تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

باد قامتش را خم كرده بود. مثل پروانه اي ميماند كه در سرخي خفه شفق اندام ظريف و خشك خود را بر لاشه صخره ها ميكوبد. شايد خواب ميديدم! خواب بال زدنهاي مرد اثيري كه در معلق زدن دودهاي سيگار بي قرار مانده است!

+نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت10:14 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

وقتي دوري از اينجا

حتي به فاصله دو ريل قطار از هم

هيچ‌كس

نمي‌تواند زندگي را حس كند

و گنگ و پوچ در

هراس اين روزها مي‌ماند....

+نوشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت3:44 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

وقتي دور و برمان را با دقت بيشتري نگاه مي‌كنيم، كساني هستند كه از ما بسيار دورند، كساني كه ما حتي ساعتي، چه بسا دقيقه‌اي از زندگي‌مان به آن‌ها فكر نمي‌كنيم.
هر روز كه به گوشه‌اي از اين شهر شلوغ پناه مي‌بريم، يادمان مي‌رود دنيا چه خبر است، يادمان مي‌رود دنيا چشم انتظار ما است كه نيم نگاهي به او بياندازيم!
هر روز كه به بيرون مي‌رويم تا هوايي عوض كنيم، تا از خستگي در بياييم و نفس راحتي بكشيم، حواسمان نيست كه كساني هسـتند كه هيـچ وقت به گـردش نرفـته‌اند و هـيچگاه خستگي‌شان در نشده است.
آن قدر اين روزها سرمان شلوغ است كه پاك يادمان رفته است كساني هستند كه فقط دلشان مي‌خواهد به ديدنشان برويم. آن قدر اين روزها حواس پرت شده‌ايم، كه فراموش كرده‌ايم برويم درخانه‌ي همسايه‌مان را بزنيم و با او يك ليوان چاي بخوريم.
از شما دعوت مي‌كنيم كه سرتان ديگر شلوغ نباشد و مهمان ما باشيد با يك ليوان چاي داغ !

              

کاری از: شیوا خادمی، نسیم شیخ نظامی، محمد رکابی، حمیدرضا جسمی

۲۶-۳۱ اردیبهشت ماه ۱۳۸۸ - مشهد

افتتحایه: شنبه ۲۶ اردیبهشت ساعت ۱۷:۳۰

مکان: مشهد، کوهسنگی، انتهای خیابان شهید بهشتی، گالری خانه هنرمندان

ساعات بازدید: ۹-۱۲     ۱۷-۱۹

+نوشته شده در جمعه 1388/02/18ساعت3:54 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

" بر آن عقيده بود كه اگر سوال "چرا" را از دنيا حذف كنند، ميتواند هزار سال در اين زندان بزرگ زندگي كند. اما كلمه "چرا" بزرگترين دارايي مغز است. او "چگونه" را بيشتر دوست داشت. قرار بود از فردا به چراهاي ذهن پاسخ دهد و براي واژه هاي مهم زندگي تعاريفي پيدا كند. واژه هايي كه هيچ تعريف واحدي براي آنها وجود ندارد ولي هر صاحب نظري، براي خودش تعاريف خاص خودش را ارائه داده بود. "
اين يه تيكه از داستان "خاطرات كارلو" هست. داستاني در مورد مردي كه در سن پنجاه سالگي بعد از 20 سال زنداني بودن تصميم به خودكشي ميگيره و قبل از عملي كردن تصميم اش بنا بر تقاضاي يكي از دوستانش در زندان سعي ميكنه توجيهي براي زندگي خودش پيدا كنه! داستان با يادآوري خاطرات كارلو پيش ميره و انگيزه هاي مختلفي كه باعث شكست هاي زندگي وي شده و دلايل زندان رفتن اش و اين تصميم خودكشي و همچنين چگونگي صرف نظر كردن از اين اقدام رو بيان ميكنه.
نكته اي كه خيلي احمقانه و زننده توي داستان مطرح شده و من اصلا خوشم نيامد اين بود كه آخرين و مهمترين انگيزه اي كه براي زنده موندن مردها ذكر شده بود زنها بودن. كه البته با اين عبارت بيان شده بود:
"خودش را بالاي چهارپايه كشيد و براي آخرين بار خاطره بدن پر گوشت آن دختر سفيد رو در ذهنش زنده شد تا شايد بتواند توجيهي پيدا كند چرا كه به اطرافش نگاه ميكرد و مي ديد كه همگي با علاقه به جنس مخالف خود را به زندگي علاقه مند ميكنند"

- فقط یادم میاد یک داستان کوتاه 16 صفحه ای بود... اسمش رو ولی یادم نیست

+نوشته شده در سه شنبه 1388/02/15ساعت1:23 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

خانه شان یکی از این پنجره های رو به جنگل دارد با یک طاقچه اندازه یک آدم باریک... شاید هم دو تا آدمی که توی هم لولیده اند! هر صبح که بروی بالش اش را میبینی که روی همین طاقچه پنجره دار مچاله شده و پریشان است. یک لیوان شیر هم آن گوشه دیگر طاقچه است. انگار صبحانه اش را همین جا میخورد، کنار بالش اش، درست بخواهم بگویم.... این طوری دستش را تکیه میدهد به بالش پف کرده اش یک جوری که آخ بالش در بیاید و پف اش بخوابد بعد هم نگاهش را میدوزد به رو به رو بین همان درختها که آن طرف پنجره همیشه ایستاده اند تا صبح به خیر بگویند. بعد هم لیوانش را برمیدارد و یواش یواش آن را بالا می آورد و همین موقع هاست که من زنگ در خانه شان را میزنم و مجبور میشود لیوانش را بگذارد و آخر شب هم خالی اش کند توی سینک و فراموش کند که به همان درختها باید شب به خیر بگوید!

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/02ساعت4:6 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |