تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

گرد مرگ بر شهر پاشیده اند....

+نوشته شده در جمعه 1386/10/28ساعت6:52 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

همه چیز در مه ی غریب فرو رفته است و من تصمیم دارم برای نجات خودم هیچ کاری نکنم...

+نوشته شده در سه شنبه 1386/10/25ساعت5:38 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

شش تصوير شفاف
وجه اول , تصوير اول:
تو را دوست دارم چون نان و نمک
دوست داشتن دقيقا شبيه حس مهمان عزيزي است که براي خودش لقمه هاي کوچک مي گيرد و با خوردن هر لقمه گرسنه تر مي شود , چرا که خوب مي داند چه صميمانه نمک گير شده است .

وجه دوم , تصوير دوم :
چون لبان گر گرفته از تب
که نيمشبان در التهاب قطره هاي آب
بر شير آبي بچسبد
دوست داشتن يک قدم از آن صميميت پيشين فراتر رفته است . دوست داشتن احتياج دلچسبي است . يک ضرورت حياتي که همه آدمها به نوعي درگير آن هستند , مثل تشنگي , مثل عطش

وجه سوم , تصوير سوم:
چون لحظه شوق , شبهه , انتظار نگراني
در گشودن بسته بزرگي که نمي داني در آن چيست
دوست داشتن يک راز صميمانه است , رازي به روشنايي کسي که دوستش داري و به ابهام همين دوست داشتن

وجه چهارم , تصوير چهارم
تو را دوست دارم
چون سفر نخستين با هواپيما بر فراز اقيانوس
دوست داشتن دلشوره آرامي است . تجربه ساده اي به قشنگي ديدن آرامش يک اقيانوس , وقتي در کنار ابرها نفس مي کشي و خورشيد کنارت نشسته

وجه پنجم , تصوير پنجم:
چون غوغاي درونم
لرزش دل و دستم
در آستانه ديداري در استانبول
دوست داشتن يک تجربه داغ است . مثل انتظار آمدن کسي که مي داني به همين زودي سر مي رسد . مثل بلاتکليفي عکس العملي که با ديدار با او بايد از خود نشان دهي .
مثل صميميتي که هنوز دست نخورده است.

وجه ششم , تصوير ششم :
تو را دوست دارم
چون گفتن "شکر خدا زنده ام"
دوست داشتن مثل بازگشتن از يک حادثه بزرگ است . مثل وقتي که وجودت پر از شکوه و شکايت است و با اين همه " شکر خدا که زنده ای"

+نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت8:0 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو |

یک جفت دستکش گرم می خوام فقط همین...

+نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت5:29 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

نمی­خوام امروز هیچ کاری کنم/ نه طرح جلد/ نه تقویم/ نه صفحات اون سایت لعنتی؟!/ می­خوام واسه خودم باشم/ یه زن باشم/ ظرف­ها رو بشورم/ به ترتیبی که دوسشون دارم بچینم/ و توحالتی بزارم که نور آفتاب بخور روی اونا که هنوز خیس هستند و منعکس بشه رو سقف/ گل­های سخت آپارتمانی رو آب بدم/ برگ­هاشون رو نوازش کنم/ و بهشون آرامش هدیه بدم/ کتابای تو کتابخونه رو بریزم بیرون و خاک زیرشون رو پاک کنم/ دستمال آبی رو بکشم رو عطفشون / کتابی که دوست دارم رو باز کنم و صفحه­ی مورد علاقه­ام رو باز کنم و اون پاراگراف همیشه دوست داشتنی رو بخونم/ کاست هام رو بریزم بیرون و بوشون کنم/ پر از خاطره پر از خاک/ اون موسیقی دلچسب آفریقایی رو گوش بدم/ لباس­های کثیف رو جمع کنم/ دهان لباسشویی رو باز کنم/ پودر رو بریزم توش/ و اون شروع کنه به چرخیدن/ چرخیدن و چرخیدن.../ زیر تختم رو بریزم بیرون/ همیشه بوی تهران رو میده/ چه تلخ/چه سنگین / بالاخره از اون زیر بیام بیرون/ روتختی رو مرتب کنم/کتابای رو تختم رو جمع کنم/2تا کتاب جدید بزارم واسه خوندن/پرده رو کنار بزنم تا آفتاب در اتاق بدود/کامپیوتر رو روشن کنم و به آهنگ می بینمت هنوزم گوش بدم/ لباس ­های بابا رو اتو کنم/ یقه­اش رو صاف کنم/ بوی پدر می­دهد/تابلوهای کج شده رو صاف کنم/برای یک دوست هدیه بخرم/واسش جعبه درست ­کنم/دوست دارم هدیه بدم/ به اونایی که دوسشون دارم/ روتختی تخت دو نفره رو بکشم/ مجبورم واسه این کار 4 بار عرض اتاق رو طی کنم/این واقعا خنده­آوره/ یرای یک دوست در دوردست ها پیام تبریک بفرستم/ اون متعجب که چه جوری من یادم مونده!!/ برنج بشورم/ و به قابلمه که آب در حال جوشیدن در آن است خیره بمانم/ اون غیبش زده/ من نگرانشم/و این واقعا عالیه/سودُکو حل کنم / لباس های شسته شده رو بتکونم/ و رو رخت پهن کن آویزونشون ­کنم/ ظرفشویی رو بشورم/ غرقه در بوی وایتکس/ دستمال آبی را بشورم / تو موتورخونه پهنش ­کنم/ عود روشن ­کنم/ رو مبلی ها رو تن مبل­های ­کنم/ دعا بخوانم/ برای آنانکه دوستشان می­دارم/ برنج را آبکش کنم/ جوراب­هایم رو بشورم/ و درنهایت باز هم می­ایم پشت تو واسه پولیورم اینا رو بنویسم....

+نوشته شده در جمعه 1386/10/21ساعت5:55 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

بوی صبح در دماغم قدم می زند.

دنباله ی گیس فروغ را دنبال می کنم،به جایی نمی رسم!

استخوان های لاغر فروغ را ورق می زنم،به جایی نمی رسم!

از درد برایم صحبت می کند،دردی که تمام بدنش را فرو گرفته و به هیچ جایی نمی رسد!

به دستشویی می رود.خوب می دانم که نگاهش به کاشیهای بی رنگ دستشویی گره می خورد،اما نگاهش به جایی نمی رسد!

دیوار...دیوار،دیوار.فروغ سرش را پایین انداخته و به ناخن هایش خیره می شود،به جایی نمی رسد!

بالای دیوار،سیم خاردار.

آه چقدر دلم شبیه سیم های بالای دیوار شده است،وای بر من،قلبم به جایی نمی رسد!

***

بوی پیاز داغ آن طرف هال را که به آشپزخانه ختم می شود پر کرده است.

بوی پیاز داغ یعنی این که ظهر است.

مامان با یک دستش با پیازداغ حرف می زند،با یک دستش شال گردن می بافد.

چشم های مامان پر از کلاف های نارنجی و سفید و قهوه ایست...

بیرون می شوم از این بو و از رنگ چشمان مامان!

لای پیاده روها می خزم!شانه هایم یخ می زند،دندان هایم،دلم...این را هیچ وقت دوست نداشته ام.

باز می گردم به آغوش باز پیازداغ!

با نوک پا روی سرامیک های کمرنگ بی روح راه می روم،کف پایم،نوک انگشتان پایم،سردش است،دلم نیز...

***

صدای خش خش بلند و دردناک رادیو این یعنی بابا همین نزدیکی هاست!

این صدا با من حرف می زند،حرکت می کند،می خندد،صدایی شبیه تمام شدن روز!

این صدا را همیشه دوست داشته ام.

کرکره بالاست،بیرون را نگاه می کنم،پنجره بین من و شب فاصله می اندازد.

پنجره خیس است.دماغم را محکم به خیسی اش می چسبانم.

چراغ های اتومبیل را شش پره می بینم،باز عینک نگذاشته ام.

دنده های پشتم را می شمارم،اندازه ی چراغ های مات شش پره ی خیس بیرون است!

یک پوچیه خالیه بزرگ را پشتم،کمی آن ورتر از دنده هایم احساس می کنم.

صدای دلم را دیگر نمی شنوم،کر شده اند مانند دنده هایم.

دلم رفته است جایی میان خیسی چراغ های تار و خاک روی کرکره ها...


پ.ن: شیوا واسم نوشته

+نوشته شده در دوشنبه 1386/10/17ساعت3:42 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

خیال دلکش پرواز

در طراوت ابر ,

به خواب می ماند .

پرنده در قفس خویش خواب می بیند !

پرنده در قفس خویش

به رنگ روغن تصویر باغ می نگرد .

پرنده می داند ؛

که باد بی نفس است !

و باغ , تصویری ست ..

پرنده در قفس خویش خواب می بیند ,,

+نوشته شده در یکشنبه 1386/10/16ساعت6:4 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

دیروز بابا صداش در اومد. سر میز صبحانه گفت: من نمی فهمم تو چرا حرف نمی زنی!؟ مامان گفت: لالِ. بابا گفت: حتما با شقایق و دوستاش حرف میزنه که به ما هیچی نمی گه!


پ.ن: بابا نمی دونه که خیلی ها مشکل اونو دارند، حتی شقایق و سایر دوستام و هر روز داره از تعداد کسانی که گهگاهی باهاشون حرف میزنم کم میشه از جمله نمونه بارزش شیوا!!!

 

+نوشته شده در شنبه 1386/10/15ساعت6:18 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

چند شب پیش داشتم یه فیلم خوب می­دیدم که یه سری دیالوگاش رو خیلی دوست داشتم و هنوز یادم نرفته دارم واسه تو می­نویسمش که تو هم لذت ببری J دیالوگ­ها بین یک مادر پیر و پسرشِ که پسره جلوی مادرش که رو مبل نشسته روی زمین می­شینه و داره به مادرش گوش می­ده :

"پسرم تو یک معجزه­ای، انسان یک معجزه است. می­دونی چرا؟! چون همه­ی ما می­دونیم که بالاخره یه روز همدیگر رو ترک می­کنیم اما باز هم هستیم تا اون لحظه میاد...."


پ.ن: خیلی جالبه نه؟! اون لحظه می­تونه مرگ باشه، می­تونه طلاق باشه یا قهر یا تنها گذاشتن. نگاه کنی تو خیلی از ثانیه­ها دچار این وضع شدی و توش موندی یا ازش گذشتی و یا هنوزم دچارشی... اما قضیه اینه که باید هر جور شده تو کنار بیای به سخت­ترین شکل ممکن و کنار میای اون موقع است که می­بینی خیلی  سخت شدی خیلی ...

مهران وقتی خوندش کلی حرف داشت اما کوبید رو شونه ام و رفت...

+نوشته شده در سه شنبه 1386/10/11ساعت7:5 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

... 

عزیزِ روزهای دور؛ روزهای خیلی دور

در پس سنگینی سکوتی غریب

به سنگینی حضور خون در رگ های فیروزه ای ات!

کجایی؟!

چرا گم شده ای

در امواج غریب این روزهای پر از درد؟!

بازا

و آغوشت را باز کن

برای آنانکه رفتند

برای آنانکه هستند

برای آنانکه ترک شدند

اینجا آسمان بی رنگ است

در انتظار یک دوست

بازا

اینجا هنوز آغوشی باز است

برای تو

اینجا هنوز گوشی هست

برای شنیدن تو

چشم به راهت می مانم

...

من هنوز بی رنگم

بازا...

+نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10ساعت5:14 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

ديروز يه شامپوي جديد خريدم و موهام رو باهاش شستم كه وقتي تازه از حموم اومدم بيرون بيام رو مبل مشكي تو حال بشينم و رو پاهاي تو كه داري با كنترل تلويزيون 200 تا كانال يا شايدم بيشتر و چك ميكني درازبكشم و بالاخره رو كانال Mezzo مي‌ايستي  و بعد شروع مي‌كني به بافتن مو‌هاي من مثل يه زن كه درحالِ بافتنِ شالگردن واسه بچه‌شِ و با تمام ظرافت اين كار و انجام ميده منم كتاب مي‌خونم و اين واقعا لذت‌بخشِ بعد اون‌موقعِِ كه تو از من مي‌پرسي:" فروغ شامپوت رو عوض كردي؟!"

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/06ساعت11:24 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

همه چیز خوب و عالی و جذابِ ..../حتی افکارِ احمقانه ی تو..../و پیشگویی اون آدما/ که سرشون رو تو برف کردن/ فکر می کنند بقیه یه مشت آدم کورند/ هیکل گنده ی اون رو نمی بینند.../ یه کم عوض شو جان مادرت/ بس کن دیگه دستت رو شده..../ بازی خوبی بود/ اما تو باختی/ مثل همیشه...

+نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04ساعت7:53 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

اگه ســـبـزم، اگـه جـنـگـل

اگه ماهــي، اگــه دريــا

اگه اسمم، همه جا هست

روي لب ها، تو كـتـاب ها

اگه رودم، رود "گـــنــگ" ام

مــثِ بـــودا، اگـــه پــاك

اگه نــوري بــه صــليـبم

اگه گـنـجـي زيــرِ خـاك

واسـه تو قـد يه بـرگـم

پيش تو راضي به مرگم

اگه پــاكــم مــثِ مــعـبــد

اگه عــاشق مـثِ هـنـدو

مــثِ بـنـدر واســه قـايـق

واســه قـايـق، مـثِ پـارو

اگه عكسِ "چهل ستون"ام

اگه شــهــري بـي حـصار

واســه آرش تـــيــرِ آخـــــر

واســه جــاده يــه سـوار

واسـه تو قـد يه بـرگـم

پيش تو راضي به مرگم

اگه قــيمتـي ترين سـنگ زمين ام

تـوي تـابسـتون دستاي تو برفم

اگه حـرفاي قـشنگ هـــر كـتابم

بــراي اسم تو چـند دونـه حرفم

اگه سيل ام، پيش تو قد يه قطره

 اگه كوه ام، پيش تو قد يه سوزن

اگه تـن پــوش بـلنــد هر درخت ام

پيـش تو اندازه ي دكمه ي پيرهن

اگه تـلخـي مـثِ نـفـريــن

اگه تــندي مـثِ طـوفان

اگه زخـمي، زخمي كهنه

بغض يك در، رو به ديوار

اگه جــام شــوكـــرانـــي

تــو عــزيــزي، مــثِ آب

اگـه ترسي، اگه وحشت

مـثِ مـردن تـوي خـواب

واسـه تو قـد يه بـرگـم

پيش تو راضي به مرگم


پ.ن: شعر از شهریار قنبری

+نوشته شده در یکشنبه 1386/10/02ساعت5:26 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

خوشبختم/خيلي زياد/ چون دوستايي دارم/ دوستشون دارم / بيش از اون چه كه حتي به فكر كوچولوي تو برسه/ من اونا رو دارم/ اونا من رو/ هيچي لذت بخش تر از اين نميشه/ من از حضورشون لذت مي­برم/ انرژي مي­گيرم/ تو هم دوستايي داري/ تو هم از داشتنشون لذت ببر/ چه دور/ چه نزديك/ اونا رو تو قلبت حفظ كن/ براي آنها دعا كن/ اونا رو در آغوش بگير/ بهشون ببخش/ اونچه كه از قلبت جاري ميشه/ اينا همه لذت بخشه/ اما تو بخواه كه فقط لذت ببري/ اون موقع همه چيز حل ميشه / لبخندت را به آنها ببخش/ نگاهشون رو بفهم/ خيلي حرف دارن/ خيلي/ شايد تو هموني باشي / هموني كه براشون امنِ/ فقط خودت باش/ خودِ خودت/نقابت رو بنداز دور/ خيلي دور/ اون موقع همه چيز هموني ميشه كه تو مي­خواستي.....

پ.ن: براي شقايق و شهاب عزيزم. دوستتون دارم.....

+نوشته شده در شنبه 1386/10/01ساعت12:35 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |