|
میدونی خیلی احمقانهست که رو لبه پشتبوم نشستی و پاهات چندصد متر از زمین فاصله دارند و تو داری سیگار میکشی و تصویر میسازی و خیال میبافی بعد یک دفعه واست اس.ام.اس میاد که: "فروغ اوضات خوبه؟! بیخبر، لازم نیست خودکشی کنی." بعد برگردی و به دوست خیالیت نگاه کنی و اون بهت لبخند بزنه!؟..... اون وقته که با خودت فکر میکنی باز حس ششم اون لعنتی گل کرده یا اینکه کار بغلدستیته؟! خدا عالمه؟!......
هیچی بدتر از این نمیشه که تو بفهمی که هیچی نیستی/ حتی یک دوست/ فقط دروغ شنیدی و دورغ و دروغ............/این که هیچ اعتمادی نیست/حتی به اون/ حتی به خودت/تموم کن/بکن/برو/دیگه اینجا جایی واسه موندن نیست/ دیگه نباید بمونی/چون دیگه همه چی روشن شده/هیس!/نباید هیچ کس با خبر بشه/تو/ وفقط خودت/ جاده و روح مقدس تو پیچ جاده/همین کافیه/فلوکسیتن/دیازپام/ها؟!/چشماتو ببند/همه چی همونطور که دوست دارند پیش میرن/تو هیچ کاره ای/ تو فقط دروغ میشنوی/ اومدی که دروغ بشنوی/و............
میدونی خیلی خوبه که همیشه جلوت یک کیبورد ولو شده باشه و تو با دیدن عکسها، با شنیدن بوها، با دریافت انرژیها، شروع کنی به کوبیدن تو سر دکمههای فلک زدش؛ البته دستگاه تایپ رو ترجیح میدم چون سروصداش خیلی بیشتر و تو لذت بیشتری از فرو ریختن افکارت بر روی آن میکنی؟! آروم و قرار ندارم اصلا معلو م نیست چه مرگمه دارم دیوونه میشم؟! وقتی که داغونم خیلی چیزای با حالی برام روشن میشه واسه همین ترجیح میدم سرم رو بکوبم به دیوار اما چون دیوارهام دیگر توان تحمل ندارند سرم رو میکنم تو کتابام و میخونم ومیخونم میخونم ... اونقدر که گاه مطالب کتابها رو از سر گیجی به هم پیوند میدم در حالی که کاملا مجزا هستند؟! بیچاره کتابهایم اما اگر واقعا آنها نبودند چه میکردم!؟ گاه صدای پدر از درب اتاق بر من کوبیده میشود که: "در تعجبم که این کتاب چه میگوید که اینگونه تو را میخکوب خود کرده است" حال آنکه پدر توجه به جلد کتابها ندارد که گاه و بیگاه عوض میشوند؟! کتاب ها را با خود بیرون میکشم از آدم های دوروبرم وحشت دارم و از دورغ و از کسانی که دم از چه و چه وچه میزنند و هیچ در وجودشان نمایان نیست تنها بازیگرند و آنقدر نقابهایشان سنگین شده است که سرهایشان در گردنهایشان فرورفته است. آنان که خود را فرشته ی نجات میدانند و آنگاه که باید نجات دهند هیچ اثری از آنان نمییابی و آنان که دشمن تلقی میشوند و تو در حالی که رو به غرق شدن هستی دستت را میگیرند و بالا میکشند، آنان که ادعای کمک دارند اما هیچ از دستشان بر نمیآید، آنان که به حرف دل هیچکس گوش نمیسپارند اما درد دلشان را تا قطره آخر در حلقت میچکانند، آنان که فرشته هستند بیهیچ توقعی و تو جنبهی داشتن چنین فرشتههایی را نداری و ...... اما من باز هم بازبودن یک کتاب جلوی چشمام و هم صحبت شدن با دوست خیالیم را ترجیح میدهم به دیدن این همه نقاب؟! میدونی خیلی باحاله وقتی تو کافه بری و تمام اون روشنفکرهای احمق رو .... حساب کنی و بشینی پشت یه میز و با دوست خیالیت یه فنجون چای بنوشی این عالیه از همه عالیتر اینه که صبح بری کافه صبحهای دلانگیز کافه پشت اون پنجرههای کلیساوار یا کنار کتابخونه که بوی کتاب تو صورتت موج بزنه بدون هیچ آدمی؛ فقط گهگاه چند صورتک رد میشوند و تو حتی سرت را برای دیدنشان بالا نمیآوری و....... اون موقعه که تو نه ماشین تایپ میخوای نه هیچ کیبوردی تنها و تنها یک قلم میخوای و یک کاغذ سفید تا آروم شی تنها اون موقعه که تو آروم میباری روی صفحه سفید و اون رو سیاه میکنی با یه عالم دغدغهای که در تو موج میزنه؟!
گاهی وقتا دلم میخواد به جای اینکه دختر بابام باشم دوست دخترش، زنش یا معشوقهاش باشم ؟! مثل دیشب که داشت از درد کلیه هاش نفله میشد فاجعه بود واقعا مثل یک مار دور خودش میپیچید و من دوست داشتم برم بغلش کنم پاهام رو بزارم دور پاهاش و سفت بغلش کنم تا بوش رو بگیرم و تموم انرژی که تو من موج میزد رو میریختم تو وجودش ولی من حتی واسه یک پتو انداختن روش پشتش قایم شده بودم و یک ساعت داشتم با خودم کلنجار میرفتم که بزارم روش یا نه؟! این فاجعه است لعنتی میفهمی یا نه؟! تف به این جبر جغرافیایی که ما حتی برای در آغوش گرفتن پدرمان ساعت ها با خودمون درگیریم پدری که از نسل ما نیست پدری که ما عاشقش هستیم اما فقط حرفه فقط حرف... هیچ وقت خدا نمیتونیم اینو اثبات کنیم اونقدر ازشون دوریم که خدا میدونه اونقدر فاصله داریم که هیچ جوری نمیتونیم رفع و رجوعش کنیم و .............. قضیه این که فقط تقصیر ما نیست بیشتر از همه تقصیر اوناست. دهی 30 و 40 یک مشت آدم که هر کدومشون به فجیعترین شکل ممکن زندگیشون رو گذروندن و ما هیچ کدوممون و هیچ کارمون براشون قابل قبول نیست نه کارامون نه خواستههامون نه آهنگهایی که بهشون گوش میدیم هیچ کدومشون! حتی براشون عجیبه خیلی زیاد!!! چیزهایی را بر ما منع میکنند که خودشون با لذت تمام تجربه کردن اما چون از اون تجربه ضربه خوردن سعی میکنند ما رو از انجام اون منع کنند که مبادا ما هم ضربه بخوریم .................. نمیدونم، واقعا نمیدونم اما خیلی دوست دارم بابام رو تو بغلم بگیرم محکم و کنار هم تو تخت هم بخوابیم تا طلوع صبح فقط تنها در این صورت دوست دارم که خواب به چشمام بیاد مثل بچه گی ها که میاومد کنار تختم گاهی قصه میخوند گاهی با هم ‘شب به خیر کوچولو’ گوش میدادیم و بعد اون میرفت و من صبح بوی اون رو میدادم ............... چقدر ما از هم دوریم چقدر دوریم ؟!........................
هیس؟! فقط واسه یک بارم که شده لال شو و هیچی نگو فقط و فقط گوش کن همین؟!
پ.ن: ایستاده بود جلوش و تو چشماش خیره شده بود صداش می لرزید ؟!
( و خدا روز هشتم فروغ را آفرید ) جهان چند روز است؟ جهان من که نمی دانم چند روزه است . ولی جهان خواهرم را خوب می دانم! خدا در هشت روز جهان را آفرید و خواهر من جهانش هشت روز بیشتر نیست! روز اول خدا برای فروغ باد را آفرید، روز دوم ابر را، روز سوم رنگین کمان را، روز چهارم پروانه را، روز پنجم کفشدوزک را، روز ششم خدا حلزون را، روز هفتم خدا ستاره را آفرید و روز هشتم؛ روز هشتم خدا "فروغ" را آفرید. امروز تولد فروغ است. امروز همان روز هشتم است. دیشب فروغ نخوابیده است. و صبح ساعت هشت از خواب بیدار می شود! روی تختخواب می نشیند و بلند بلند شعری از نامجو می خواند: "یک روز از خواب پا می شی می بینی رفتی به باد هیچکس دور و برت نیست همه رو بردی ز یاد چند تا موی دیگت سپید شد ای مرد بی اساس جشن تولد تو باز مجلس عزاست !!!" و ادامه می دهد : "جشن تولد تو باز مجلس عزاست" به من می گوید : "شیوا این شعر رو واقعا نامجو برای من خوانده است !" به موهایش نگاه می کنم نه سفید شده نه مرد بی اساسی هست! جهان فروغ عبارت است از : باد ؛ که همان بابا است، بزرگترین و اولین عضو جهان فروغ ابر ؛ که همان رضا است، دومین و عجیب ترین عضو جهان فروغ رنگین کمان؛ که منم ، شیوا ، ریز ترین و سومین عضو جهان فروغ پروانه ؛ که همان افسانه است، افسانه ترین و چهارمین عضو جهان فروغ کفشدوزک ؛ که همان سامیا ی کوچک است، پر انرژی ترین و پنجمین عضو جهان فروغ حلزون ؛ که همان مامان است، زیباترین و ششمین عضو جهان فروغ ستاره ؛ که همان خاله منیژه است، مهربان ترین و هفتمین عضو جهان فروغ فروغ ؛ خودش که آخرین عضو جهان است! این جهان پایدارترین جهانی است که در عمرم دیده ام. فروغ، در محوری هشت گانه می رقصد، می چرخد، راه می رود، گریه می کند، می خوابد، بازی می کند، موهایش را می بافد، ظرف می شورد، می بخشد و می بخشد و می بخشد..... و این است راز جهان فروغ؛ این که می بخشد هر چه را که دارد چه خوب چه بد! جهان بزرگی دارد خواهر من ... جهانی به وسعت خدا؟! خدا هم جهانی دارد به وسعت فروغ! خدا به فروغ تبریک می گوید و فروغ با خدا می رقصد. پایدار ترین جها ن من، فروغ عزیزم، تولدت مبارک. " از طرف ریز ترین عضو جهانت : شیوا " |
About
88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/03/01 - 88/03/31 88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 Links
كلاف سر در گم
لاله |