تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

دستات كه مي‌رقصن روي كليد‌هاي پيانو،‌ آروم،‌ سفيد سفيد سفيد سياه سياه سفيد سياه!
من ريتم دلنواز بند بند انگشت‌هات رو زمزمه مي‌كنم... دو دو دو فا......
تو هنوز مي‌رقصوني!‌ من هنوز زمزمه مي‌كنم!‌ تو نرم و آروم،‌ خيال من رو،‌ حواس من رو،‌ تمام ذهنيات من رو مي‌كشوني توي يه مشت نت روي سه خطي‌هاي رو به روت!‌
من توي ذهنم سي بمل‌ها رو به آغوش مي‌كشم، ‌بي‌صدا،‌ ناگهاني!
تو هنوز مي‌رقصوني انگشت‌هات رو!‌ ولي من انگشت‌هام رو گچ گرفته‌ام كه حتي ننويسن!‌
نه از من!‌ نه از تو!‌ نه از اون نت‌هاي دلنواز كه تمام لحظه‌هاي من رو به يك تراژدي ريتميك تبديل كردن!

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/30ساعت2:16 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

وقتي اونقدر داغوني كه دونه آبي ادويل رو مي‌ا‌ندازي ته گلوت و يك ليوان آب روش مي‌خوري بعد ليوان سردت رو مي‌گيري تو دستت ميري تو دستشويي تكيه ميدي به كاشي‌هاي يخ و فرو مي‌ريزي رو كاشي‌هاي كف دستشويي بعد حوله رو از روي جاحوله‌اي مي‌كشي پايين و فرو مي‌كني تو حلقت تا مبادا صداي حق‌حقات رو كسي بشنوه يك دونه ديگر آبي رو مي‌گيري تو نور و بعد مي‌اندازي ته گلوت تا شايد دردت كمتر بشه بعد آماده مي‌شي ميري بين آدمايي كه بايد اون‌ها رو خوشحال كني اون‌ها رو شاد كني و بهشون بگي: "هي با شماهام زندگي كنيد، لذت ببريد از اين زندگي، شاد باشيد بخنديد" دروغكي باهاشون بخندي، براشون برقصي در حالي كه روحت داره زار مي‌زنه داره فرو مي‌ريزه. خسته‌ام خيلي خسته‌ام از اين همه نقاب و آشفتگي و درد...

+نوشته شده در سه شنبه 1387/11/29ساعت9:23 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

گـویند کـه دوزخـی بود عاشـق و مـست
قولي است خلاف دل در آن نتوان بست
گـر عاشق و مست دوزخي خواهـد بـود
فرداسـت بـهـشـت همچـون كـف دسـت

+نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت9:37 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

خط كشي ها تمامي ندارد از اين سر خيابان تا ته آن پيچ عاشق! من اين وسط ايستاده ام،‌ مقصدم را مي گويم و هيچ تنابنده اي مقصد مرا آن طور كه تو مي شناسي،‌ نمي شناسد همه شانه بالا مي اندازند نگاهي مي كنند و مي گذرند! و من اينجا تا عبور دوباره تو منتظر مي مانم مي داني نگراني ام از چيست؟ اينكه تو هم مقصدت را عوض كرده باشي

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/23ساعت2:47 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

دلم كشيد يك شال گردن بلند راه راه رنگي رنگي داشته باشم با يك كلاه پشمي. قيچي مامان را بردارم گيس هايم را بچينم و ته مانده تيز تيز موهايم را زير كلاه پشمي قايم كنم. آخر سر هم شالگردن را چند دور بپيچم دور گردنم تا طوري گرم شوم كه تا ته عمر هرچقدر در زير اين سرماي استخوان سوز نگاه ها بمانم خم به ابرويم نيايد!

+نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14ساعت9:19 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

اصلا می‌دونی چیه؟ من خواب‌هام رو جا گذاشتم اونجا! بین همون گرمای تابسون و اون همه تب و فین فین! من به جز خواب‌هام یه چیز دیگه رو هم جا گذاشتم ولی هیچ‌کس نمیدونه! خودم هم تازه فهمیدم. وقتی داشتم دستام رو می‌کاشتم پیش پامچال‌های عید یه هو دیدم که دیگه ریشه نمی‌زنم. دیدم که وقتی ریشه نزنی یعنی از سبز شدن هم خبری نیست. و بعد از این همه مدت تازه فهمیدم که یه چیزی نیست حتی وقتی که انگشتای پاهام رو می‌کشیدم روی ریشه‌های قالی هم فکر کردم. موقع ماری پاپینز و ماست و چیپس هم فکر کردم. موقع مسواک و حوله صورتی هم فکر کردم؛ ولی صبح توی استکان چایی‌ام پیدا کردم که من خودم رو هم جا گذاشته بودم. برام پستش میکنی؟ بیمه نمیخواد! می‌دونی. فکر کنم قیمت نمیشه روش گذاشت. پیشتاز نفرست. من از اون خط‌های نارنجی روی پاکت پیشتاز خوشم نمیاد. بذارش توی یه پاکت بنفش. نه! شاید بهتره صبر کنیم تا خودم برگردم ورش دارم. ولی اگه دیگه من رو نشناسه؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/10ساعت11:30 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

آدم ها می­آیند
زندگی می­کنند
می­میرند
و می­روند
اما
فاجعه­ی زندگی تو
آن هنگام آغاز می­شود
که آدمی می­میرد
اما
نمی رود
می­ماند
و نبودنش در بودن تو
چنان ته­نشین می شود
که تو می­میری در حالی که زنده­ای
و او زنده می­شود در حالی که مرده است

+نوشته شده در دوشنبه 1387/11/07ساعت10:29 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

" چرا هيچ خلوت عاشقانه اي خلوت نيست. ازدحام جمعيت است در تختخوابي دو نفره؟ چرا هر كسي چند نفر است، چهره هايي تماما گوناگون؟ چرا عاشق كسي مي شويم اما با كسي ديگر به بستر مي رويم؟ چرا عشق جماعي ست دسته جمعي كه در آن هر كسي هر كسي را مي ..... جز من كه هميشه .... ميشوم؟ "


پ.ن: من واقعا شرمنده ام بابت اینکه چنین پستی گذاشتم.

+نوشته شده در شنبه 1387/11/05ساعت9:18 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

پاهايم را آويزان كرده بودم از پنجره. پنجره اي كه ميگويم نه حفاظ دارد نه ميله هاي آهني سفيد. پاهايم را كه آويزان ميكنم به جز انگشتانم تك تك part هاي حس دار وجودم معلق ميماند در فضاي خالي زير پنجره. دستانم را حلقه كردم پشت سرم تا باد كه ميوزد تمام اتفاق هاي دنيا در ذهنم يك جا بيفتد!
از باد خبري نشد.
ولي تمام آن اتفاقهايي كه ميخواستم افتاد
يك جا
نه در ذهنم
بر آسفالت داغ خيابان!
آن پايين
زير پاهاي آويزانم!
اتفاق تو بودي!‌اتفاقي كه ميتوانست رنگي تر از اين باشد يا شايد گس تر!‌مثل آن زالزالك هاي نرسيده كه آويزانش ميشديم تا دلبري هايمان را كامل تر كنيم!

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03ساعت10:13 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |