تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

هی بچه باید از اولش شروع کنی/ نه نه حتی خیلی قبل تر از این/حق هنگ کردنم داری/خوبشم داری/ اما تو باید ببینی/ اصلا اومدی که ببینی/ تقصیر خودته/ دیوونه ای دیگه/هی اصلا جای تعجب نداره/ اصلا/قضیه اینه که تو خیلی ساده ای/ ساده نه احمق/میگی نه/ بد نیست چشاتو وا کنی و دو رو برت رو نگاه کنی/ گرچه همیشه اینجور موقع ها کوری/آروم باش/میدونم/نمیتونم کمکت کنم/ هیچ وقت نتونستم/ فقط تونستم خیلی خوب نقش بازی کنم/ من بازیگرم/ من اصلاح شده ام/ کور لعنتی مگه نقاب به این سنگینی رو نمی بینی/ بسته/ بسته دیگه / تمومش کن/ تو همیشه اونجایی/ اما لعنتی من اینجام/ پاهام گیره/ اما پاهای تو نه/ پس تو بکن و برو/ نمیخواد از خود گذشتگی کنی/ یعنی اصلا به تو این غلطا نیومده/ها؟!/ ببخشید؟/امیدوارم دچار نشی/ بهتره تمومش کنی/ باید زودتر از اینا تمومش میکردی/ حالا هم دیر شده/ بجنب/ زود باش لعنتی/ تمومش کن/ برو / فقط همین.....


پ.ن: گویا چیزی آشفته اش کرده؟!

+نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت9:23 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

تنها برنامه ای که از جمهوری اسلامی پخش شد و من از دیدنش لذت کمال رو بردم.

مرسی از دوست خوبم احسان که یک عکس به یاد موندنی خوب از این برنامه واسم گذاشت.

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17ساعت10:53 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

نمایشگاه عکس "همین نزدیکی ها"

کاری از هنرجویان عکاسی ترم تابستان فرهنگسرای جهاد دانشگاهی مشهد

"مژگان امام جمعه، ملوک براتی، صالح تفضلی، حمیدرضا جسمی، محمد جهانفر، شیوا خادمی، مریم رویایی، محبوبه زارع، افسانه سروقدی، رضا شیرویه، الهام ضیایی، مینا طاهری، نازنین طباطبایی"

۱۹ الی ۲۴ آبان ماه ۱۳۸۶

مکان: مشهد، خیابان فلسطین، فلسطین ۱، شماره ۷۱، نگارخانه سروش

ساعات بازدید: ۹ لی ۱۳ - ۱۷ الی ۲۰

 

+نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14ساعت10:35 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

زیباترن بیابانی بود
که ندیدمش
و هیچگاه
از آسمانش بالا نرفتم
زمان زیادی بود
که با مرگ زندگی می کرد
و از کوتاهی وقت می گفت
زیباترن بیابانی بود
که می سرود
و
کرکره ی آسمانش  را می کشید....


پ.ن: نوشته ی محسن مشایخی در سوگ یک دوست....

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/10ساعت11:1 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

من چگونه به او بگویم که مردِ بیابانی همیشه با سایه­اش زندگی می­کند. که هر جا می­رود سایه­اش را سمتِ راستش دارد، یا چپش. که هر جا می­رود یا به دنبال سایه­اش می­رود یا سایه­اش را به دنبال می­کشاند. که تنها یک لحظه، بی­سایه می­شود: عدل ظهر! وقتی تیغِ آفتاب درست در فرقِ سر می­کوبد.

تازه، در این لحظه هم تنها نیست. مردِ بیابانی تنها ثروتش سایه اوست. می­نشیند، با او می­نشیند. می­ایستد، با او می­ایستد. صبح که می­شود عظمتِ او را امتداد می­دهد تا مشرقِ جهان. چه کسی این همه وفادار است؟ این چنین رفیقی را تیغِ آفتاب که به فرقِ سر بکوبد رهاش می­کنی بسوزد؟ می­بینی هی مچاله می­شود در خود. می­بینی به پات می­افتد. راه می­دهی که از زیر ناخن پاهات نشت کند در تو. طبیعتت شده که این کمترین کارِ توست در قبالِ او. خوب که به قالبِ تنت در تو نشست تیغِ آفتاب هزیمت کرده است. پس، آرام آرام از زیرِ ناخنِ پاها خودش را می­کشد بیرون. اما اگر نکشید؟

+نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08ساعت7:15 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

باران بارید

باران

باران سپیده را شست

و چشمان تو روشن شد

پنجره­ها

چراغ­ها

و دستان دلمه بسته­ای بر شب

سکوت؛ باد را بار زد

و تو قلبت هنوز سپید بود

برف

گل یخ تابستان

و موهایت می­لرزید

و ابروهای باریکت

و صدای آژیرها به سکسکه افتاد

تا پوستم کشیده شد

و نوزادی تو را آبستن بود

باران

باران

سپیده و

سرخ

با گونه­های سرمازده ...

 

+نوشته شده در جمعه 1386/08/04ساعت3:3 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

... تنهایی بزرگترین گناه است. و با این وجود من تنها می میرم.

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/02ساعت1:7 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |