن را گفت، دنبال تو ميگردد. (اما تو را ترك موتور سوار كردهاند و به بيمارستان رسول بردهاند.) براي همين فرزند تو كه دستت را رها كرده بود، دوان دوان به سمت بيمارستان رسول ميدود. (البته با احتياط زياد ميدود كه با اراذل و اوباش اشتباه گرفته نشود و به تير غيب دچار نشود.) وقتي به بيمارستان ميرسد ميبيند كه پزشكان و پرستاران كنار هم ايستادهاند و شعار ميدهند. فرزند تو كه دست تو را رها كرده و تو را گمكرده بوده از يكي از پزشك ميپرسد: «باباي منو نديدي؟» پزشك از او ميپرسد: «بابات چه شكلي بود؟» فرزند تو ميگويد: «بابام شكل همه باباها بود.» پزشك ميپرسد: «بابات نشونه خاصي نداشت؟» فرزند تو ميگويد: «چرا، بابام يه دستبند سبز بسته بود، مثل همه باباها.» آن مرد كه در ... باران آمد! در فنجانت ميبينم كه وقتي داري راه ميروي به صفوف به هم پيوسته و با شكوه و معزز و نفوذناپذير نيروي انتظامي ميرسي. به آنها ميگويي: «اي ول! رنگ سبز تو هم قشنگه.» بعد ميبيني آنها با نظم خاص و باشكوهي دور تو حلقه ميزنند و به پايكوبي ميپردازند. اين همه عظمت و قدرت چنان تو را تحتتاثير قرار ميدهد كه بدنت كبود ميشود. آن مرد كه در...باران آمد! تو كه خس و خاشاكي بيش نميباشي وقتي مشغول پيادهروي در خيابان انقلاب تا آزادي هستي، سر راهت آقا كروبي را ميبيني. به او ميگويي: «آقا كروبي... آقا كروبي... راي منو...» كه صدايت در جمعيت محو ميشود. كمي كه ميروي جلوتر آقا ميرحسين را ميبيني و داد ميزني: «آقا ميرحسين... راي منو...» كه صدايت محو ميشود. آن مرد كه در ...باران آمد! پيش از اين رهبر مردم اين خاك گفت گل را در برابر گلوله قرار دهيد. حالا چرا گوشت مقابل گلوله است؟ فنجان قهوه را ميگذاريم كنار پنجره. پيش از آنكه صداي اللهاكبر بيايد يك دقيقه سكوت ميكنيم.
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 28 خرداد 1388 - پوريا عالمي
خدایا... اگه هستی، اگه وجود داری، پس الان کجا هستی؟ داری چی کار میکنی؟ هنوز کاسه فرنی ات توی دستات هست؟ هنوز داری با عروسک های خیمه شب بازی ات حال میکنی؟ خدا... این روزها خیلی داغونه. این رو بفهم لطفا! نمیتونم بخوابم. حتی یک ثانیه. دارم روانی میشم... شدم...
تعجب میکنم. از این مردم. از این شور و هیجان کنترل نشده. از این همه دست که قرار نيست با این بندهای سبز جوانه بزنند! تعجب میکنم از این م.م.ل.ک.ت ویران. از این همه بیپدر و مادری س.ی.ا.س.ت ... از این همه آدم که به جان هم افتادهاند! تعجب میکنم. از م.ش.ه.د.ی های خوش و خرمی که هر شب تا حوالی صبح پرچم از دستشان نمیافتد و فریادشان گوش فلک را پر کرده است! تعجب میکنم از مردمی که نمیتوانند هنوز هم جلوی یک گ.ش.ت. م.ف.ا.س.د بایستند ولی میخواهند سرنوشت سرزمینشان را عوض کنند! تعجب میکنم از خودم. که هر شب در یکی از همین س.ت.ا.دها ایستادهام و بلندتر از همه فریاد میزنم!
من اين سوي خيابان و تو آن سو؛ تو من را نميتواني ببيني اما من تو را نظارهگرم. طرفداران موسوي از جلوي تو ميگذرند و فرياد ميكنند و تو با لباس به گمانم فيروزهايات در ميان لباسها و شالهاي سبز آنها ميدرخشي و من به تو نگاه ميكنم و به اين فكر ميكنم كه چقدر اين لباس به تو ميآيد، من چقدر دلتنگت هستم، تو چقدر چاق شدهاي و اين چقدر براي قلبت بد است. ناگهان دلم ميگيرد و نگرانت ميشوم و اين پا و آن پا ميكنم كه بيايم آن سمت خيابان اما ترجيح ميدهم پاهايم را به آسفالت اين سمت خيابان ميخ كنم و تنها چيزي كه به خودم ميبخشم خيره ماندن به تو در آن سوي ماشينها و آدمهاست. اشكهايم آرام فرود ميآيند دلم ميلرزد و تو در ميان طرفداران موسوي كه حال اينسوي خيابان هستند و از جلوي من ميگذرند محو ميشوي. همراه موج سبز جاري ميشوم در خيابان و سكوت اختيار ميكنم تا كمي آرام شوم...
متن خبر : به گزارش نخستین, روزنامه اعتماد گفت و گوی جالبی را که مهسا حکمت با سید ابراهیم نبوی انجام داده در شماره امروز خود چاپ کرده که در ادامه می خوانید:
|
About
88/09/01 - 88/09/30 88/08/01 - 88/08/30 88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/03/01 - 88/03/31 88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 Links
كلاف سر در گم
لاله |