تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

باران كه ميبارد
تمام خط خطي هاي پشت شيشه شسته ميشود
مثل چركاب از دل ناودان بيرون ميپاشد
موج مي اندازد تا وسط گودال پر كرم باغچه
پاي درخت سيب!

مگر درخت سيب به داد قصه هاي من و تو برسد!
تمام چركاب را بالا ميكشد
شكوفه ميدهد
شكوفه هاي صورتي

من آويزان تو ميشوم
تا تو آويزان بالاترين شاخه درخت سيب شوي
همان شاخه بالايي كه از همه صورتي تر است

تو آن جلو
و من
اين پشت
نفس ام را از عطر شكوفه ها حبس كرده ام!
ميداني چرا؟

خاطراتم را بلعيدم
حالا نه تنها پستوهاي تاريك ذهنم
حتي ريه هايم هم بوي تو را دارد.
خودم نوشتم ات
بر شيشه بخار گرفته آن عصر زمستاني...

+نوشته شده در دوشنبه 1387/12/19ساعت9:45 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

اين جور وقتها كه خوابهاي شبانه از 7 صبح شروع ميشه تا ناكجاي بعداز ظهر! تنها بهونه يه دوش آب گرم هست و يه حوله پيچي حسابي!‌ همون طوري خيس با همون موهايي كه از نوكش آب ميچكه با همون حوله اي كه سفت پيچونديش به خودت كه يه وقت امنيت ات به خطر نيفته!‌ ميري خودت رو گم و گور ميكني زير ملافه!‌ شروع ميكني به لرزيدن. يواش يواش كم ميشه!‌گم ميشه!‌محو ميشه! اين مهم نيست كه تن خسته ات رو دادي دست بالش! اين مهمه كه خود خسته ات رو نميتوني به كسي بسپري!


پ.ن: ببخشید از این همه اندوه فکر کنم هوای این روزا من رو این طوری کرده

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/14ساعت4:59 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

و من

دلم مي‌خواهد ناپديد شوم

در حسرت

اين روزهاي

بي‌تو

و

خالي از تو...

+نوشته شده در شنبه 1387/12/10ساعت8:46 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

و من توی سیاره‌ام نشسته‌ام و هی از همه دورتر و دورتر می‌شوم. دیگر نه گلی مانده، نه میخواره‌ای و نه خورشیدی که هی طلوع کند. روی صندلی نشسته‌ام و دست‌هایم را روی زانو گذاشته‌ام و دور می‌شوم و نور دیگر نمی‌تابد و من محو و محو‌تر می‌شوم. مثل یک خیال و خاطره دور که وقتی نسیم لای موهایت می‌پیچد و آفتاب روی پوستت می‌افتد به یادت می‌آید و لبخندی محو روی لبانت می‌نشاند.

+نوشته شده در دوشنبه 1387/12/05ساعت12:38 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |