|
اشکهايش بیصدا میريزند. گه گاه فقط از اون زیر میرا صدای بالا کشیدن آب دماغش رو میشنوی! هر موقع میخواد گریه کنه میره اون زیر زانوهاش رو میگیره تو بغلش و گریه میکنه؟! نمیدونم حالا چرا با زیر میزا قرارداد بسته؟! براشم فرق نمی کنه کجا باشه چند بار تقریبا لهش کردم یعنی صندلی رو کشیدم جلو و نشستم پشت مانیتور اونم ندیدم فقط یه چیزی لمس کردم جلو پاهام و سرم رو بردم ببینم چه خبره دیدم زانوهاش رو بغل کرده و آروم با پشت دستش رد اشکاش رو پاک میکنه چند بارم تو محل کارم زیر میزم دیدمش الانم این زیره. داشت بیرون رو نگاه میکرد و پاهاش رو کرده بود تو این دمپایی سفیدا و قیژ قیژ میکشید رو زمین بهش گفتم "تنم ریس ریس میشه! نکن." اومد کنارم نشست و به کارام نگاه کرد رفت یه کم پیش کاکاتوس و نوازشش کرد بعدشم اومد این زیر بهش میگم چی شده هیچی نمیگه بیشتر مواقع سعی میکنم ازش نپرسم اما الان حسابی تمرکزم رو به هم ریخته و نمیتونم کار کنم فقط گهگاهی سرش رو بالا میاره و اس ام اس هایی که واسم فرستادن رو تو هوا میگیره و میخونه و بعدش دوباره سرش رو میزاره رو زانوهاش.... پ.ن: گفت پی نوشتم رو حذف کنم منم کردم؟! ..............
عشق؟! شكفتن و روييدن و لحظهاي كشف شدن. نه، پيش از لحظه؛ چندان كه ميتوانم به ياد بيارمش، گل به گونهي آدميزاد! زبان بند ميآيد و كام و زبان خشك ميماند و اندرونِ تن كورهايست كه ميسوزد و ميسوزد بيقرار و بيآرام، اما خاموش و گويي در سكوني ابدي. هيچ حركتي نه، نه نيز كمترين جُنبهاي. عشق در آن ميانه چه شلنگانداز ترقّصي خوش را به جولان در آمده است؛ حتي سيگاري نميتوانم بگيرانم. ماندهام تنديسي را مانند برصندلي چوبين و پشت ميز كار. شايد دستهايم، رها، بيارادهي من نقش بستهاند روي سطح چوبي ميز، و انگشتانم... تا سرانجام جهان به جُنبش در ميآيد و انگشتاني بر سطح ميز پيش ميخزند، لحظاتي سر با سرانگشتان من ميمانند و دمي بعد دلِ انگشت مياني داغ ميشود از تماس بر سطح آن انگشت كه خزيده است زير دلِ انگشت من و كودكانه آن را تكان ميدهد. پس به دستهايش نگاه ميكنم وبعد به چشمهايش تا – انگار جرات بيابد- انگشت مرا ميان دو انگشت بگيرد و بفشرد آرام. حركتي ظريف تا مرا بازگرداند از بهشت ناشناختهاي كه ديري در آن شناور بودهام.
نوستالژی تمام عیار....
رویا یا کابوس خانوادهای شاد همه را اسیر میکند، این یکی از چند تفکر مرسوم بین ماست. من باور دارم که این روزها صرف نظر از همه چیز همان طور که گفتم با عشق شروع میکنیم و خودمان را در مشکل میاندازیم که تا آخر عمر در آن موقعیت بمانیم. و این، آن موقعیتی است که زنان و مردان در آن شکوفا میشوند. بیشتر خودشان را میشناسند و مطمئن هستم که در این شهر یک نفر پیدا میشود که عاشق من باشد. شاید نشود کیفیت عشق را با مدت زمان سنجید؟!....
برای من چه چیز گیجکننده است. حقیقت این است که من هنوز درگیر همان سوالهایی هستم که قبلا هم داشتهام. با همان وسواسهای فکری، و با همان جوابهای آبکی و بیخودی مدتهاست و شاید در طول ده سال گذشته، درگیرم. مثل موشی روی چرخ. چهطور میتوانم از آن بیرون بیایم. دارم بیرون میآیم. یک فروپاشی، خود پیشرفت عظیمی است. گریز است. چهطور یک نفر اشتباه میکند، گیج میشود و به بیراهه میرود و بعد هم رسوایی. پیشرفت بیهوده خودش نوعی تجربه است، بدون آرزویی برای داشتن یک امنیتِ غیرممکن هیچ چیزِ جالبی پیش نمیآید. بدون جسارت، تنها شاید نوعی رکود حاصل شود. شما میتوانید فقط در زندگی تجربه کنید. اما شاید بهتر است این کار را با زندگی دیگران نکنید.
تو برگشتی بعد از اون سالهای دور سالهای خیلی دور، در حالی که من از تو هیچ تصویری نداشتم فقط اونا برام گفته بودند از تصویرهایی که من از تو براشون داده بودم اما حالا فقط منم که میدونم تو برگشتی و اونای دیگه هیچ نمیدونند؟! یادم نیست قیافهات چه شکلی بوده که بهت بگم: وای چقدر فرق کردی! یا اُه خدای من تو چقدر بزرگ شدی و چقدر چهرهات نسبت به گذشتهها عوض شده؟ نه هیچ کدوم از این سوالها برام پیش نیومد حتی اگه اونقدر گیر نمیدادی و هر جا که میرفتم دنبالم راه نمیافتادی تا بهم ثابت کنی که خودتی بعدِ اون همه مدت طولانی نمی فهمیدم که تو همون رفیقِ کوچولویِ دورانِ کودکیِ من هستی؟! نمیدونم چرا حالا برگشتی شاید من به کودکیام برگشتم شاید هم تو رو نمیدیدیم یعنی اونقدر تو کارام غرق بودم که به دور و برم هیچ نوع توجهی نداشتم؟! دومی رو تائید میکنم چون در مورد حالت اول دارم میبینم که با دستای خودم دارم کودکیم رو تا میکنم و میذارم تو صندوقچه شاید تو اومدی که نجاتش بدی نمیدونم بیش از پیش گیجم و خوشحالم از حضورت در کنارم. احساس آرامش و امنیت دارم در حالی که تو چند پست قبلتر میبینی که به احساس ناامنی شدیدی دچار شده بودم نمیگم الان رفع شده نه اصلا تنها اتفاقی که افتاده اینِ که حضورت من رو مشغول کرده: با هم کتاب میخونیم" خاطرهي دلبركان غمگين من، نزديكي، جنگل واژگون و..."، موسیقی گوش میدیم"زيبا شيرازي، شهريار قنبري، فريدون فروغي، فرهاد و..."، واسه اونایی که دوسشون داریم هدیه میخریم، با دوستامون حرف میزنیم و به درد و دلشون گوش میدیم، طراحی میکنیم، با بچهها بازی میکنیم گاهی وقتا باهاشون مسابقه میدیم و تو همیشه اول میشی گرچه بچهها معتقدند که به خاطر قدرت پاهاتِ و قبول نیست و تو اصلا نباید با ما مسابقه بدی باید بری با خیلی قویتر از ما مسابقه بدی و تو قانع میشی و میگی اصلا من اول از آخر چه طوره؟ و اونام کلی ذوق میکنند، از خودمون بچه بازی در میاریم و گاهی خنده و گاهی حرص آدمای دیگه رو با این کار در میاریم و..... میبینی چهطوری درگیریم و یه موقع است که سرمون رو بالا میاریم و میبینیم که تو تختِ من هستیم و داریم موسیقی گوش میدیم من تو بغل تو تکیه دادم و تو من رو مثل یه بچه کوچولو تو بغلت جا دادی و کم کم خوابمون میبره. یه چیزی رو باید اعتراف کنم خیلی دلم برات تنگ شده بود و حالا خیلی خوشحالم که پیشمی. دوسِت دارم. |
About
88/09/01 - 88/09/30 88/08/01 - 88/08/30 88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/03/01 - 88/03/31 88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 Links
كلاف سر در گم
لاله |