|
زندگی میشود یک مرد باشد. با قد بلند و عینک دسته مشکی. یک بلوز سیاه بپوشد و دکمه بالای پیراهنش را هم نبندد. یک جوری که محو تماشایش شوی. از پشت قاب مشکی چشمهایش بخندد. گاهی قهقهه بزند . باران که بیاید، قطرههای آب روی منگولهای موهایش بنشیند و آنها را تاب بدهد بالا مثل یک تک شاخ. میشود دستها را دور کمر زندگی به هم گره زد. توی سربالایی همراهش دوید و روی نیمکت سیمانی بین راه کنارش نشست و یک قهوه خورد. میشود از شب تا صبح بیخ گوشش زمزمه کرد و نجوا کرد و راز و نیاز کرد و غُر زد و خندید و گریست. میشود به زندگی خوشبین بود. میشود بهش اعتماد کرد. میشود دست را سپرد به دستش تا تو را ببرد تا هر کجا که خواست. میشود که قلب زندگی را دید که تند میتپد. شاید هم محکم. انگار که هر بار تمام خونش را یکجا جمع میکند، نگه میدارد و دوباره ول میکند. میشود زندگی را تر و خشک کرد، برایش غذا پخت و خرید کرد. زندگی میشود یک زن باشد. با قد متوسط و چشمهای درشت که بلوزهای رنگارنگ یقه باز بپوشد و توجهت را جلب کند. که وقتی سرحال است یک ریز حرف بزند و داستان تعریف کند و لا به لایش هم بخندد و ریسه برود. گاهی هم که حالش خوب نیست به زمین و زمان غُر بزند و از همه چیز ایراد بگیرد و با خودش جنگ داشته باشد آنقدر که دلت بخواهد که دستت را گره بزنی دور کمر زندگی که استرسش را بیرون بکشی و دور بریزی. میشود با زندگی رفت زیر دوش آب و شیر را باز کرد. طوری که قطرههای آب بپاشد روی سرت و بریزد روی سر زندگی و کثیفی اش را بشوید و ببرد پایین تا چاهک حمام. میشود بعدش موهایش را شانه کرد که وز نکند و آرام لباس تنش کرد و مثل یک عروسک با ارزش توی تخت گذاشتش و برایش لالایی خواند آنقدر که خوابش ببرد. میشود دراز کشید و چشمها را بست و گذاشت زندگی برای خودش و تو آواز بخواند و دعا کند و آرامش بخواهد و آرامش بیارد و کنارت دراز بکشد و بخوابد.
نمایشگاه گروهی عکس با نام "پرسه های عصرانه" روز شنبه 22 تیر 87 در نگارخانه میرک مشهد گشایش می یابد.
پس از لحظه هاي دراز بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روئيد و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند . و هنوز من ريشه هاي تنم را در شن رؤ ياها فرو نبرده بودم كه براه افتادم . *** پس از لحظه هاي دراز سايه دستي روي وجودم افتاد و لرزش انگشتانش بيدارم كرد . و هنوز من پرتو تنهاي خودم را در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم كه براه افتادم . *** پس از لحظه اي دراز پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد و هنوز من در مرداب فراموشي نلغزيده بودم كه به راه افتاد *** پس از لحظه هاي دراز يك لحظه گذشت برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد و لنگري در مرداب ساعت يخ بست و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم كه در خوابي ديگر لغزيدم . ***** سهراب سپهری
یک چیزی گیر کرده در گلویت. نمیتوانی بگوییش. هی آن را مرور میکنی. از جلوی چشم کلمههای سیاه میگذرند و دوباره سرریز میشوند به حلقت. تا میآیی دهن باز کنی تا بگوییشان باز هم دندانهایت سفت روی هم فشرده میشوند و نميگذارند کلمات سیاه سرریز کنند بیرون و تو خلاص شوی .باز کلمههای سیاه برمیگردند بالا و از روی مردمک چشمت رد میشوند و انگار راهشان را تا مغزت باز کرده باشند یک صف طولانی میبندند پشت مخچهات. هنوز اولین کلمه وارد نشده بقیه راهشان را کج میکنند و برمیگردند از چشمانت رد میشوند و دوباره میریزند توی حلقت! این دندانهای لعنتی را باید خورد کرد در همچین دهانی؛ که حرف زدن نمیگذارند!
براي من هميشه نگاهها در يك چيز خلاصه ميشد! در يك چيز خاص كه تنها در تاريكيهاي مطلق ديده ميشد
|
About
88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/03/01 - 88/03/31 88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 Links
كلاف سر در گم
لاله |