تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

چه با شتاب آمدی! در زدی. گفتم: «برو !» اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی. گفتم: بس است برو !. گفتم: اینجا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست. اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آنقدر که گونه های من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم: نگاه کن اینجا چقدر شلوغ است؟ و تو خوب دیدی که آنجا چقدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یأس و دلتنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و ترس در هم ریخته بود و دل گیج گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی: اینجا رازی نیست. گفتم : راز؟ گفتی: من رازم. و آمدی تا وسط خط کش ها. من دست هات را در دست هام می فشردم تا نگریزی اما فریاد می زدم: برو! برو!. تو سِحر خواندی. من به التماس افتادم. تو چه سبک می خندیدی ، من اما همه ی وجودم به سختی می گریست. بعد چشم ها از میان آن دو قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب در گرفت. آنچنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود. و من می دیدم که حرف ها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دلتنگی مثل ذرات شن در شنزار، از سطح دل روییده می شدند و چون کاغذپاره هایی در آغوش طوفان گم.

خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک. و تو در دل هبوط کردی. گفتم: چیستی؟ گفتی: راز. گفتم: این دل خالی است، تشنه ام. گفتی: دوستت دارم. و من ناگهان لبریز شدم.

+نوشته شده در دوشنبه 1386/11/29ساعت12:18 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

ذهنم مغشوش و دلم گرفته است و از تماشاچي بودن ديگر خسته شده‌ام، به محض اينكه به خانه برمي‌گردم و با خودم تنها مي‌شوم يكمرتبه حس مي‌كنم كه تمام روزم به سرگرداني و گمشدگي در ميان انبوهي از چيزهايي كه از من نيست و باقي نمي‌ماند گذشته است. ميان اين همه آدم‌هاي جورواجور آنقدر احساس تنهايي مي‌كنم كه گاهي گلويم مي‌خواهد از بغض پاره شود.

+نوشته شده در یکشنبه 1386/11/28ساعت11:12 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

نقطه به پایین پاهایش زل زده بود. خط از او خواهش می‌کرد تا فرود آید. نقطه با لبخند تلخی گفت: افسانه‌ی عشق هیچ‌گاه پایان ندارد.

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/25ساعت12:1 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

پشتِ سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشتِ سر هر آنچه که دوستش می‌داری. و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می‌کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می‌دهد که عاشقی کنی، تماشایت می‌کند و می‌گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت‌قدم‌تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می‌شود. هر قدر که در عاشقی عمیق‌تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب‌تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق‌های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی‌گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی‌داری، خدا هم گامی در غیرت برمی‌دارد. تو عاشق‌تر می‌شوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان می‌کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می‌شود و خیالت را درهم می‌ریزد و معشوقت را درهم می‌کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی‌گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد. معشوقت می‌شکند و تو ناامید می‌شوی و نمی‌دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز. تو ناامید می‌شوی و گمان می‌کنی که عشق بیهوده‌ترین کارهاست. و برآنی که شکست‌خورده ای و خیال می‌کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می‌بینی حتی قطره‌ای از عشقت، حتی قطره‌ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو می‌گوید: مگر نمی‌دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده‌ای و برای من بود که این همه رنج برده‌ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده‌ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می‌بخشم و از بی‌نیازی نصیبی به تو می‌دهم. و این ثروتی است که هیچ‌کس ندارد تا به تو ارزانی‌اش کند.
*
فردا اما تو باز عاشق می‌شوی تا عمیق‌تر شوی و وسیع‌تر و بزرگ‌تر و ناامیدتر. تا بی‌نیازتر شوی و به او نزدیکتر. راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!


پ.ن: برای آنکه دوستش میدارم...

+نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت6:59 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

مارینا نِِمت، «زندانی تهران»


مارینا نٍمت

سال ۱۳۶۰ شمسی. خانه‌ای در تهران، حوالی نُه شب. مارینا، دختر مدرسه‌ی شانزده ساله مسیحی، برای دوش گرفتن آماده می‌شد که ناگهان زنگ در خانه به صدا درآمد و چندین مامور مسلح برای دستگیری او به داخل خانه هجوم آوردند. جرم او نوشتن مطلبی اعتراض‌آمیز بر ضد قوانین دولتی و درج آن در روزنامه دیواری مدرسه‌شان بود. مارینا توسط مامورین مسلح روانه زندان اوین شد و پس از چند روز به تیرباران محکوم گشت. هنگامی‌که به همراه چند دختر و پسر جوان دیگر به جوخه اعدام سپرده می‌شد، چند لحظه پیش از اینکه فرمان آتش داده شود، مرد جوانی با یک نامه ترخیصی در دست، او را از جوخه اعدام به سلولش در زندان اوین برگرداند. این مرد جوان کسی نبود مگر علی موسوی، یکی از بازپرسان خشن زندان اوین که شدیدا دلبسته مارینا شده بود. او از مارینا خواست تا به دین اسلام درآید و با او ازدواج کند. مارینا که راه چاره دیگری برای رهایی از مرگ نمی‌دید، برخلاف میلش پیشنهاد علی را پذیرفت.

مارینا به گرمی از جانب خانواده علی استقبال شد و کم‌کم متوجه شد که علی، آنطور که در عمل از خود نشان می‌داد تنها یک بازپرس زورگو و بی‌رحم نبود، بلکه در جمع خانواده، برادر و فرزندی دوست داشتنی بود که تلاش می‌کرد عشق و محبت مارینا را به سمت خود جلب کند. مارینا پس از گذراندن یک هفته در خانه‌ی علی ، دوباره به زندان برگردانده شد ولی اینبار او را به یک سلول انفرادی بردند تا علی بتواند شب‌ها با او ملاقات کند. چندین ماه بدین منوال سپری شد تا این که یک شب، به دنبال یک ترور خیابانی توسط دو موتورسوار ناشناس، علی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و کشته شد. مارینا که سه ماهه باردار بود مجددا به زندان گروهی برده شد و در آنجا بر اثر فشارهای شدید جسمی و روحی سقط جنین کرد.


زندان اوین

ماه‌های متمادی در ترس و ناامیدی سپری شد تا سرانجام پس از گذشت حدود بیست و شش ماه، مارینا با وساطت خانواده علی که در دستگاه حکومت از نفوذ زیادی برخوردار بودند، از زندان آزاد شد و اینبار به آغوش خانواده خودش بازگشت. مارینا تا مدت‌ها از سکوت و بی‌تفاوتی اطرافیانش نسبت به مسئله زندانی بودنش رنج می‌برد، چرا که هیچ کدام از آنها تلاش نمی‌کردند تا درباره درد و رنجی که او در این همه مدت در زندان متحمل شده بود، چیزی بدانند.

مارینا پس از ازدواج مخفیانه با آندره، مهندس الکترونیک، ارگ‌نواز کلیسا و عشق دوران نوجوانی‌اش، از ایران خارج شد و پس از پیمودن راهی طولانی و سخت، به کانادا مهاجرت کرد و در حومه شهر تورنتو به همراه همسر و دو فرزندش زندگی آرامی را شروع کرد.


تصویر روی جلد کتاب «زندانی تهران»

در سال ۲۰۰۰ میلادی، زمانی که به تدریج ذهن مارینا از مشغولیت‌های فکری و درگیری‌های زندگی روزمره فارغ می‌شد، کابوس‌های زندان با تمام جزئیاتش دوباره به سراغش آمدند و خواب شبانه‌اش را آشفته کردند. مارینا برای تسلی خاطر شروع به نوشتن شرح حالش کرد و نوشته‌هایش را برای چندسالی در کشوی میز کارش مخفی نگه داشت. تا بالاخره یک روز احساس کرد که باید حرف‌هایش را به گوش مردم دنیا برساند و بگوید که چه مصیبت‌هایی در آن سال‌ها بر او و دیگران رفته است.

کتاب ''زندانی تهران'' چاپ انتشارات پنگوئن کانادا در سال ۲۰۰۷ است که برای نخستین‌بار در جشنواره جهانی نویسندگان اُتاوا در ماه آوریل گذشته عرضه شد. زبان اصلی نگارش کتاب به انگلیسی است ولی نسخه‌های ترجمه شده آن به زبان‌های دیگر از جمله آلمانی و هلندی نیز به زودی در دسترس همگان قرار خواهند گرفت. همچنین قرار است از روی این کتاب یک فیلم تلویزیونی در بریتانیا ساخته شود که مارینا در نگارش فیلمنامه با کارگردان فیلم همکاری خواهد داشت.

مارینا نٍمت، کتاب ''زندانی تهران'' را به غیر از نزدیکانش، به زندانیان سیاسی و همچنین شادروان زهرا کاظمی، عکاس خبرنگار ایرانی کانادایی تقدیم کرده است. به عقیده نویسنده، مرگ زهرا کاظمی توجه جهانیان را شاید برای نخستین‌بار به آنچه که واقعا در زندان‌های ایران می‌گذرد جلب کرد.

مارینا نٍمت در حال حاضر به عنوان دستیار محقق و مترجم در موسسه مطالعات زنان در دانشگاه تورنتو مشغول به فعالیت است. او به همراه دکتر شهرزاد مُجاب بر روی موقعیت زنان زندانی سیاسی در ایران تحقیق می‌کند.

+نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت4:17 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

*...


ذهن در طول حیات ،

می شود چتر نجات ،

خوش بحال تو اگر باز شود ؛

و ترا آرام ،،

آرام ،

فرود آرد ..

در پهنه ی دانایی ،

آگاهی ،

زیبایی و احساس جهان .

وای اگر باز نشد ،،...،،


...*

+نوشته شده در جمعه 1386/11/19ساعت5:21 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، ‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصدتجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، ای! کجا رفتی؟ ای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند....

"مهدي اخوان ثالث"

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/17ساعت1:54 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

اســـرار ازل را نـه تـو دانــی و نـه مـن

وین حرف معّما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من

"رباعيات خيام"

+نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت11:9 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

مال روزهاي خيلي دور / روزهايي كه من خواب مي ديدم ...

 

 

+نوشته شده در شنبه 1386/11/13ساعت4:4 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

به کمک یه نفر احتیاج دارم تا بتونم برش دارم یه نفر که بتونم باهاش حرف بزنم بیش از اونچه که دیگران می دانند یه نفر که بتونم باهاش گریه کنم باهاش بخندم اما من تنهام بیش از هر وقت دیگه و دارم به اشتباه یا حتی درست مسیری رو انتخاب می کنم که در پس آن تنهایی است و تنهایی و تنهایی و ديگر هيچ....

+نوشته شده در جمعه 1386/11/12ساعت10:57 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

سفری سخت/ در پس روزهایی سخت‌تر و سنگین‌تر/ همه چيز دور از باور/ با سرعتي بي‌نظير/ بوي غم‌انگيزِ دل‌تنگي/ در انتظار نشستن براي آنچه در پيش روست/ و اينكه تو بايد در اين ميان انتخاب كني/ بازگردي يا بماني/ ترس بيش از پيش/ بدون حضور هيچ انساني/ تا بتواني بر او تكيه كني و پيش روي/ مردد و در پس هزاران شك/  اميد تو را پيش مي‌راند/ پيش از اميد دردها و زخم‌ها/ هُل‌ات مي دهند/ به سوي راهي بي‌نشان/ شايد براي نجات پيدا كردن/ از اين گرداب/ غوطه‌ور شدن در گردابي سهمگين‌تر....

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/11ساعت12:58 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

گاهی ما پیر می‌شویم بی اختیار و در آینه خود را در اعماقی از مه می‌یابیم سرگردان و نالان و در دستانمان هیچ توانی نمی‌یابیم برای از نو جوانه زدن پس می‌مانیم و آن مه ثانیه به ثانیه کدرتر می‌شود ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/10ساعت6:12 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

دیگه هیچ کدوم از نوشته های من رو نمی فهمی....

 

+نوشته شده در دوشنبه 1386/11/08ساعت7:29 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

چرا ما كور شديم؟!

نمي‌دانم؛ شايد روزي بفهميم.

مي‌خواهي عقيده‌ي  من را بداني؟!

بله، بگو.

فكر نمي‌كنم ما كور شديم، فكر مي‌كنم ما كور هستيم، كور اما بينا، كورهايي كه مي‌توانند ببينند اما  نمي‌بينند.


پ.ن: جملاتي از كتاب كوري يك شاهكارِ دوست‌داشتني

 

+نوشته شده در یکشنبه 1386/11/07ساعت6:2 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

همه چیز گذراست فقط به این توجه داشته باش که بین نبوغ و جنون به اندازه یک تار مو فاصله است.

 

+نوشته شده در شنبه 1386/11/06ساعت6:43 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

همه چيز عجيب بود و غير‌قابل پيش‌بيني با سرعتي باور نكردني پيش مي‌رفت و او مارس منتظر بود تا ببيند چه قرار است پيش بيايد. در واقع همه چيز داشت خوب پيش مي‌رفت اما قضيه اين بود كه او از صبح خوب نبود. اصلا خوب نبود اما واقعا فكر نمي‌كرد كار به اينجا بكشد به اين وضع مزخرف و تهوع­آور.

... همه شاد بودند و داشتند به كاراشون مي‌رسيدند و اون داشت بقيه رو نگاه مي‌كرد و از باهم بودن اونا لذت مي‌برد كه ناگهان همه چيز شروع شد به تيره شدن چند بار پلك زد اما هيچ تاثيري نداشت بلكه بدتر و بدتر مي‌شد تا اونجا كه فقط صدايي كه شنيد صداي خوردن سرش به سراميك‌ها بود.

... زمان گذشته بود چه قدر نمي‌دانست تنها چيزي كه مي‌شنيد صداي "آي‌آدمها" بود كه "سهيل نفيسي" داشت اون رو به شكلي دردآورتر از هميشه مي‌خوند تا بتونه سكوتي كه از ترس بين آدم‌هاي تو ماشين افتاده بود رو بشكنه. چشماش رو باز كرد تنها چيزي كه مي تونست ببينه نور تيرهاي چراغ برق بود كه از روي صورتش به تندي مي‌گذشت.

... باد سرد به كف پاهايش كوبيد، صداي نزديك شدن چرخي به همراه دويدن چند پا؛ دو مرد نيرومند كه او را مثل پر كاهي بلند مي‌كنند و روي تخت مي‌گذارند و دوباره صداي چرخ حال آنكه او روي چرخ‌هاست و اطرافيانش او را هدايت مي‌كنند همه چيز با سرعتي عجيب پيش مي‌رود نگاه خيره‌ي كسي در آن بين آشنا به نظر مي‌آيد بلند مي‌شود تا صدايش كند اما كسي شانه‌هاي او را محكم به تخت مي‌دوزد، دردي را در دست راستش حس مي‌كند، كسي عينكش را برمي‌دارد و به جاي آن ماسكي بزرگ بر چهره‌اش مي‌گذارد و صداي كسي كه مي‌گويد حالا راحت نفس بكش چشمانش به سقف خيره مي ماند و عبور نورهاي مهتابي را بر اندامش لمس مي‌كند.

... بيش از اندازه سردش است هيچ‌كس در اتاق نيست، آدم‌هايي را تماشا مي‌كند كه به سرعت از جلوي در اتاق رد مي‌شوند به خودش نگاه مي‌كند كه به چه وضع عجيبي دچار شده است لوله‌اي كه از دستش به آنچه بالاي سرش آويزان بود را طي مي‌كند و لوله‌ي ديگري كه از يك كپسول به ماسك روي دهانش وصل مي‌شود را باز‌مي‌گردد و حيران از آنچه كه به سرش آمده به اطراف اتاق مي‌نگرد. همه چيز تار بود از روي ميز فلزي كنار تختش عينكش را برداشت و بر چشمانش گذاشت تنش از تماس با ميز مور مور شد نور مهتابي و رنگ همه چيز احساس سرماي بيشتري را به او مي‌داد دلش مي‌خواست از جايش بلند شود اما تمام اندامش بي‌حس بود سرش را به طرف در اتاق چرخاند و ديد كه همان نگاه آشنا روي صندلي نشسته و به او خيره مانده است نمي‌توانست هيچ حرفي بزند حس مي‌كرد استخوان‌هاي فكش شل شده‌اند موبايلش را كنار بالشتش مي‌بيند چند اس.ام.اس مي‌دهد بي‌نتيجه مي‌ماند دوباره نگاهش با نگاه او گلاويز مي‌شود و اشكهايش شروع به ريختن مي‌كند نمي‌داند كه چه دارد بر او رخ مي‌دهد صورتش را بر‌مي‌گرداند بر سقف خيره مي‌ماند و به آرامي از حال مي‌رود.

... چشمانش را باز مي‌كند ديگر آن ماسك بر روي صورتش نيست و خودش نفس مي‌كشد كسي سوزني كه در دستش فرو‌ رفته است را بيرون مي‌كشد و سريع مي‌رود؛ از جايش بلند مي‌شود سخت‌تر نفس مي‌كشد كسي وارد اتاق مي‌شود و با تسلط كامل تخت را به حالتي در مي‌آورد كه او تكيه ‌دهد و راحت‌تر نفس بكشد از او مي‌پرسد:"كي مي‌تواند از شر اين وضعيت رها شود؟" نگران كارهاي مانده‌اش است او مي‌گويد:"حداقل 7 ساعت ديگر، و بعد ميتونه به راحتي به كارهاش برسه." لبخندي مي‌زند از اينكه كه هر چه زودتر مي‌تواند به اوضاع قبلي‌اش بازگردد. آن كسي كه به سرعت اتاق را ترك كرده بود دوباره بازمي‌گردد لبخندي كوتاه مي‌زند سوزن را دوباره وارد دست راستش مي‌كند و همه چيز را با سرعتي عجيب مرتب مي‌كند و اتاق را ترك مي‌كند.

او منتظر 7 ساعت بعد مي‌ماند و با خود مي‌انديشد كه برگشتن به حالِ پيشين‌اش با حال اكنون‌اش فرق چنداني ندارد...

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/03ساعت6:39 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

دارم تقریبا بالا میارم از نقاب هایی که هر روز سنگین تر بر چهره ی این آدم ها نقش می بندد...

+نوشته شده در دوشنبه 1386/11/01ساعت6:33 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |