|
دستبند سبز موسوي و دستبند سفيد تغيير را از دستمان باز ميكنيم، روبان مشكي همدردي را دور دستمان ميبنديم و براي اينكه سياهنمايي نشود سعي ميكنيم به دوربين لبخند بزنيم و فال ميگيريم. فالي با قهوه تلخ تلخ تلخ. فال قهوه آن مرد را ميگيريم كه در ...باران آمد. آن مرد كه در ...باران آمد! در فالت ميبينم كه دست بچهات از دستت رها ميشود و بين آن هفت نفر كه در پاي تنديس بزرگ آزادي، روي زمين افتادهاند و تلويزيون هم خبر آن را گفت، دنبال تو ميگردد. (اما تو را ترك موتور سوار كردهاند و به بيمارستان رسول بردهاند.) براي همين فرزند تو كه دستت را رها كرده بود، دوان دوان به سمت بيمارستان رسول ميدود. (البته با احتياط زياد ميدود كه با اراذل و اوباش اشتباه گرفته نشود و به تير غيب دچار نشود.) وقتي به بيمارستان ميرسد ميبيند كه پزشكان و پرستاران كنار هم ايستادهاند و شعار ميدهند. فرزند تو كه دست تو را رها كرده و تو را گمكرده بوده از يكي از پزشك ميپرسد: «باباي منو نديدي؟» پزشك از او ميپرسد: «بابات چه شكلي بود؟» فرزند تو ميگويد: «بابام شكل همه باباها بود.» پزشك ميپرسد: «بابات نشونه خاصي نداشت؟» فرزند تو ميگويد: «چرا، بابام يه دستبند سبز بسته بود، مثل همه باباها.» آن مرد كه در ... باران آمد! در فنجانت ميبينم كه وقتي داري راه ميروي به صفوف به هم پيوسته و با شكوه و معزز و نفوذناپذير نيروي انتظامي ميرسي. به آنها ميگويي: «اي ول! رنگ سبز تو هم قشنگه.» بعد ميبيني آنها با نظم خاص و باشكوهي دور تو حلقه ميزنند و به پايكوبي ميپردازند. اين همه عظمت و قدرت چنان تو را تحتتاثير قرار ميدهد كه بدنت كبود ميشود. آن مرد كه در...باران آمد! تو كه خس و خاشاكي بيش نميباشي وقتي مشغول پيادهروي در خيابان انقلاب تا آزادي هستي، سر راهت آقا كروبي را ميبيني. به او ميگويي: «آقا كروبي... آقا كروبي... راي منو...» كه صدايت در جمعيت محو ميشود. كمي كه ميروي جلوتر آقا ميرحسين را ميبيني و داد ميزني: «آقا ميرحسين... راي منو...» كه صدايت محو ميشود. آن مرد كه در ...باران آمد! پيش از اين رهبر مردم اين خاك گفت گل را در برابر گلوله قرار دهيد. حالا چرا گوشت مقابل گلوله است؟ فنجان قهوه را ميگذاريم كنار پنجره. پيش از آنكه صداي اللهاكبر بيايد يك دقيقه سكوت ميكنيم.
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 28 خرداد 1388 - پوريا عالمي
خدایا... اگه هستی، اگه وجود داری، پس الان کجا هستی؟ داری چی کار میکنی؟ هنوز کاسه فرنی ات توی دستات هست؟ هنوز داری با عروسک های خیمه شب بازی ات حال میکنی؟ خدا... این روزها خیلی داغونه. این رو بفهم لطفا! نمیتونم بخوابم. حتی یک ثانیه. دارم روانی میشم... شدم...
نميدانم مهتابي كه تو از آن دم ميزني به شگفتي مهتابيست كه امشب دل آسمان را دريده است و مردمان را اين گونه خيره به خود كرده مستانه و مغرورانه
نشسته بود آن طرف سرگرم مطالعه کتاب رو به رویش بود. گاهی سرش را بالا می آورد، انگار میخواست کلمات را با زبانش مزه مزه کند. کلمات از چشمهایش میزدند بیرون، در هوای خفه و گرفته رو به رویش میرقصیدند و بین موهایش جست و خیز میکردند و آرام از کنار طره های پریشان سر میخوردند داخل دهانش و مزه مزه میشدند! پ.ن: برای مریم احسانی که این روزها خیلی در خاطرم است
تعجب میکنم. از این مردم. از این شور و هیجان کنترل نشده. از این همه دست که قرار نيست با این بندهای سبز جوانه بزنند! تعجب میکنم از این م.م.ل.ک.ت ویران. از این همه بیپدر و مادری س.ی.ا.س.ت ... از این همه آدم که به جان هم افتادهاند! تعجب میکنم. از م.ش.ه.د.ی های خوش و خرمی که هر شب تا حوالی صبح پرچم از دستشان نمیافتد و فریادشان گوش فلک را پر کرده است! تعجب میکنم از مردمی که نمیتوانند هنوز هم جلوی یک گ.ش.ت. م.ف.ا.س.د بایستند ولی میخواهند سرنوشت سرزمینشان را عوض کنند! تعجب میکنم از خودم. که هر شب در یکی از همین س.ت.ا.دها ایستادهام و بلندتر از همه فریاد میزنم!
من اين سوي خيابان و تو آن سو؛ تو من را نميتواني ببيني اما من تو را نظارهگرم. طرفداران موسوي از جلوي تو ميگذرند و فرياد ميكنند و تو با لباس به گمانم فيروزهايات در ميان لباسها و شالهاي سبز آنها ميدرخشي و من به تو نگاه ميكنم و به اين فكر ميكنم كه چقدر اين لباس به تو ميآيد، من چقدر دلتنگت هستم، تو چقدر چاق شدهاي و اين چقدر براي قلبت بد است. ناگهان دلم ميگيرد و نگرانت ميشوم و اين پا و آن پا ميكنم كه بيايم آن سمت خيابان اما ترجيح ميدهم پاهايم را به آسفالت اين سمت خيابان ميخ كنم و تنها چيزي كه به خودم ميبخشم خيره ماندن به تو در آن سوي ماشينها و آدمهاست. اشكهايم آرام فرود ميآيند دلم ميلرزد و تو در ميان طرفداران موسوي كه حال اينسوي خيابان هستند و از جلوي من ميگذرند محو ميشوي. همراه موج سبز جاري ميشوم در خيابان و سكوت اختيار ميكنم تا كمي آرام شوم...
حرمت نگه دار... دلم
اين روزها، روزهاي گلاويز شدن با خداوند است. همان خداي فرني خور محبوب! هيچ وقت تصوير آن كاريكاتوري كه خداي فرني خور مرا پشت ابرها كشيده بود كه دسته پلي استيشن اش دستش بود و از اينكه آن پايين روي زمين يكي از بندگان اش با يك درخت تصادف كرده است، متعجب مانده از ذهنم نميرود. همان خدايي كه Game Over شد.
باید استاد و فرود آمد
متن خبر : به گزارش نخستین, روزنامه اعتماد گفت و گوی جالبی را که مهسا حکمت با سید ابراهیم نبوی انجام داده در شماره امروز خود چاپ کرده که در ادامه می خوانید:
چشمانت زمين را بوسيدهاند اشكهاي تو دشتها را سيراب كردهاند لبانت در انتظار منند مني كه نگران دستان تو هستم...
امروز جمعه؛ سوت فرهاد و صداي غمانگيزش از لابهلاي ديوارها، گلهل، ملافهها عبور ميكند و در گوشم موج ميزند... unknown امروز مُرد در ساعت 5 صبح دست در دست من و با لبخندِ هميشگيِ صورت مهربانش روي تختش، ملافهي سفيدش و صداي بيب بيامان دستگاه كه حاضر نبود حتي لحظهاي بايستد. او را مسخ كرد براي هميشه... سكوت و صداي پر پرندهها كه ناگهان با او پريدند صداي بسته شدن پيچ دستگاه و قطع شدن تمام اكسيژنهاي طبيعي و مصنوعي دنيا براي او... امروز unknown رفت مرا ترك كرد پس از سه ماه، تنها در اين تخت سرد و سپيد، در اين اتاق خلوت و مملو از سكوت... كنار پنجره ايستادهام تنهاتر از هميشه، ديوار تكيهگاهم شده است تا بتوانم اندكي بايستم؛ نسيم ميان موهايم ميدود و نوازشم ميكند تا آرام شوم. اشكهايم بر روي گونهام خشكيده ميميرند. سيگار را بين انگشتانم ميچرخانم و با حرص بر آن پك ميزنم، دودش آرام آرام از ميان توري پنجره عبور ميكند و همراه ماشينها راهي خيابان ميشود. آن سمت خيابانِ خلوت و سبز گهگاهي شاهد حضور چند رهگذر عاشق در طلوع صبح است و من تنها اينجا در اين اتاق 20 متري در انتظار هيچ، نه در انتظار ماشين بابا فرهاد كه صبحهاي جمعه چسبيده به پيادهرو، روبهروي اين پنجره ميايستاد تميز و مرتب از كارواش برگشته، نه در انتظار پاكت نامههايي كه به اين دستگاه كوچك وارد ميشد و من اونموقع يك پيام جديد ميداشتم، نه در انتظار و فكر كردن براي درست كردن غذاي ظهر امروز، نه من در انتظار هيچ اينجا ايستادهام در انتظار همهي آنچه كه رفته است ايستادهام و تنها نظارهگر تنهايي هستم كه بيدريغ و چون مردي حريص مرا در آغوش گرفته است. امروز جمعه پرده اتاق unknown تا اواسط اتاق تاب ميخورد و بازميگردد. تن سردش اينجا زير اين ملافه سفيد آسوده خوابيده است. امروز او پرواز كرد به سمت سيارهاش او خيليها را ميشناخت اما هيچگاه با من حرفي از آنها نزد اما من مطمئنم كه او pc-boy و كارهاش رو دوست داشت و هميشه كنار من تو كافه موكا ميخورد... جمعه وقت رفتن موسم دل كندن/ خنجر از پشت ميزنه اون كه همراه من/ داره از ابر سياه خون ميچكه/ جمعهها خون جاي بارون ميچكه....
|
About
88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/03/01 - 88/03/31 88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 Links
كلاف سر در گم
لاله |