تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

زندگی می‌شود یک مرد باشد. با قد بلند و عینک دسته مشکی. یک بلوز سیاه بپوشد و دکمه بالای پیراهنش را هم نبندد. یک جوری که محو تماشایش شوی. از پشت قاب مشکی چشمهایش بخندد. گاهی قهقهه بزند . باران که بیاید، قطره‌های آب روی منگول‌های موهایش بنشیند و آنها را تاب بدهد بالا مثل یک تک شاخ. می‌شود دستها را دور کمر زندگی به هم گره زد. توی سربالایی همراهش دوید و روی نیمکت سیمانی بین راه کنارش نشست و یک قهوه خورد. می‌شود از شب تا صبح بیخ گوشش زمزمه کرد و نجوا کرد و راز و نیاز کرد و غُر زد و خندید و گریست. می‌شود به زندگی خوشبین بود. می‌شود بهش اعتماد کرد. می‌شود دست را سپرد به دستش تا تو را ببرد تا هر کجا که خواست. می‌شود که قلب زندگی را دید که تند می‌تپد. شاید هم محکم. انگار که هر بار تمام خونش را یکجا جمع می‌کند، نگه می‌دارد و دوباره ول می‌کند. می‌شود زندگی را تر و خشک کرد، برایش غذا پخت و خرید کرد.

زندگی می‌شود یک زن باشد. با قد متوسط و چشم‌های درشت که بلوزهای رنگارنگ یقه باز بپوشد و توجهت را جلب کند. که وقتی سرحال است یک ریز حرف بزند و داستان تعریف کند و لا به لایش هم بخندد و ریسه برود. گاهی هم که حالش خوب نیست به زمین و زمان غُر بزند و از همه چیز ایراد بگیرد و با خودش جنگ داشته باشد آنقدر که دلت بخواهد که دستت را گره بزنی دور کمر زندگی که استرسش را بیرون بکشی و دور بریزی. می‌شود با زندگی رفت زیر دوش آب و شیر را باز کرد. طوری که قطره‌های آب بپاشد روی سرت و بریزد روی سر زندگی و کثیفی اش را بشوید و ببرد پایین تا چاهک حمام. می‌شود بعدش موهایش را شانه کرد که وز نکند و آرام لباس تنش کرد و مثل یک عروسک با ارزش توی تخت گذاشتش و برایش لالایی خواند آنقدر که خوابش ببرد. می‌شود دراز کشید و چشمها را بست و گذاشت زندگی برای خودش و تو آواز بخواند و دعا کند و آرامش بخواهد و آرامش بیارد و کنارت دراز بکشد و بخوابد.

+نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت7:7 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

                                   

نمایشگاه گروهی عکس با نام "پرسه های عصرانه" روز شنبه 22 تیر 87 در نگارخانه میرک مشهد گشایش می یابد.
در این نمایشگاه 45 اثر از : مهدیه باغبانی، اسما حسنی یزدی، شیوا خادمی، محبوبه زارع، نسیم شیخ نظامی، زهره صحت، نازنین طباطبایی ،آذر غازی اصفهانی، پریا غیاث زاده، سعید مزینانی، علی نیک سیرت و الهه یگانه در موضوع طبیعت بیجان در اندازه 70*50 به نمایش گذاشته می شود.
در حاشیه نمایشگاه کتابچه عکسی مشتمل بر تعدادی از آثار توسط انتشارات آهنگ قلم و به کوشش محبوبه زارع منتشر شده و در اختیار بازدید کنندگان قرار می گیرد. در بخشی از مقدمه ی این کتابچه آمده است:«پرسه های عصرانه صدای نسل پویایی است که می کوشد به جای استخراج معانی از موضوعات، خود روح معناگری در موضوعات بدمد .دنیای این نسل آن قدر شفاف است که گاهی می توان از پشت آن تمامی هنجار ها و ناهنجاری های زندگی را تماشا کرد و بر این نکته اذعان کرد که این نسل دارد خودش را در عکس هایش فریاد می کند.»
این نمایشگاه تا روز پنج شنبه 27 تیر 87 در نگارخانه میرک مشهد، واقع در خیابان صاحب الزمان، صبح و بعد از ظهر پذیرای علاقه مندان است. همچنین در روز پایانی این نمایشگاه ، نشست نقد و بررسی آثار برگزار میشود.
این نمایشگاه در ماه های آتی در شهرهای اصفهان و شیراز برپا خواهد شد.
طراح پوستر نمایشگاه " سعید مزینانی " است.

+نوشته شده در شنبه 1387/04/22ساعت9:33 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

پس از لحظه هاي دراز

بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روئيد

و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند .

و هنوز من

ريشه هاي تنم را در شن رؤ ياها فرو نبرده بودم

كه براه افتادم .

***

پس از لحظه هاي دراز

سايه دستي روي وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بيدارم كرد .

و هنوز من

پرتو تنهاي خودم را

در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم

كه براه افتادم .

***

پس از لحظه اي دراز

پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد

و هنوز من

در مرداب فراموشي نلغزيده بودم

كه به راه افتاد

***

پس از لحظه هاي دراز

يك لحظه گذشت

برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد

دستي سايه اش را از روي  وجودم  برچيد

و لنگري در مرداب ساعت يخ بست

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

كه در خوابي ديگر لغزيدم .

*****

سهراب سپهری

+نوشته شده در سه شنبه 1387/04/18ساعت10:47 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

یک چیزی گیر کرده در گلویت. نمی‌توانی بگوییش. هی آن را مرور می‌کنی. از جلوی چشم کلمه‌های سیاه می‌گذرند و دوباره سرریز می‌شوند به حلقت. تا می‌آیی دهن باز کنی تا بگوییشان باز هم دندانهایت سفت روی هم فشرده می‌شوند و نمي‌گذارند کلمات سیاه سرریز کنند بیرون و تو خلاص شوی .باز کلمه‌های سیاه برمی‌گردند بالا و از روی مردمک چشمت رد می‌شوند و انگار راهشان را تا مغزت باز کرده باشند یک صف طولانی می‌بندند پشت مخچه‌ات. هنوز اولین کلمه وارد نشده بقیه راهشان را کج می‌کنند و برمی‌گردند از چشمانت رد می‌شوند و دوباره می‌ریزند توی حلقت! این دندان‌های لعنتی را باید خورد کرد در همچین دهانی؛ که حرف زدن نمیگذارند!

+نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت7:7 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

براي من هميشه نگاه‌ها در يك چيز خلاصه مي‌شد! در يك چيز خاص كه تنها در تاريكي‌هاي مطلق ديده مي‌شد
تاريكي مثل كوچه پس كوچه هاي شبزده! وقتي دستانمان را روي ديوارهاي كاه گلي ميكشيديم صدايمان گوش فلك را كر ميكرد
"غم ميون دو تا چشمون قشنگت خونه كرده" مي‌خوانديم
من جيغ هاي ممتد مي‌كشيدم تا خدا هم انگشتانش را در گوشش فرو كند و بگويد:
بس است
ديگر نخوان!

+نوشته شده در دوشنبه 1387/04/10ساعت7:45 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |