تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

 

 
امروز از آن روزهای ابری و دلگیر است. از همان روزهایی که قرار نیست بارانی در کار باشد ولی آسمان کیپ تا کیپ پر است از ابرهای بخیلی که چشم ندارند ما را چتر به دست ببینند. به نظرم خوبی باران به این است که زیپ کاپشنت را تا زیر چانه بالا بکشی و صورت ات که خیس شد، باران راه بیفتد از لای موهایت، خودش را بلغزاند بر گونه ها و برود تا روی گردن ... خوبی باران این است که از درون خیس شوی... روزهای به این دلگیری پر است از لحظه هایی که قرار نیست تکرار شوند. مثل روزهایی که خودت را هر جور شده میرساندی به هتل هما تا بنشینی پشت آن دیوارهای شیشه ای و منتظر بمانی تا اولین قطره ها فرو بریزد و به خیال راحت چایی داغت را می گیرفتی بین دو دست ات تا بخارش بیاید بالا، درست رو به روی چشمانت و تو آدمهایی که دارند از قطره های باران فرار میکنند را نگاه کنی. از پشت همان بخار و لبخند مبسوط بزنی...

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28ساعت11:57 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

...

آدم‌ها
بزرگ که می‌شوند
ديگر بلندپروازی‌های بزرگ ندارند
اشتباهات بزرگ نمی‌کنند
حماقت‌های بزرگ هم

آدم‌بزرگ‌ها
بلندپروازی‌های کوچک دارند
اشتباهات کوچک
حماقت‌های کوچک

اَلِساندرو ايلِخا

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/21ساعت11:3 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

این روزها، روزهای گپ زدن است. گپ های چند ساعته. از همانهایی که با بحث های خاله زنکی شروع میشود و میکشد به ص.ی.ا.ص.ت و آخرش میرود درست سر اصل مطلب و بقیه حرفها با بغض زده میشود. از همان روزهایی که باید تمام پیاده روهای پاییزی رو تک و تنها گز کرد. از همان روزهایی که باید پناهنده شد به همان گلخانه دوست داشتنی و گوشه ای نشست و به دیگرانی خیره شد که این همه با ذهنی خالی و دلی آسوده میخندند، حتی اگر آن طورها که نشان میدهند هم شاد نباشند. این روزها، روزهای گپ های طولانی مدت است. اینکه من باید ساعتها برایت حرف بزنم از آدمها. از دسته بندی های ذهنم. از نگرانی ها و دغدغه هایی که هر روز پر رنگ تر میشوند. از اضطرابی که همیشگی شده است. بگویم از آدمی که برایم مثل بت است و هر لحظه نگران از دست دادنش هستم.
بت...
گفته بودم از همه چیز فراری شده ام. به خاطر همین بت است. به خاطر همین اضطراب است. شاید خنده دار باشد. شاید تصوراتم از یک کودک هم کودکانه تر باشد. ولی من نگران از دست دادن آدمهایی هستم که مثل ... مثل نفس کشیدن هستند. نگران دستان لرزان عزیزی هستم وقتی چایی قند پهلوی دبش را تعارف میکند. نگران موهای سفید شقیقه های بت دوست داشتنی ام، پدرم هستم. نگران نگاه های مادر... من برای تمام داشته هایم که میتوانند لذت بخش ترین باشند، نگرانم... همین من را هی از همه دور میکند. فاصله ها زیاد میشود ولی چیزی از این نگرانی کم نمیکند. چیزی جایگزین این اضطراب احمقانه و بی مورد نمیشود.
کلی حرف دیگر هم هست... باشد برای بعد!


همین هاست که نمیگذارد دیگر بنویسم. نوشتن یک ذهن خالی میخواهد. به قولی

ساده نوشتن دستهاي سفيد و چاق ميخواهد
و دستهاي سفيد و چاق
پيراهن
يا حداقل دستكشي بدون پارگي
بدون زخم!

+نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت12:47 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |