تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

 

خداي من! ليلا چه قدر زيبا بود. مخصوصا پرنده اي كه هميشه بالاي چشم هايش در پرواز بود.

+نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت1:43 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

خیلی وقت‌ها می‌شود که داری مثلا چایی‌ات را با سر و صدای هر چه تمام‌تر با یک قاشق فلزی هم می‌زنی. هی هم می‌زنی، هی هم می‌زنی. بعد سر و صدایش در حدی هست که چشم غره‌های اطرافیان را به سمت‌ات سرازیر کند. درست در همان لحظه‌های هم زدن که یک جور سمفونی‌وار افکارت را هم می‌زند، می‌رسی به همان قسمت از ذهنیاتت که تبدیل به کلمه نمی‌شوند. کلا به زبان نمی‌آیند. از همان‌هایی که همیشه باید ازشان صرف نظر کنی. بی‌خیالشان شوی تا شاید یک روزی در یک موقعیت بغرنج دیگری سرازیر شود توی استکان چایی‌ات! بعد سعی می‌کنی هی پلک بزنی. می‌خواهی تصویری که در پشت ذهنت قرار گرفته و حس می‌کنی همه دارند با وضوح هر چه تمام‌تر می‌بینندش را یک جورهایی مخفی کنی. هر پلکی که می‌زنی انگار همه چیز واضح‌تر و شفاف‌تر می‌شود. همه چیز رنگی‌تر می‌شود. نگاه‌ها بهت‌زده‌تر می‌شوند و تو بلند می‌شوی می‌روی و بی‌خیال چایی و قاشق فلزی و استکان می‌شوی. چند روز که گذشت یادت می‌آید که خیلی وقت است حرف نزده‌ای. همه‌اش را قورت داده‌ای. همه‌اش شده جزو همان ذهنیات مخفی. جزو همان‌هایی که دیگران قرار نیست ببینند و بشنوندش!
درست مثل الان...

+نوشته شده در شنبه 1388/07/18ساعت9:59 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

 

بخند
و خنده هایت را همراه برق چشمانت
هدیه کن
این با ارزش ترین هدیه
از سوی توست
که مرا مست میکند
و تعریفی به اسم
انسان یا شاید دوست
و دوست داشتن را
برایم تعبیر می کند.


پ.ن: برای تو که همیشه در قلبم درخشان خواهی ماند دوست بال دار من.

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/15ساعت8:24 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 


پ.ن: و من یک سال پیرتر شدم.  تولدم مبارک

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت8:8 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت2:50 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |