تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

 

دستبند سبز موسوي و دستبند سفيد تغيير را از دست‌مان باز مي‌كنيم، روبان مشكي همدردي را دور دست‌مان مي‌بنديم و براي اينكه سياه‌نمايي نشود سعي مي‌كنيم به دوربين لبخند بزنيم و فال مي‌گيريم. فالي با قهوه تلخ تلخ تلخ. فال قهوه آن مرد را مي‌گيريم كه در ...باران آمد. آن مرد كه در ...باران آمد! در فالت مي‌بينم كه دست بچه‌ات از دستت رها مي‌شود و بين آن هفت نفر كه در پاي تنديس بزرگ آزادي، روي زمين افتاده‌اند و تلويزيون هم خبر آن را گفت، دنبال تو مي‌گردد. (اما تو را ترك موتور سوار كرده‌اند و به بيمارستان رسول برده‌اند.) براي همين فرزند تو كه دستت را رها كرده بود، دوان دوان به سمت بيمارستان رسول مي‌دود. (البته با احتياط زياد مي‌دود كه با اراذل و اوباش اشتباه گرفته نشود و به تير غيب دچار نشود.) وقتي به بيمارستان مي‌رسد مي‌بيند كه پزشكان و پرستاران كنار هم ايستاده‌اند و شعار مي‌دهند. فرزند تو كه دست تو را رها كرده و تو را گم‌كرده بوده از يكي از پزشك مي‌پرسد: «باباي منو نديدي؟» پزشك از او مي‌پرسد: ‌«بابات چه شكلي بود؟» فرزند تو مي‌گويد: «بابام شكل همه باباها بود.» پزشك مي‌پرسد: «بابات نشونه خاصي نداشت؟» فرزند تو مي‌گويد: «چرا، بابام يه دستبند سبز بسته بود، مثل همه باباها.» آن مرد كه در ... باران آمد! در فنجانت مي‌بينم كه وقتي داري راه مي‌روي به صفوف به هم پيوسته و با شكوه و معزز و نفوذناپذير نيروي انتظامي مي‌رسي. به آنها مي‌گويي: «اي ول! رنگ سبز تو هم قشنگه.» بعد مي‌بيني آنها با نظم خاص و باشكوهي دور تو حلقه مي‌زنند و به پايكوبي مي‌پردازند. اين همه عظمت و قدرت چنان تو را تحت‌تاثير قرار مي‌دهد كه بدنت كبود مي‌شود. آن مرد كه در...باران آمد! تو كه خس و خاشاكي بيش نمي‌باشي وقتي مشغول پياده‌روي در خيابان انقلاب تا آزادي هستي، سر راهت آقا كروبي را مي‌بيني. به او مي‌گويي: «آقا كروبي... آقا كروبي... راي منو...» كه صدايت در جمعيت محو مي‌شود. كمي كه مي‌روي جلوتر آقا ميرحسين را مي‌بيني و داد مي‌زني: «آقا ميرحسين... راي منو...» كه صدايت محو مي‌شود. آن مرد كه در ...باران آمد! پيش از اين رهبر مردم اين خاك گفت گل را در برابر گلوله قرار دهيد. حالا چرا گوشت مقابل گلوله است؟ فنجان قهوه را مي‌گذاريم كنار پنجره. پيش از آن‌كه صداي الله‌اكبر بيايد يك دقيقه سكوت مي‌كنيم.


روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 28 خرداد 1388 - پوريا عالمي

 

+نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت9:22 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

خدایا... اگه هستی، اگه وجود داری، پس الان کجا هستی؟ داری چی کار میکنی؟ هنوز کاسه فرنی ات توی دستات هست؟ هنوز داری با عروسک های خیمه شب بازی ات حال میکنی؟ خدا... این روزها خیلی داغونه. این رو بفهم لطفا! نمیتونم بخوابم. حتی یک ثانیه. دارم روانی میشم... شدم...
تو اون بالا چه کاره هستی پس؟ فقط یه تماشاچی؟

+نوشته شده در سه شنبه 1388/03/26ساعت1:58 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

نمي‌دانم

مهتابي كه تو از آن دم مي‌زني

به شگفتي مهتابي‌ست

كه امشب دل آسمان را دريده است

و مردمان را اين گونه خيره به خود كرده

مستانه و مغرورانه

+نوشته شده در شنبه 1388/03/23ساعت2:55 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 
 
 
2172436330_55d9b44802_o.jpg
Who can say where the road goes,
Where the day flows, only time?
And who can say if your love grows,
As your hearth chose, only time?
Who can say why your heart sights,
As your live flies, only time?
And who can say why your heart cries
when your love lies, only time?
Who can say when the roads meet,
That love might be ,in your heart?
and who can say when the day sleeps,
and the night keeps all your heart?
Night keeps all your heart.....
Who can say if your love groves,
As your heart chose, only time?
And who can say where the road goes
Where the day flows, only time?

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/21ساعت10:30 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

نشسته بود آن طرف سرگرم مطالعه کتاب رو به رویش بود. گاهی سرش را بالا می آورد، انگار میخواست کلمات را با زبانش مزه مزه کند. کلمات از چشمهایش میزدند بیرون، در هوای خفه و گرفته رو به رویش میرقصیدند و بین موهایش جست و خیز میکردند و آرام از کنار طره های پریشان سر میخوردند داخل دهانش و مزه مزه میشدند!
آن وقت نگاهش را بر میگرداند به گلدان خالی لب پنجره و لبخندی عمیق مینشست بر چهره خالی و قاب گرفته اش. انگار گلدان هم کلمه ای بود رقصنده در نور منعکس شده از شیشه!


پ.ن: برای مریم احسانی که این روزها خیلی در خاطرم است

+نوشته شده در سه شنبه 1388/03/19ساعت3:27 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

تعجب می‌کنم. از این مردم. از این شور و هیجان کنترل نشده. از این همه دست که قرار نيست با این بندهای سبز جوانه بزنند! تعجب می‌کنم از این م.م.ل.ک.ت ویران. از این همه بی‌پدر و مادری س.ی.ا.س.ت ... از این همه آدم که به جان هم افتاده‌اند! تعجب می‌کنم. از م.ش.ه.د.ی های خوش و خرمی که هر شب تا حوالی صبح پرچم از دستشان نمی‌افتد و فریادشان گوش فلک را پر کرده است! تعجب می‌کنم از مردمی که نمی‌توانند هنوز هم جلوی یک گ.ش.ت. م.ف.ا.س.د بایستند ولی می‌خواهند سرنوشت سرزمینشان را عوض کنند! تعجب می‌کنم از خودم. که هر شب در یکی از همین س.ت.ا.د‌ها ایستاده‌ام و بلند‌تر از همه فریاد می‌زنم!

+نوشته شده در دوشنبه 1388/03/18ساعت9:7 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

من اين سوي خيابان و تو آن سو؛ تو من را نمي‌تواني ببيني اما من تو را نظاره‌گرم. طرفداران موسوي از جلوي تو مي‌گذرند و فرياد مي‌كنند و تو با لباس به گمانم فيروزه‌اي‌ات در ميان لباس‌ها و شال‌هاي سبز آنها مي‌درخشي و من به تو نگاه مي‌كنم و به اين فكر مي‌كنم كه چقدر اين لباس به تو مي‌آيد، من چقدر دلتنگت هستم، تو چقدر چاق شده‌اي و اين چقدر براي قلبت بد است. ناگهان دلم مي‌گيرد و نگرانت مي‌شوم و اين پا و آن پا مي‌كنم كه بيايم آن سمت خيابان اما ترجيح مي‌دهم پاهايم را به آسفالت اين سمت خيابان ميخ كنم و تنها چيزي كه به خودم مي‌بخشم خيره ماندن به تو در آن سوي ماشين‌ها و آدم‌هاست. اشك‌هايم آرام فرود مي‌آيند دلم مي‌لرزد و تو در ميان طرفداران موسوي كه حال اين‌سوي خيابان هستند و از جلوي من مي‌گذرند محو مي‌شوي. همراه موج سبز جاري مي‌شوم در خيابان و سكوت اختيار مي‌كنم تا كمي آرام شوم...

+نوشته شده در یکشنبه 1388/03/17ساعت9:55 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

حرمت نگه دار...

دلم
گلم
که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زدم همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
....
کتیبه خوان خطوط قبایل دور
....
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که می گریست
بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز می خواند ریاضیات را
...
این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرد...

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/14ساعت3:26 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

اين روزها، روزهاي گلاويز شدن با خداوند است. همان خداي فرني خور محبوب! هيچ وقت تصوير آن كاريكاتوري كه خداي فرني خور مرا پشت ابرها كشيده بود كه دسته پلي استيشن اش دستش بود و از اينكه آن پايين روي زمين يكي از بندگان اش با يك درخت تصادف كرده است، متعجب مانده از ذهنم نميرود. همان خدايي كه Game Over شد.
حالا اين روزها روزهاي كل كل و تلافي هاي بي حد و حساب است. يكي من، يكي هم جناب باريتعالي!

+نوشته شده در یکشنبه 1388/03/10ساعت3:22 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد
که گر به گاه آمده باشی
دربان به انتظار توست
وگر بیگاه
به در کوفتنت
هیج
نیارزد!

+نوشته شده در جمعه 1388/03/08ساعت3:16 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

متن خبر :

من از موسوي به خاطر آنچه بود، حمايت نمي کنم. آخرين باري که من آقاي موسوي را در ايران ديدم، چهار ماه قبل از خروجم از ايران بود، يعني پنج سال و نيم قبل؛ همان زماني که آقاي هاشمي را ديدم و خيلي هاي ديگر را. خيلي از افراد مي گويند ميرحسين مدت ها نبود، و در جريان نيست، داستان دوستي است که هر گاه مسافرت مي رفت، به من مي گفت؛ «کجايي؟ مدتي است نمي بينمت،» در حالي که ما جايي نرفته بوديم، خودش رفته بود. ميرحسين در همين کشور زندگي مي کرد و ما نمي ديديمش، ولي او در جريان همه چيز بود، همان طور که وقتي آقاي خاتمي از کتابخانه ملي وارد دفتر رياست جمهوري شد، در جريان همه چيز بود.

به گزارش نخستین, روزنامه اعتماد گفت و گوی جالبی را که مهسا حکمت با سید ابراهیم نبوی انجام داده در شماره امروز خود چاپ کرده که در ادامه می خوانید:


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/07ساعت1:11 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

چشمانت زمين را بوسيده‌اند

اشك‌هاي تو دشت‌ها را سيراب كرده‌اند

لبانت در انتظار منند

مني كه نگران دستان تو هستم...

+نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت10:30 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

امروز جمعه؛ سوت فرهاد و صداي غم‌انگيزش از لابه‌لاي ديوارها، گل‌هل، ملافه‌ها عبور مي‌كند و در گوشم موج مي‌زند... unknown امروز مُرد در ساعت 5 صبح دست در دست من و با لبخندِ هميشگيِ صورت مهربانش روي تختش، ملافه‌ي سفيدش و صداي بيب بي‌امان دستگاه كه حاضر نبود حتي لحظه‌اي بايستد. او را مسخ كرد براي هميشه...

سكوت و صداي پر پرنده‌ها كه ناگهان با او پريدند صداي بسته شدن پيچ دستگاه و قطع شدن تمام اكسيژن‌هاي طبيعي و مصنوعي دنيا براي او...

امروز unknown رفت مرا ترك كرد پس از سه ماه، تنها در اين تخت سرد و سپيد، در اين اتاق خلوت و مملو از سكوت...

كنار پنجره ايستاده‌ام تنهاتر از هميشه، ديوار تكيه‌گاهم شده است تا بتوانم اندكي بايستم؛ نسيم ميان موهايم مي‌دود و نوازشم مي‌كند تا آرام شوم. اشك‌هايم بر روي گونه‌ام خشكيده مي‌ميرند. سيگار را بين انگشتانم مي‌چرخانم و با حرص بر آن پك مي‌زنم، دودش آرام آرام از ميان توري پنجره عبور مي‌كند و همراه ماشين‌ها راهي خيابان مي‌شود.

آن سمت خيابانِ خلوت و سبز گه‌گاهي شاهد حضور چند رهگذر عاشق در طلوع صبح است و من تنها اينجا در اين اتاق 20 متري در انتظار هيچ، نه در انتظار ماشين بابا فرهاد كه صبح‌هاي جمعه چسبيده به پياده‌رو، روبه‌روي اين پنجره مي‌ايستاد تميز و مرتب از كارواش برگشته،‌ نه در انتظار پاكت نامه‌هايي كه به اين دستگاه كوچك وارد ميشد و من اون‌موقع يك پيام جديد مي‌داشتم، نه در انتظار و فكر كردن براي درست كردن غذاي ظهر امروز، نه من در انتظار هيچ اينجا ايستاده‌ام در انتظار همه‌ي آن‌چه كه رفته است ايستاده‌ام و تنها نظاره‌گر تنهايي هستم كه بي‌دريغ و چون مردي حريص مرا در آغوش گرفته است.

امروز جمعه پرده اتاق unknown تا اواسط اتاق تاب مي‌خورد و باز‌مي‌گردد. تن سردش اينجا زير اين ملافه سفيد آسوده خوابيده است. امروز او پرواز كرد به سمت سياره‌اش او خيلي‌ها را مي‌شناخت اما هيچ‌گاه با من حرفي از آنها نزد اما من مطمئنم كه او pc-boy و كارهاش رو دوست داشت و هميشه كنار من تو كافه موكا مي‌خورد...

جمعه وقت رفتن موسم دل كندن/ خنجر از پشت مي‌زنه اون كه همراه من/ داره از ابر سياه خون مي‌چكه/ جمعه‌ها خون جاي بارون مي‌چكه....

+نوشته شده در جمعه 1388/03/01ساعت4:7 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |