تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

اشک‌هايش بی‌صدا می‌ريزند. گه گاه  فقط از اون زیر میرا صدای بالا کشیدن آب دماغش رو میشنوی! هر موقع میخواد گریه کنه میره اون زیر زانوهاش رو میگیره تو بغلش و گریه میکنه؟! نمیدونم حالا چرا با زیر میزا قرارداد بسته؟! براشم فرق نمی کنه کجا باشه چند بار تقریبا لهش کردم یعنی صندلی رو کشیدم جلو و نشستم پشت مانیتور اونم ندیدم فقط یه چیزی لمس کردم جلو پاهام و سرم رو بردم ببینم چه خبره دیدم زانوهاش رو بغل کرده و آروم با پشت دستش رد اشکاش رو پاک میکنه چند بارم تو محل کارم زیر میزم دیدمش الانم این زیره. داشت بیرون رو نگاه میکرد و پاهاش رو کرده بود تو این دمپایی سفیدا و قیژ قیژ میکشید رو زمین بهش گفتم "تنم ریس ریس میشه! نکن." اومد کنارم نشست و به کارام نگاه کرد رفت یه کم پیش کاکاتوس و نوازشش کرد بعدشم اومد این زیر بهش میگم چی شده هیچی نمیگه بیشتر مواقع سعی میکنم ازش نپرسم اما الان حسابی تمرکزم رو به هم ریخته و نمیتونم کار کنم فقط گهگاهی سرش رو بالا میاره و اس ام اس هایی که واسم فرستادن رو تو هوا میگیره و میخونه و بعدش دوباره سرش رو میزاره رو زانوهاش....

پ.ن: گفت پی نوشتم رو حذف کنم منم کردم؟! ..............

+نوشته شده در سه شنبه 1386/09/27ساعت8:16 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

عشق؟! شكفتن و روييدن و لحظه­اي كشف شدن. نه، پيش از لحظه؛‌ چندان كه مي­توانم به ياد بيارمش، گل به گونه­ي آدميزاد! زبان بند مي­آيد و كام و زبان خشك مي­ماند و اندرونِ تن كوره­اي­ست كه مي­سوزد و مي­سوزد بي­قرار و بي­آرام، اما خاموش و گويي در سكوني ابدي. هيچ حركتي نه، نه نيز كمترين جُنبه­اي. عشق در آن ميانه چه شلنگ­انداز ترقّصي خوش را به جولان در آمده است؛ حتي سيگاري نمي­توانم بگيرانم. مانده­ام تنديسي را مانند برصندلي چوبين و پشت ميز كار. شايد دست­هايم، رها، بي­اراده­ي من نقش بسته­اند روي سطح چوبي ميز، و انگشتانم... تا سرانجام جهان به جُنبش در مي­آيد و انگشتاني بر سطح ميز پيش مي­خزند، لحظاتي  سر با سرانگشتان من مي­مانند و دمي بعد دلِ انگشت مياني داغ مي­شود از تماس بر سطح آن انگشت كه خزيده است زير دلِ انگشت من  و كودكانه آن را تكان مي­دهد.  پس به دست­هايش نگاه مي­كنم وبعد به چشمهايش تا – انگار جرات بيابد- انگشت مرا ميان دو انگشت بگيرد و بفشرد آرام. حركتي ظريف تا مرا بازگرداند از بهشت ناشناخته­اي كه ديري در آن شناور بوده­ام.

+نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25ساعت5:52 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

نوستالژی تمام عیار....

+نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20ساعت10:50 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

رویا یا کابوس خانواده­ای شاد همه را اسیر می­کند، این یکی از چند تفکر مرسوم بین ماست. من باور دارم که این روزها صرف نظر از همه چیز همان طور که گفتم با عشق شروع می­کنیم و خودمان را در مشکل می­اندازیم که تا آخر عمر در آن موقعیت بمانیم. و این، آن موقعیتی است که زنان و مردان در آن شکوفا می­شوند. بیشتر خودشان را می­شناسند و مطمئن هستم که در این شهر یک نفر پیدا می­شود که عاشق من باشد. شاید نشود کیفیت عشق را با مدت زمان سنجید؟!....

+نوشته شده در یکشنبه 1386/09/18ساعت9:30 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

برای من چه چیز گیج­کننده است. حقیقت این است که من هنوز درگیر همان سوال­هایی هستم که قبلا هم داشته­ام. با همان وسواس­های فکری، و با همان جواب­های آبکی و بی­خودی مدت­هاست و شاید در طول ده سال گذشته، درگیرم. مثل موشی روی چرخ. چه­طور می­توانم از آن بیرون بیایم. دارم بیرون می­آیم. یک فروپاشی، خود پیشرفت عظیمی است. گریز است. چه­طور یک نفر اشتباه می­کند، گیج می­شود و به بیراهه می­رود و بعد هم رسوایی. پیشرفت بیهوده خودش نوعی تجربه است، بدون آرزویی برای داشتن یک امنیتِ غیرممکن هیچ چیزِ جالبی پیش نمی­آید. بدون جسارت، تنها شاید نوعی رکود حاصل شود. شما می­توانید فقط در زندگی تجربه کنید. اما شاید بهتر است این کار را با زندگی دیگران نکنید.

           

+نوشته شده در دوشنبه 1386/09/12ساعت10:42 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

تو برگشتی بعد از اون سال­های دور سال­های خیلی دور، در حالی که من از تو هیچ تصویری نداشتم فقط اونا برام گفته بودند از تصویرهایی که من از تو براشون داده بودم اما حالا فقط منم که می­دونم تو برگشتی و اونای دیگه هیچ نمی­دونند؟! یادم نیست قیافه­­ات چه شکلی بوده که بهت بگم: وای چقدر فرق کردی! یا اُه خدای من تو چقدر بزرگ شدی و چقدر چهره­ات نسبت به گذشته­ها عوض شده؟ نه هیچ کدوم از این سوال­ها برام پیش نیومد حتی اگه اونقدر گیر نمی­دادی و هر جا که می­رفتم دنبالم راه نمی­افتادی تا بهم ثابت کنی که خودتی بعدِ اون همه مدت طولانی نمی فهمیدم که تو همون رفیقِ کوچولویِ دورانِ کودکیِ من هستی؟! نمی­دونم چرا حالا برگشتی شاید من به کودکی­ام برگشتم شاید هم تو رو نمی­دیدیم یعنی اونقدر تو کارام غرق بودم که به دور و برم هیچ نوع توجهی نداشتم؟! دومی رو تائید می­کنم  چون در مورد حالت اول دارم می­بینم که با دستای خودم دارم کودکیم رو تا می­کنم و میذارم تو صندوقچه شاید تو اومدی که نجاتش بدی نمی­دونم بیش از پیش گیجم و خوشحالم از حضورت در کنارم. احساس آرامش و امنیت دارم در حالی که تو چند پست قبل­تر می­بینی که به احساس ناامنی شدیدی دچار شده بودم نمی­گم الان رفع شده نه اصلا تنها اتفاقی که افتاده اینِ که حضورت من رو مشغول کرده: با هم کتاب می­خونیم" خاطره­ي دلبركان غمگين من، نزديكي، جنگل واژگون و..."، موسیقی گوش میدیم"زيبا شيرازي، شهريار قنبري، فريدون فروغي، فرهاد و..."، واسه اونایی که دوسشون داریم هدیه می­خریم، با دوستامون حرف می­زنیم و به درد و دلشون گوش میدیم، طراحی می­کنیم، با بچه­ها بازی می­کنیم گاهی وقتا باهاشون مسابقه میدیم و تو همیشه اول میشی گرچه بچه­ها معتقدند که به خاطر قدرت پاهاتِ و قبول نیست و تو اصلا نباید با ما مسابقه بدی باید بری با خیلی قوی­تر از ما مسابقه بدی و تو قانع میشی و میگی اصلا من اول از آخر چه طوره؟ و اونام کلی ذوق می­کنند، از خودمون بچه بازی در میاریم و گاهی خنده و گاهی حرص آدمای دیگه رو با این کار در میاریم و..... می­بینی چه­طوری درگیریم و یه موقع است که سرمون رو بالا میاریم و می­بینیم که تو تختِ من هستیم و داریم موسیقی گوش میدیم من تو بغل تو تکیه دادم و تو من رو مثل یه بچه کوچولو تو بغلت جا دادی و کم کم خوابمون می­بره. یه چیزی رو باید اعتراف کنم خیلی دلم برات تنگ شده بود و حالا خیلی خوشحالم که پیشمی. دوسِت دارم.

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/08ساعت2:11 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

می دونی این روزا همه جیز تو این هوای ابریِ غم زده بیش از بیش روشن میشه و تو رو بدجور آزار میده ولی تو مجبوری که لمس کنی واسه اینکه اون موقع که باید کاری می کردی کاری نکردی.... حالا فقط گوش باش و گوش کن و کمک کن این طوری میتونی آروم بگیری... بخون و بخون وبخون.....

+نوشته شده در دوشنبه 1386/09/05ساعت10:21 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

بزرگترین اشتباه آدمی اعتماد است به هم نوعش؟!....

پ.ن. تو چه وضعی به سر می برده در دنیایی مملو از ناامنی....

+نوشته شده در جمعه 1386/09/02ساعت11:51 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |