تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

 

****

روتختي جديد را تن تختم مي‌كنم تنها همدم تنهايي‌هايم. از قبل بي‌نهايت زيباتر شده مغرورانه به لباس جديدش مي‌بالد امروز مرتب و منظم است نمي‌دانم فردا هم همين شكل را خواهد داشت يا نامنظم من و كتاب‌هابم را در آغوش گرفته است.

 ****

 

+نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت12:18 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

 

دلم مي‌خواد تو يك كافه تو يك شهر دور و متروك بشينم و به اين آهنگ گوش بدم و موكاي داغ بنوشم و به بيرون از پنجره خيره بمانم:

 

Yesterday, when I was young,
The taste of life was sweet, as rain upon my tongue,
I teased at life, as if it were a foolish game,
The way the evening breeze may tease a candle flame

The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned,
I always built, alas, on weak and shifting sand,
I lived by night, and shunned the naked light of day,
And only now, I see, how the years ran away

Yesterday, when I was young,
So many happy songs were waiting to be sung,
So many wild pleasures lay in store for me,
And so much pain, my dazzled eyes refused to see

I ran so fast that time, and youth at last ran out,
I never stopped to think, what life, was all about,
And every conversation, I can now recall,
Concerned itself with me, and nothing else at all

Yesterday, the moon was blue,
And every crazy day, brought something new to do,
I used my magic age, as if it were a wand,
And never saw the worst, and the emptiness beyond

The game of love I played, with arrogance and pride,
And every flame I lit, too quickly, quickly died,
The friends I made, all seemed somehow to drift away,
And only I am left, on stage to end the play

There are so many songs in me, that won't be sung,
I feel the bitter taste, of tears upon my tongue,
The time has come for me to pay,
For yesterday, when I was young

+نوشته شده در سه شنبه 1388/05/27ساعت10:5 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

مي خوام سوار بشم و برم يه جاي دور بين يه عالمه درخت بين يه عالمه سكوت دل زده‌ام از اين شهر و مردمان رنگينش....

+نوشته شده در سه شنبه 1388/05/20ساعت12:23 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 
 
IMG_0542.JPG

وقتی ایستادم پشت نرده های چوبی و کوتاهی شون رو با نگاهم متر کردم و سرم رو چرخوندم طرف جنگل فکر میکردم که چقدر راحت میشه از این بالا همه دنیا رو بین دو تا دست جا داد و خم به ابرو نیاورد. وقتی این بالا ایستاده باشی و مست سبزی درختا باشی و همه دنیا خلاصه بشه توی چین چین های رنگی این لباس محلی ها و نفست حبس بشه توی این سکه های 5 ریالی دوخته شده به حاشیه لباس...


پ.ن: از میان خواب های شبانه ام طلوع کرد.

+نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18ساعت1:58 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

           

 

عينك اش را برنمي‌داشت. هرچه اين پا و آن پا مي‌كردم هنوز ايستاده بود و نگاه‌اش را دوخته بود به ديوار رو به رو. نمي‌دانستم يك قاب عكس خالي اين همه حرف دارد براي گفتن. آن هم براي چشم‌هايي كه پشت شيشه‌هاي تيره عينك معلوم نيست دنبال كدام بهانه‌اند!
آخرش هم معلوم نشد اين همه قطره‌هاي اشك كه مي‌غلتيد اين قدر نرم و سبك روي گونه‌هايش از سر دلتنگي‌هاي كدام شب‌زنده‌داري بوده!
حالا كه نشسته‌ام اينجا و عينك‌ام را برنمي‌دارم و تمام افكارم را متمركز مي‌كنم به جاي خالي آن قاب خالي، تمام خيالات آن ظهر پرالتهاب يك جا مي‌نشيند در چله گاه چشمانم
بي‌هوا مي‌ريزند پايين اين اشك‌هاي لعنتي، نمي‌دانستم جاهاي خالي اين قدر دردناك مي‌شوند گاهي!

+نوشته شده در جمعه 1388/05/16ساعت11:42 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

وقتی حالت بده ، روحت بی‌پناهه
می‌بینی هر کاری کردی اشتباهه
وقتی کم کم به کسی وابسته می‌شی
چون از شب بی‌نوازش خسته می‌شی
وقتی آروم شدنت خیلی بعیده
اینجا یکی هست که به حرف‌هات گوش میده

***

برگرد به من ، مثله پرنده‌ای که درختش رو پیدا کنه
برگرد به من ، مثله کسی که شبونه هوسه دریا کنه

***

وقتی به جز شب هیچ رنگی تو نگات نیست
وقتی کسی اندازه‌ی "تنهایی‌هات" نیست
وقتی گم می‌شی و می‌ترسی دوباره
می‌فهمی هیشکی مثل من دوست نداره
وقتی دلت به صد در بسته رسیده
اینجا یکی هست که تو مشتش یه کلیده

***

برگرد به من ، مثله پرنده‌ای که درختش رو پیدا کنه
برگرد به من ، مثله کسی که شبونه هوسه دریا کنه


پ.ن: این روزها خیلی این آهنگ رو با خودم زمزمه می کنم خودم در تعجبم چرا !

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/15ساعت0:4 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

وقتي مي‌بيني عزيزترين كساني كه تو اسم آنها را براي خودت گذاشتي دوست از تو به عنوان طعمه براي پيشرفت كاراشون استفاده مي‌كنند چه حالي ميشي؟

ميداني
هميشه اين آدمها
با ارزشترينهايت را سگ خور ميكنند!


پ.ن: روزهای خوبی نیست اصلا!؟

+نوشته شده در دوشنبه 1388/05/12ساعت11:55 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

من دفن خواهم شد.

زير آوار اين كلمات،

من دفن خواهم شد.

با پيشرفت اين شعر،

روح من از حرارت اين كلمات

از دوزخ علامت‌هاي مكرر سوال

از نشانه‌هاي بهت و خيرگي

كه مدام ته هر عبارت تكرار مي‌شوند

و از سنگيني واژه‌ي درماندگي

خرد خواهم شد

د ر م ا ن د ه

خواهم شد

+نوشته شده در جمعه 1388/05/02ساعت7:39 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |