تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

 

ترنم به تارش یک روبان سبز گره زده. نت‌ها را كنار هم مي‌چيند و می‌خواند: توي سينه‌اش جان جان جان...
من چشم دوخته ام به صفحه تلوزیون و به حقارت حیوان صفت‌هایی فکر می‌کنم که زنده‌ماندنشان گره کور خورده با اعترافات انسان‌هایی که برای آرمان‌هایشان جنگیده‌اند...

+نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت11:0 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

بعضي فنجان‌ها را فالگير كه بخواهد ببيند دستش مي‌لرزد، دستش نمي‌رود. بعضي فنجان‌ها را كه ببيند دلش مي‌لرزد، دلش نمي‌آيد. امروز فال آقا سعيد حجاريان را گرفتيم. ما مواظبيم دست‌مان نلرزد شما مواظب باشيد دل‌تان نلرزد. البته با توجه به حجم اخبار خجسته‌اي كه اين روزها از در و ديوار مي‌شنويم كلا دل‌تان را از ويبره خارج كنيد بهتر است.
*
آقا حجاريان! توي فنجان قهوه‌ات مي‌بينم كه همزمان با تو، در جامعه بشري چند سعيد به منصه ظهور مي‌رسند و هر كدام در كاري مي‌كوشند. يكي از آنها كه آقا سعيد - الف (و شركا!) نام دارد يك بنگاه زودبازده افتتاح مي‌كند و در آن بنگاه مشغول سرويس‌دهي به نويسندگان و دگرانديشان و آقا فروهر و آقا مختاري و آقا پوينده و اينا مي‌شود. شيوه كار اين بنگاه دلي‌وري است! يعني خدماتش را در محل و در خانه ارائه مي‌كند. خدمات آقا سعيد الف و شركا هم اين قدر خوب ارائه مي‌شود كه هر كسي كه مشتري‌شان بشود ديگر از خانه خارج نمي‌شود. در كل فال هر كسي از اهالي اصلاحات را كه نگاه كنيم، مي‌بينيم اين آقا سعيد - الف و شركا، آن جا يك شعبه زده‌اند. در ضمن آقا سعيد - الف روي اختراع كردن يك فناوري زودبازده ديگر هم كار مي‌كند؛ داروي نظافت كه اگر آمريكا و انگليس و اينا بفهمند اين فناوري چقدر خطرناك است ديگر بي‌خيال بمب هسته‌اي و اينا مي‌شوند. (اين از آقا سعيد – الف)
آقا حجاريان! از آن طرف يك آقا سعيد - ع ديگر هم هست كه جاي پسر تو است. اما دل شير دارد! آن قدر دلش شير است كه وقتي 20 سال دارد و تو 45 سال داري با اسلحه واقعي مي‌خواهد از تو امضا بگيرد. اما چون سوار موتور است، دستش مي‌لغزد و تيرش در مي‌رود و مي‌خورد توي گردنت. ميزان علاقه او به تو آن قدر زياد بوده كه تو از آن موقع تا به حال روي صندلي چرخدار مي‌نشيني. (در كل عشق رو ببين چه مي‌كنه.)
همين آقا سعيد - ع چند سال بعد از آشنايي با تو در صدر هيات بلندپايه‌اي! كه حدود 250 نفر بودند و همگي لباس‌هاي خودشان را پوشيده بودند تا كاملا شخصي به نظر برسند! از خوابگاه دانشجويان بازديد كردند و عشق‌شان را به تك تك دانشجويان ابراز كردند. (اينم از اون يكي آقا سعيد.)
خلاصه در فنجانت مي‌بينم كه هر كسي در اين مملكت در هر كاري باشد يك كاري هم دست تو مي‌دهد. يا هر طرفي كه برود يك جفت‌پا هم به تو مي‌اندازد. در كل اين طور كه معلوم است برادران تو را خيلي دوست دارند. مثلا همين الان برداشته‌اند تو را برده‌اند سانفرانسيسكو كه كمي آب و هوا عوض كني. اصلا يك جورهايي سر عيادت كردن از تو دعواست بين برادران. هي اين برادر و هي اون برادر مي‌خواهند از نزديك با تو عيادت كنند منتها چون اتاقي كه تو را در آن نگه مي‌دارند، تنگ و كوچك است مي‌روي توي كما.
آقا حجاريان! در فنجانت مي‌بينم كه تو مغز اصلاحات مي‌شوي. براي همين، براي اينكه تو از كشور خارج نشوي و فرار مغزها نشوي، تو را سر جايت مي‌نشانند. البته طوري تو را سر جايت مي‌نشانند كه از آن بعد اگر بخواهي حركت كني بايد دو سه نفر زير دست و بالت را بگيرند.
آقا حجاريان! توي فالت مي‌بينم كه داري تمارض مي‌كني و خودت را زده‌اي به كما! تا سياهنمايي كني و مردم و مسوولان و بين‌الملل و صهيونيسم و آقا اوباما و خانوم مركل را فريب بدهي. پدر جان! مثل اينكه طبابت برادران را دست‌كم گرفته‌اي؟ يادت باشد همين برادران هفته پيش به دفع پيروزمندانه يك سنگ كليه كمك‌هاي اوليه و ثانويه كردند. از آن طرف يكي دو هفته از يك خانم باردار مراقبت‌هاي ويژه به عمل آوردند. آيا ما نوبل پزشكي را براي طبابت در فضاي تنگ و تاريك از آن خود خواهيم كرد؟ ما نمي‌دانيم!
آقا حجاريان! توي طالعت مي‌بينم كه تو را دستگير مي‌كنند. ناراحت نباش پدر جان! در كل اگر بيرون هم مي‌ماندي خطر تهديدت مي‌كرد. الان خدا را شكر كن فقط رفته‌اي به كما و حالت خوب است!
آقا حجاريان! اين از فال قهوه تو. فنجانت مثل اخبار اين روزها، جسته گريخته و پراكنده مخابره شد.
*

روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 22 تیر 1388 - پوريا عالمي

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/24ساعت7:14 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

روزهای نان تست و کره بادام زمینی! روزهای تبریک تولد به این و آن. روزهای معاشرت با آدمهایی که نمیشناسیشان. روزهای تابستانی گرم. روزهای استخرهای خالی. روزهای شوخی های احمقانه. روزهای معمولی...خیلی معمولی... روزهای کتاب و فیلم. روزهای لم دادن روی کاناپه. روزهای بی حسی مطلق. روزهایی که قرار نیست هیچ چیز خوب یا بدی داشته باشند. فقط آمده اند که بروند. فقط هستند تا بدانی گاهی بی خاصیت تر از خودت ، خودت هستی. روزهای کولت و پروست. روزهای رولان بارت. روزهای "این گربه عزیز". روزهایی که بیشتر پشت شیشه میگذرد تا هر جای دیگر. روزهایی که تو با نفرت آدمها را نگاه میکنی. روزهایی که آدم آن طرف شیشه میداند که اگر قدرتش را داشتی خرخره اش را میجویدی. روزهای دسر نسکافه. روزهایی که مال تو نیستند ولی معلوم نیست چه گونه از زندگی ات سر درآورده اند. روزهای لبخند زدن های احمقانه. روزهای ساعتهای کش دار... روزهای بزرگراه های یک طرفه. روزهای...
من از دیدن دختری که ماسک زده بود و با دست خالی توی پیاده رو قدم های محکم برمیداشت ساعتها به خود لرزیدم. نگاهش از پشت عینک هم سوراخ میکرد آدم را. مثل اینکه یکی تفنگ را گذاشته باشد روی شقیقه ات و هر ثانیه هزاران بار ماشه را بکشد. فقط نمیدانم چه طور ملتی با این همه نفرت نمیتواند کاری از پیش ببرد!
من از دیدن آدمی که تا کمر خم شد و دست آدمی دیگر را بوسید ساعتها به خود لرزیدم. من از دیدن لاشخورهایی که کنارم نشسته بودند و توی ذهنشان برای دریدن هم جنسان و هم خونانشان نقشه میکشیدند ساعتها به خود لرزیدم.
وسط همه این روزهای عادی پر از خالی های مداوم...

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/22ساعت3:37 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

تکیه داده ام به دیوار. دیوار سنگی حیاط. دیوار داغ سنگی حیاط! نیم ساعت بیشتر نگذشته. از... از آفتاب داغ اواخر بهار. کتاب " پروست و من" را ورق میزنم. حواسم هیچ جا نیست. نه به کتاب، نه به فکرهایی که چمباتمه زده اند این گوشه و آن گوشه ذهن. خیره مانده ام. به کلمه ها. به آ های بی کلاه و با کلاه... فکر میکنم به کلاه گشادی که بر سرمان رفته است و قرار است خودمان را به نفهمی بزنیم تا آب از آب تکان نخورد.

" کج خلق و گرفته ام، کج خلقی شومان وار: توالی شکسته ای از حالت های عصبی متضاد، موج هایی از اضطراب، تصور بدترین وضعیت، و سرخوشی نا به هنگام، امروز صبح در اوج دلواپسی بلوری از شادکامی آمد: هوا، موسیقی، قهوه، یک سیگار، یک قلم خوب، صدای اهل خانه."

تمام اعتقادم را از دست داده ام. به هر چیزی که اسمش را گذاشته اند خدا!

چه قدر خوب بود اگر آدم گاهی میمرد! میمرد تا نمیدید چیزهایی را که این همه...

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03ساعت8:44 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

يكي از آشنايان پا به ماه است. امروز فال قهوه بچه او را كه هنوز به دنيا نيامده مي‌گيرم. ماي‌بيبي جان! در فالت مي‌بينم كه وقتي تو به دنيا مي‌آيي، بيمارستان شلوغ است. پرستارها يك طرف بيمارستان بچه به دنيا مي‌آورند، يك طرف ديگر، پوكه‌هايي را كه درآورده‌اند در ظرف‌هاي استريل مي‌اندازند. آيا ما به خودكفايي مي‌رسيم؟ آيا به هر نفر يك پوكه مي‌رسد؟ ماي بيبي جان! در طالعت مي‌بينم كه وقتي تو به دنيا مي‌آيي، پدرت با عجله از اداره به سمت بيمارستان حركت مي‌كند تا تو را ببوسد، اما پايش گير مي‌كند به يك جسم سخت و زمين مي‌خورد. او بلند مي‌شود و باز هم مي‌دود، اما اين‌بار فشار قوي آب داغ كه برخلاف ابر از شلنگ مي‌بارد، او را به عقب هل مي‌دهد. اما او باز هم ادامه مي‌دهد، اما اين‌بار يك نفر شوخي شوخي رويش پودر فلفل مي‌پاشد. پدر تو خنده‌اش مي‌گيرد و مي‌گويد: «شوخي نكنين! شوخي نكنين! دارم مي‌رم بچه‌ا‌م رو ببينم!» اما آنها كه شوخي مي‌كرده‌اند مي‌گويند: «برو كلك! تو داري نظم عمومي را بر هم مي‌زني.» پدر تو مي‌پيچد در يك كوچه فرعي، و از آنجا دوان دوان به طرف بيمارستان مي‌آيد. در انتهاي كوچه زباله‌ها را آتش زده‌اند، او از روي آتش مي‌پرد و داد مي‌زند: «زردي من از تو، سرخي تو از من.» يك دفعه مي‌بيند مردمي كه آنجا ايستاده‌اند يكصدا فرياد مي‌زنند: «زردي ما از تو، سرخي تو از من، خس و خاشاك ...» پدر تو مي‌گويد: «بابا بي‌خيال! من شوخي كردم!» در همين مرحله مي‌بيند كه عده‌اي، سوار بر موتور هزار، به صورت باشكوهي وارد كوچه مي‌شوند و احساسات مردم را به شكل بايسته‌اي، با زدن لبخند و شلنگ و زنجير، پاسخ مي‌دهند. پدر تو مي‌گويد: «بابا بي‌خيال! من دارم مي‌رم بچه‌ام رو ببينم.» و در همان حالي كه دارد مي‌دود، با تعدادي ديگر از مردم، وارد خانه‌اي شده و پناه مي‌گيرد. پدر تو مي‌گويد: «مگه قايم‌باشكه؟» در همين لحظه آنها كه ترك موتور سوار شده بودند، مي‌پرند پايين و به شكل شاعرانه‌اي با لگد به در خانه‌ها مي‌زنند و مي‌گويند: «سوك سوك! مي‌دونيم اونجا قايم شديد.» پدر تو مي‌گويد: «من دارم مي‌رم بچه‌ا‌م رو ببينم، وقت ندارم با شما بازي كنم.» چند لحظه بعد پدر تو از پشت بام، روي ديوار همسايه مي‌پرد و داخل خيابان مي‌شود. اولين موتوري كه از جلويش رد مي‌شود، مي‌گويد: «موتوري، تا بيمارستان چقدر مي‌بري؟» موتوري كه به شيوه مسالمت‌آميزي لبخند مي‌زند و در خيابان مي‌چرخد، از جيبش يك اسپري درمي‌آورد و به طرف پدر تو مي‌پاشد. پدر تو مي‌گويد: «چه آدماي مهربوني! چه آدماي مهربوني! چه كار خوبي كردي اسپري خوشبوكننده بهم زدي آخه دارم مي‌رم بچه‌ا‌م رو ببينم.» اما چشمش يكدفعه مي‌سوزد و مي‌افتد در جوي آب. همان‌طور كشان كشان خودش را از جوي تا سر چهارراه مي‌رساند. آن‌طرف خيابان يك آقاي محترم مي‌بيند. مي‌گويد: «آخ جون! آقا كه شب‌ها كه ماها خوابيم آقا مامور بيداره، وايساده اون‌ور خيابون.» پدر تو براي رسيدن به آقا مامور، از بين چند ورزشكار كه با چوب بيس‌بال وسط خيابان ايستاده‌اند، از بين چند موتورسوار كه اسپري خوشبوكننده دست‌شان گرفته‌اند، از بين چند نفر كه لباس راگبي پوشيده‌اند، مي‌گذرد. يك دفعه يك نفر يك سيگارت (از همونايي كه تو چارشنبه‌سوري مي‌زنند، اما يه هوا بزرگ‌تر.) مي‌زند و دود سفيد زيبايي سطح خيابان را پر مي‌كند. پدر تو اشكش درمي‌آيد. وقتي اشكش درمي‌آيد و به سرفه افتاده است داد مي‌زند: «چيزي نيست، چيزي نيست، خودتون رو ناراحت نكنين، اين گريه از خوشحاليه! آخه بچه‌ا‌م به دنيا اومده. دارم مي‌رم ببينمش» بعد وقتي چشم‌هايش دارد بسته مي‌شود مي‌بيند كه آقا مامور از آن طرف خيابان باشكوه و باصلابت به سمت او قدم برمي‌دارد. پدر تو مي‌گويد: «آخي! چقدر قشنگ! چه دلسوز! آقا مامور كه شبا كه ماها خوابيم آقا مامور بيداره مي‌دوني... مي‌دوني چي شد... من فقط داشتم مي‌رفتم بچه‌‌ام رو ببينم...» كه ديگر چيزي نمي‌بيند. ماي‌بيبي جان! پدرت وقتي چشمش را باز مي‌كند مي‌بيند روي تخت بيمارستان است. روي تخت بيمارستاني كه خيلي شلوغ‌پلوغ است. يك طرف پرستارها كه دارند احوال او را مي‌پرسند، يك طرف ديگر بچه به دنيا مي‌آيد. پدرت صداي گريه نوزادي را مي‌شنود. با خودش مي‌گويد: «من هم داشتم مي‌رفتم بچه‌‌ام رو ببينم.»

+نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02ساعت11:26 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

   

نمیدونم باید الان عکس ندا رو گذاشت لحظه‌ای که چشماش هنوز به دوربین هست، یا اون لحظه‌ای که خون داره از چشم و گوشش میزنه بیرون یا عکس اون زن حامله‌ای که تیر خورده و یا لحظه‌ای که توی اتاق عمل دارن بچه‌اش رو از توی شکم تیر خورده‌اش بیرون میارن و روی بدن بچه یک سوراخ گنده هست... جای تیر...
نمیدونم این روزها باید خفه خون گرفت و چیزی نگفت یا اینکه باید لحظه لحظه‌اش رو نوشت تا از یاد نره...

نمیدونم باید نشست و تماشاچی این بازی بود یا اینکه ...

گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/01ساعت6:23 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

دستبند سبز موسوي و دستبند سفيد تغيير را از دست‌مان باز مي‌كنيم، روبان مشكي همدردي را دور دست‌مان مي‌بنديم و براي اينكه سياه‌نمايي نشود سعي مي‌كنيم به دوربين لبخند بزنيم و فال مي‌گيريم. فالي با قهوه تلخ تلخ تلخ. فال قهوه آن مرد را مي‌گيريم كه در ...باران آمد. آن مرد كه در ...باران آمد! در فالت مي‌بينم كه دست بچه‌ات از دستت رها مي‌شود و بين آن هفت نفر كه در پاي تنديس بزرگ آزادي، روي زمين افتاده‌اند و تلويزيون هم خبر آن را گفت، دنبال تو مي‌گردد. (اما تو را ترك موتور سوار كرده‌اند و به بيمارستان رسول برده‌اند.) براي همين فرزند تو كه دستت را رها كرده بود، دوان دوان به سمت بيمارستان رسول مي‌دود. (البته با احتياط زياد مي‌دود كه با اراذل و اوباش اشتباه گرفته نشود و به تير غيب دچار نشود.) وقتي به بيمارستان مي‌رسد مي‌بيند كه پزشكان و پرستاران كنار هم ايستاده‌اند و شعار مي‌دهند. فرزند تو كه دست تو را رها كرده و تو را گم‌كرده بوده از يكي از پزشك مي‌پرسد: «باباي منو نديدي؟» پزشك از او مي‌پرسد: ‌«بابات چه شكلي بود؟» فرزند تو مي‌گويد: «بابام شكل همه باباها بود.» پزشك مي‌پرسد: «بابات نشونه خاصي نداشت؟» فرزند تو مي‌گويد: «چرا، بابام يه دستبند سبز بسته بود، مثل همه باباها.» آن مرد كه در ... باران آمد! در فنجانت مي‌بينم كه وقتي داري راه مي‌روي به صفوف به هم پيوسته و با شكوه و معزز و نفوذناپذير نيروي انتظامي مي‌رسي. به آنها مي‌گويي: «اي ول! رنگ سبز تو هم قشنگه.» بعد مي‌بيني آنها با نظم خاص و باشكوهي دور تو حلقه مي‌زنند و به پايكوبي مي‌پردازند. اين همه عظمت و قدرت چنان تو را تحت‌تاثير قرار مي‌دهد كه بدنت كبود مي‌شود. آن مرد كه در...باران آمد! تو كه خس و خاشاكي بيش نمي‌باشي وقتي مشغول پياده‌روي در خيابان انقلاب تا آزادي هستي، سر راهت آقا كروبي را مي‌بيني. به او مي‌گويي: «آقا كروبي... آقا كروبي... راي منو...» كه صدايت در جمعيت محو مي‌شود. كمي كه مي‌روي جلوتر آقا ميرحسين را مي‌بيني و داد مي‌زني: «آقا ميرحسين... راي منو...» كه صدايت محو مي‌شود. آن مرد كه در ...باران آمد! پيش از اين رهبر مردم اين خاك گفت گل را در برابر گلوله قرار دهيد. حالا چرا گوشت مقابل گلوله است؟ فنجان قهوه را مي‌گذاريم كنار پنجره. پيش از آن‌كه صداي الله‌اكبر بيايد يك دقيقه سكوت مي‌كنيم.


روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 28 خرداد 1388 - پوريا عالمي

 

+نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت9:22 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

خدایا... اگه هستی، اگه وجود داری، پس الان کجا هستی؟ داری چی کار میکنی؟ هنوز کاسه فرنی ات توی دستات هست؟ هنوز داری با عروسک های خیمه شب بازی ات حال میکنی؟ خدا... این روزها خیلی داغونه. این رو بفهم لطفا! نمیتونم بخوابم. حتی یک ثانیه. دارم روانی میشم... شدم...
تو اون بالا چه کاره هستی پس؟ فقط یه تماشاچی؟

+نوشته شده در سه شنبه 1388/03/26ساعت1:58 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

تعجب می‌کنم. از این مردم. از این شور و هیجان کنترل نشده. از این همه دست که قرار نيست با این بندهای سبز جوانه بزنند! تعجب می‌کنم از این م.م.ل.ک.ت ویران. از این همه بی‌پدر و مادری س.ی.ا.س.ت ... از این همه آدم که به جان هم افتاده‌اند! تعجب می‌کنم. از م.ش.ه.د.ی های خوش و خرمی که هر شب تا حوالی صبح پرچم از دستشان نمی‌افتد و فریادشان گوش فلک را پر کرده است! تعجب می‌کنم از مردمی که نمی‌توانند هنوز هم جلوی یک گ.ش.ت. م.ف.ا.س.د بایستند ولی می‌خواهند سرنوشت سرزمینشان را عوض کنند! تعجب می‌کنم از خودم. که هر شب در یکی از همین س.ت.ا.د‌ها ایستاده‌ام و بلند‌تر از همه فریاد می‌زنم!

+نوشته شده در دوشنبه 1388/03/18ساعت9:7 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

من اين سوي خيابان و تو آن سو؛ تو من را نمي‌تواني ببيني اما من تو را نظاره‌گرم. طرفداران موسوي از جلوي تو مي‌گذرند و فرياد مي‌كنند و تو با لباس به گمانم فيروزه‌اي‌ات در ميان لباس‌ها و شال‌هاي سبز آنها مي‌درخشي و من به تو نگاه مي‌كنم و به اين فكر مي‌كنم كه چقدر اين لباس به تو مي‌آيد، من چقدر دلتنگت هستم، تو چقدر چاق شده‌اي و اين چقدر براي قلبت بد است. ناگهان دلم مي‌گيرد و نگرانت مي‌شوم و اين پا و آن پا مي‌كنم كه بيايم آن سمت خيابان اما ترجيح مي‌دهم پاهايم را به آسفالت اين سمت خيابان ميخ كنم و تنها چيزي كه به خودم مي‌بخشم خيره ماندن به تو در آن سوي ماشين‌ها و آدم‌هاست. اشك‌هايم آرام فرود مي‌آيند دلم مي‌لرزد و تو در ميان طرفداران موسوي كه حال اين‌سوي خيابان هستند و از جلوي من مي‌گذرند محو مي‌شوي. همراه موج سبز جاري مي‌شوم در خيابان و سكوت اختيار مي‌كنم تا كمي آرام شوم...

+نوشته شده در یکشنبه 1388/03/17ساعت9:55 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

متن خبر :

من از موسوي به خاطر آنچه بود، حمايت نمي کنم. آخرين باري که من آقاي موسوي را در ايران ديدم، چهار ماه قبل از خروجم از ايران بود، يعني پنج سال و نيم قبل؛ همان زماني که آقاي هاشمي را ديدم و خيلي هاي ديگر را. خيلي از افراد مي گويند ميرحسين مدت ها نبود، و در جريان نيست، داستان دوستي است که هر گاه مسافرت مي رفت، به من مي گفت؛ «کجايي؟ مدتي است نمي بينمت،» در حالي که ما جايي نرفته بوديم، خودش رفته بود. ميرحسين در همين کشور زندگي مي کرد و ما نمي ديديمش، ولي او در جريان همه چيز بود، همان طور که وقتي آقاي خاتمي از کتابخانه ملي وارد دفتر رياست جمهوري شد، در جريان همه چيز بود.

به گزارش نخستین, روزنامه اعتماد گفت و گوی جالبی را که مهسا حکمت با سید ابراهیم نبوی انجام داده در شماره امروز خود چاپ کرده که در ادامه می خوانید:


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/07ساعت1:11 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |