تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

روزا داره مي‌گذره روزهاي آخر سال كه هميشه پيچيده‌تر و سخت‌تر از ساير روزها ازجلوي چشماي تو عبور مي‌كنند و تو كاملا گيج و منگ با اين روزا همراه ميشي و تنها اميدت اينه كه وقتي سرت رو بالا آوردي سر سفره هفت سين (اگه سفره هفت سيني وجود داشته باشه) نشسته باشي و در حال آرزو كردن باشي براي سال جديدي كه در پيش داري و بشيني آروم و آسوده به تيك تيك ساعت گوش كني تا بالاخره اعلام كنه كه تموم شد يك سال ديگه هم تموم شد يك سالي كه شايد تو داري ازش فرار مي‌كني شايدم داري با خودت فكر مي‌كني كه سالي كه پيش روت هست به اندازه سالي كه طي كرديش خوب خواهد بود يا نه؟!

سال 86 رو من دوست داشتم؛ ولي بيشتر ازش متنفر بودم / عاشقش بودم هم ازش گريزون / با روزاش پير شدم  با روزاي كمتري كودك / 2 تا از دوستام فوت كردند يه عالمه دوست جديد پيدا كردم / براي خيلي‌ها آرزوي صبر كردم اما خودم بي‌صبرم / 3 تا از دوستام از ايران رفتن اما هيچي نتونست جاشون رو پر كنه / براي شقايق آرزو ميكنم كه كاراش جور بشه و بره با اينكه از دلتگي‌هام خبر دارم / چند تا از دوستاي قديمي و دور دوباره در من سبز شدند اما خيلي از دوستاي جديدم خاموش شدند / شباي زيادي نخوابيدم اما اگه خوابم برد تونستم خواب ببينم / خيلي راه رفتم اما كم انسان شنيدم / يه سفر خوب رفتم يه عالمه سفر رو از دست دادم /  يه عالمه قهوه خوردم اما هنوزم موكاهاي كافه آران رو ترجيح ميدم (مخصوصا اگه شاهكار محسن شاملو باشه)/ يه عالمه شعر خوندم اما بهتريناش شعراي محسن مشايخي بود / با خيلي‌ها تونستم حرف بزنم اما هيچكس نفهميد كه من چي گفتم / به خيلي ها گوش دادم اونا سبك شدند وقتي از من عبور كردند / از يه دوست خيلي خوبم دور شدم در حالي كه اون همين نزديكي‌هاست / يه عالمه بچه پيدا كردم و با خون دل بزرگشون كردم اما هنوز بچه‌دار نشدم / كلي كتاب خوندم اما هنوز يه عالمه كتاب هست كه دوست دارم دوباره بخونمشون / يه عالمه فيلم خوب ديدم با پرسپوليس بيشتر از همه حال كردم / تنها شدم خيلي اما بازم تونستم خيلي‌ها رو از تنهايي در بيارم / كنار فرزانه نشستم و با هم بستني خورديم و فقط 5 نفر اومدند خودشون رو وزن كردند/ يكي بهم ياد داد هفت خيلي بزرگه منم خيلي‌ها رو 7تا دوست داشتم / يه عالمه نمايشگاه رفتم اما بهترينش رو فراموش كردم / مجبور شدم يه عالمه نرم‌افزار جديد ياد بگيرم اما بهترينش رو حامد اكبرزاده بهم ياد داد / عاشق محيط وكتور شدم و از پيكسل‌ها متنفر / طراحي وب كردم اما هنوز نتوستم يك اسكين واسه پوليورم درست كنم / شهاب مجبورم كرد درسم رو ادامه بدم اما من گوش نكردم / يه عالمه قول دادم اما كم بهشون عمل كردم /  با يه عالمه آدم  رقصيدم  اما بهترينش با يك دختر روستايي بود / يك شب شراب خوردم و رفتم حرم  واسه يه پيرزن قرآن خوندم /  يك شب  شراب خوردم و  كل مسير عباس‌آباد رو پياده زير بارون رفتم بالا / آتيش گرفتم اما نتونستم آتيش روشن كنم / عاشق شدم اما تنها بودن را ترجيح دادم / ترسيدم هنوزم مي‌ترسم از آنچه كه پيش روست و قرار است بر من فرود آيد اما هيچ گريزي نيست بايد ايستاد و تماشا كرد تا ببينيم چه مي‌شود ....

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/22ساعت6:3 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

امروز داشتم با يك دوست تو چابهار با اس.ام.اس چت مي‌كردم / اون طبق معمول با آگاهي هميشگيش حالم رو فهميد/ بهم گفت :"اگه دلت گرفته به ذره‌هاي برف روي شاخه‌ي درخت بادام فكر كن، آرومت مي‌كنه؛ تنها چيزي از كودكيم كه هميشه آرومم كرده" / بهش فكر كردم و در جوابش گفتم :"آره مثل خوندن سوره‌ي الرحمن " / بهم گفت: " اُه. اُه. مثل اينكه حالت خيلي گه مرغيه" / بهش گفتم: "حالم گل مرغيه، مثل طرح سنتي‌هاي كنار صفحات ديوان حافظ . پيچيده و سخت" / در جوابم گفت: " از حاشيه بگذر و اندر شو به سفره خواجه حافظ كه:" گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع / سخت مي‌گردد جهان بر مردمان سختكوش"

+نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20ساعت11:59 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

دیشب بالاخره شعله ور شدم و من سخت سوختم باد شعله ورم کرد و از من خاکستری بیش نماند تنها چیزی که نجاتم داد باران بود و حال خاکستر من در گرد شهر می گرید....

افسانه دلم می خواد رو تشک های سرد رو زمین تو اتاقت کنار هم بخوابیم و به زور از رادیوی بیچاره امواج رادیو فردا رو بیرون بکشیم تا با آهنگهایی که به زور از پشت امواج به گوشمون می رسن حال دنیا رو کنیم و ریز ریز تو گوش هم بخندیم...

افسانه دلم می خواد پیشت باشم با هم بریم رو ریل های راه آهن و تا ناکجاآباد این خط های مستقیم پیش بریم و باران بر ما ببارد...

افسانه دلم هوای تمیز می خواد، آدم های بی نقاب اما هیچ کدومش پیدا نمیشه و باد داره زیر خاکسترهای داغ فریاد می کشه....

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت5:59 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

نمیتونم بنویسم میفهمی؟!

+نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت10:2 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

santouri.jpg

چند سال پیش فیلم یکی از اساتید سینمای ایران اکران شده بود و روزنامه‌ها پر شده بودند از یادداشت‌های ستایش‌آمیز شیفتگان استاد که خیال می‌کردند استاد بعد از سال‌ها سکوت و دوری از سینما، شاهکار تازه‌ای خلق کرده است. برای من که نه بازی بازیگر زن آن فیلم را دوست داشتم و نه برخلاف بعضی‌ها از استعاره‌های گل درشت، تکراری و از جنس سینمای اروپای شرقی فیلم هیجان‌زده شده بودم، تنها یک راه باقی مانده بود؛ یک راه ساده برای مخالفت با فیلم و در عین حال مغلوب نشدن در جریان بحثی بی‌فایده، چرا که دوستان شیفته‌ام هم تبحر استاد را در بازی گرفتن از بازیگران فیلم تحسین می‌کردند و هم استعاره‌های گل‌درشت فیلم را از نقاط قوت فیلم می‌دانستند. آن راه ساده در واقع چیزی نبود جز بزرگنمایی جزییات به ظاهر کم‌اهمیت؛ تکنیکی که معمولا همیشه به کار می‌آید، چه آن زمان که اثری را ضعیف می‌دانید، اما درگیر جدلی بی‌پایان شده‌اید، راه فراری ندارید و به دلیل تفاوت‌های بنیادین با آدم‌های مقابل‌تان امکان رسیدن به تفاهم نیز وجود ندارد، و چه آن هنگام که کلیت یک اثر هنری را قابل دفاع نمی‌دانید اما به دلایلی قصد انتقاد از آن را هم ندارید، پس دست به دامان جزییات می‌شوید و با برجسته کردن‌شان، اهمیت دادن به تکه‌های درخشان و شاهکار خواندنشان به هدف خود می‌رسید.
در فیلم استاد صحنه‌ی تعقیب و گریز هیجان‌انگیزی بود که اتفاقا پرداخت و اجرای خوبی هم داشت، اما اسکناس‌هایی که در میانه‌ی این تعقیب و گریز به باد سپرده می‌شدند مشکل کوچکی داشتند و سال‌ها پس از زمانی که قصه‌ی فیلم در آن می‌گذشت چاپ شده بودند! ماجرا در حالت مبالغه آمیزش چیزی شبیه این بود که مثلا در یکی از قسمت‌های سریال یک مشت پر عقاب، رضا کیانیان دست توی جیبش کند و یک پنج‌هزارتومانی جدید و منقش به تمثال امام بگذارد کف دست طرف مقابلش و بگوید:«این هم از شیرینی شما!»
خب البته من هم قبول دارم که کارم چندان شرافتمندانه نبوده است و این اشتباه شاید کوچک را در درجه‌ی اول باید به حساب منشی صحنه گذاشت تا کارگردان، اما درست یا اشتباه، این ترفند همیشه جواب می‌داد و چه‌قدر هم ساده‌تر از بحث های بی‌پایان درباره‌ی استعاره‌های گل درشت فیلم استاد بود.
درباره‌ی سنتوری مهرجویی -دیگر استاد سینمای ایران- هم می‌شود همین‌گونه حرف زد؛ می‌شود اشتباهات کوچک را بزرگ کرد، از دیالوگ‌های شعاری و نخ‌نما حرف زد و کل فیلم را کوبید- که مگر جز این است که مهرجویی باید منشی صحنه‌ای هم‌سنگ نامش انتخاب کند و مگر نباید دیالوگ‌های فیلم مهرجویی از جنسی دیگر باشند؟- و می‌توان از سکانس‌ها و دیالوگ‌های درخشان حرف زد و فیلم مهرجویی را بالا و بالاتر برد. انتخاب با من و شماست و همه چیز وابسته به میزان ارادت ما به استاد و حسی است که پس از دیدن سنتوری در وجودمان ته‌نشین شده است.

سنتوری قصه‌ای ساده و کلیشه‌ای دارد که علی‌رغم پرش‌های زمانی فیلم و رفت و برگشت‌هایش، بسیار ساده هم روایت می‌شود. نه گره‌افکنی خاصی دارد و نه آن‌چنان تعلیقی، اما تماشاگرش را تا پایان حفظ می‌کند. این حسن بزرگی است، حتی برای راوی باتجربه و توانایی مثل مهرجویی. اما می‌شود این سوال را هم مطرح کرد که آنچه تماشاگر را تا پایان با فیلم همراه می‌کند چه چیزی است؟ نام مهرجویی، بازی‌های درخشان، فیلمنامه، صدای محسن چاووشی و ترانه‌های دوست‌داشتنی فیلم یا...؟
بهرام رادان در فیلم مهرجویی خوب است و باورپذیر، شاید بزرگ‌ترین ویژگی‌اش این است که نقش‌اش را «بازی نمی‌کند»، چه وقتی سنتوری است و دلداده‌ی سازش و چه در لحظاتی که اسیر جنس است و خمار یا نشئه. سکانسی که علی از پدرش می‌خواهد در تزریق مواد به او کمک کند، به نظرم با فاصله‌ی زیاد از دیگر سکانس‌ها، درخشان‌ترین بخش فیلم است.
گلشیفته فراهانی اما خوب نیست و خوب نبودنش شاید بر‌گردد به بازی بازیگر نقش جاوید -که انگار با سنجاق به فیلم وصلش کرده‌اند- وگرنه فکر می‌کنم دعوای علی و هانیه از سکانس‌های خوب و تاثیرگذار فیلم است و شیطنت‌ها و سرزندگی علی و هانیه را وقتی علی از هانیه می خواهد برایش پیانو بزند را هم دوست داشتم. انتخاب بازیگر نقش جاوید هم از آن سوال‌هاست که شاید بهتر باشد دنبال جوابش نگردیم. نمی‌دانم ویولونیست بودن جاوید این‌قدر در پیش‌بردن فیلم نقش داشته که آقای مهرجویی نتوانسته‌ به بازیگر دیگری فکر کند؟ در مقابل می‌شود مهرجویی را برای انتخاب محسن چاووشی تحسین کرد. محسن چاووشی فیلم خوب اما کمی زیاد است. نمی‌دانم اگر صدای چاووشی و ترانه‌های آرام او نبود چه بر سر فیلم آقای مهرجویی می‌آمد و حالا که فیلم را دیده‌ام تصور سنتوری بی‌صدای چاووشی برایم ممکن نیست. حتی -اگر به استاد مهرجویی بر نمی خورد- می‌خواهم ادعا کنم که ترانه‌های فیلم چندجایی جور چیزها و آدم‌های دیگر را هم می‌کشند.
در فیلم مهرجویی دیالوگ‌ها شعاری و کلیشه‌ای‌اند و برای سنتوری که صدا و ترانه و موسیقی و تصویر همپای کلام و شاید هم بیش‌تر از آن، داستان را پیش می‌برند، یک دیالوگ بد مثل تفنگی است که ناگهان توی صورتت شلیک می‌کند، آن هم درست وقتی که مشغول تمیز کردن‌اش هستی! دیالوگ‌های جاوید و هانیه از این دسته‌اند، همین‌طور شاهکار آقای مهرجویی در به تصویر کشیدن تحول عمیق علی و تصمیم‌اش برای ماندن و آموزش دادن به دیگر معتادان که بالیوود را روسفید و بدترین پایان‌بندی ممکن را برای سنتوری به ارمغان می‌آورد. راستش این یکی دو روز که فیلم را دیده‌ام، زیاد به این مساله فکر کرده‌ام که چرا تمام فیلمهای ایرانی که قصه‌ای درباره‌ی اعتیاد دارند، این قدر بد تمام می‌شوند و این‌قدر سردرگم‌اند و ناتوان و محافظه‌کار. بخشی را می‌توان به حساب ممیزی‌ها گذاشت و نگاهی که هنوز در پی قضاوت درباره‌ی هنر است و تنها سیاهی و سفیدی مطلق را قبول دارد و خاکستری را نمی‌شناسد و رسیدن به سفیدی از دل سیاهی را هم باور ندارد. شاید به همین دلیل است که هیچ وقت نمی‌توان انتظار داشت در ایران فیلم درخشانی مثل «مرثیه‌ای برای یک رویا» ساخته شود، که «خون‌بازی» هم با وجود پایان بازش و علی‌رغم تلاش‌های رخشان بنی‌اعتماد در لحظاتی با سنتوری آقای مهرجویی شانه به شانه است و همان عیب‌ها را دارد.
می‌خواستم درباره‌ی شعارهای مهرجویی در سنتوری هم بنویسم، اما یادم افتاد که انگار شعار دادن تازگی‌ها رسم شده است و همه عادت کرده‌اند به داد زدن حرف‌هایشان و فریاد کردن آن‌چه حنجره‌شان را بسته است. باور کنید سیاه‌نمایی نمی‌کنم، حرف سیاسی هم نمی‌زنم. نگاه کنید به فیلم اسکاری استاد اسکورسیزی و سکانس پایانی‌اش را به یاد بیاورید. آن موش صحرایی را به یاد می‌آورید که بی‌دلیل و ناگهان در جایی که نباید سبز می‌شود؟ لازم است یادآوری کنم که Rat جز موش صحرایی چه معنی می دهد؟
شاید اشتباه می کنم، اما انگار مهرجویی راهش را عوض کرده است و نگاهش به فیلم سازی دیگر آنی نیست که ما شناخته‌ایم. این را می‌شود از قصه‌هایی که دست می‌گیرد یا بازیگرانی که برمی‌گزیند، فهمید. انگار آقای مهرجویی با دنیا به صلح رسیده است و این برای ما که مهرجویی یکی از «اساتید» سینمای‌مان است خبر خوبی نیست...

پ.ن: مرسی از پیمان رضایی زاده که همه چیز رو گفت و من گوش کردم تو هم گوش کن فقط گوش کن نخونش.

+نوشته شده در شنبه 1386/12/11ساعت6:6 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

پامچال هاي آن ور خيابان ميفهمند
درخت ياس بنفش ميفهمد
من ميفهمم
قناري آقا رضا هم ميفهمد!
ولي تو نميفهمي سال تمام شده و بهار پشت همين درخت لعنتي سر كوچه
منتظر پچ پچ هاي آخر سال من و تو مانده!
چند سال ميشود كه تنها سخنرانش من بودم؟
عبورهاي مبهوت ات را از كنارش لو نميدهد هيچ وقت!
درخت لعنتي سر كوچه را ميگويم!
هيچ چيز اين خيابان و اين كوچه و اين شهر به من وفادار نمانده
ديگر چه توقعي از تو داشته باشم؟

+نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت2:10 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

نمي‌دونم اين جمله رو اولين بار از كي شنيدم اما حالا دارم ميفهمم كه عجب جمله‌ي قشنگي و طرف چي كشيده كه اين جمله رو كشف كرده اون جمله هم اين:

" هواي مشهد هم مثل مشهدي ها مي‌مونه"...

اين روزا واقعا واسم روشن شد كه اون بدبخت چي گفته....

 

+نوشته شده در شنبه 1386/12/04ساعت6:6 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |


دلم از این می سوزه که عادت ندارم عین بچگی هام بغلش کنم و یه دل سیر تو بغلش بشینم. دلم از این می سوزه که نمی دونه بت زندگی ام است و بی نهایت دوستش دارم. آره شاید به قول خودش دختر اگرسیو و عاصی ای بودم و تا حالا اونجوری که باید از وجودش استفاده نکردم ولی نمی دونه که چقدر تمام افکار و عقایدش تا مغز استخونم رسوب کرده و تمام وجودم رو پر کرده و همیشه به وجودش افتخار می کنم.
خدای پدر من، وجدان و انسانیت اش است.
پدر من شریف ترین و نازنین ترین مرد روی زمین است.

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02ساعت3:59 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

هر آدمی باید دو میل کوچک خوش دست و مقداری گلوله ی پشمی ِ رنگی داشته باشد.
هر آدمی چه مرد و چه زن باید بافتن بلد باشد.
هر آدمی چه مرد، چه زن، چه پیر، چه جوان باید بافتنی خودش را ببافد.
هر آدمی حق دارد هر چند وقت یکبار بعضی از قسمت هایی که بافته (وبا در شرایط بحرانی همه بافتنی اش )را بشکافد.
هر آدمی باید در مجموعه ی خرت و پرت های توی بساط اش جایی برای بافتنی اش و میل و گوله ها کنار بگذارد. حمل بافتنی گاه از حمل مسواک شخصی و یا کیف پول حیاتی تر است.
هر آدمی باید بلد باشد چند گره ی تزئینی بزند. اگر بلد نیست، حداقل نحوه ی باز کردن گره های کور را بداند.
هر آدمی باید یادش بماند که یک جایی یک بافتنی ای منتظرش مانده تا بافته شود. اگر توی وسایلش نیست باید خوب بگردد تا پیدایش کند.
هر آدم غمگینی که حوصله ی بافتنی بافتن ندارد، باید این حق را به گربه های همسایه( و در صورت تملک گربه ی شخصی، به گربه ی خود) بدهد که گوله ها خوب قل می خورند و نخ های رنگی پخش زمین مفرح اند.

هر آدم غمگینی که حوصله ی بافتن ندارد و حق شادی گربه ها را هم به میزان کافی ادا کرده است، باید میل هایش را بردارد و آرام آرام بافتن را از سر بگیرد.

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/01ساعت11:54 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |