تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

می­دونی خیلی احمقانه­ست که رو لبه پشت­بوم نشستی و پاهات چندصد متر از زمین فاصله دارند و تو داری سیگار می­کشی و تصویر می­سازی و خیال می­بافی بعد یک دفعه واست اس.ام.اس میاد که:

"فروغ اوضات خوبه؟!

بی­خبر، لازم نیست خودکشی کنی."

بعد برگردی و به دوست خیالیت نگاه کنی و اون بهت لبخند بزنه!؟.....

اون وقته که با خودت فکر می­کنی باز حس ششم اون لعنتی گل کرده یا اینکه کار بغل­دستیته؟!

خدا عالمه؟!......

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/26ساعت9:7 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

هیچی بدتر از این نمیشه که تو بفهمی که هیچی نیستی/ حتی یک دوست/ فقط دروغ شنیدی و دورغ و دروغ............/این که هیچ اعتمادی نیست/حتی به اون/ حتی به خودت/تموم کن/بکن/برو/دیگه اینجا جایی واسه موندن نیست/ دیگه نباید بمونی/چون دیگه همه چی روشن شده/هیس!/نباید هیچ کس با خبر بشه/تو/ وفقط خودت/ جاده و روح مقدس تو پیچ جاده/همین کافیه/فلوکسیتن/دیازپام/ها؟!/چشماتو ببند/همه چی همونطور که دوست دارند پیش میرن/تو هیچ کاره ای/ تو فقط دروغ میشنوی/ اومدی که دروغ بشنوی/و............

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/25ساعت8:14 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

می­دونی خیلی خوبه که همیشه جلوت یک کیبورد ولو شده باشه و تو با دیدن عکس­ها، با شنیدن بوها، با دریافت انرژی­ها، شروع کنی به کوبیدن تو سر دکمه­های فلک­ زدش؛ البته دستگاه تایپ رو ترجیح می­دم چون سروصداش خیلی بیشتر و تو لذت بیشتری از فرو ریختن افکارت بر روی آن می­کنی؟!

آروم و قرار ندارم اصلا معلو م نیست چه مرگمه دارم دیوونه می­شم؟!

وقتی که داغونم خیلی چیزای با حالی برام روشن می­شه واسه همین ترجیح می­دم سرم رو بکوبم به دیوار اما چون دیوارهام دیگر توان تحمل ندارند سرم رو می­کنم تو کتابام و می­خونم ومی­خونم می­خونم ... اونقدر که گاه مطالب کتاب­ها رو از سر گیجی به هم پیوند می­دم در حالی که کاملا مجزا هستند؟! بیچاره کتاب­هایم اما اگر واقعا آن­ها نبودند چه می­کردم!؟ گاه صدای پدر از درب اتاق بر من کوبیده می­شود که: "در تعجبم که این کتاب چه می­گوید که اینگونه تو را میخکوب خود کرده است" حال آنکه پدر توجه به جلد کتاب­ها ندارد که گاه و بیگاه عوض می­شوند؟!

کتاب ها را با خود بیرون می­کشم از آدم های دوروبرم وحشت دارم و از دورغ و از کسانی که دم از چه و چه وچه می­زنند و هیچ در وجودشان نمایان نیست تنها بازیگرند و آنقدر نقابهایشان سنگین شده است که سرهایشان در گردن­هایشان فرورفته است. آنان که خود را فرشته ی نجات می­دانند و آنگاه که باید نجات دهند هیچ اثری از آنان نمی­یابی و آنان که دشمن تلقی می­شوند و تو در حالی که رو به غرق شدن هستی دستت را می­گیرند و بالا می­کشند، آنان که ادعای کمک دارند اما هیچ از دستشان بر نمی­آید، آنان که به حرف دل هیچ­کس گوش نمی­سپارند اما درد دلشان را تا قطره آخر در حلقت می­چکانند، آنان که فرشته هستند بی­هیچ توقعی و تو جنبه­ی داشتن چنین فرشته­هایی را نداری و ......

اما من باز هم بازبودن یک کتاب جلوی چشمام و هم صحبت شدن با دوست خیالیم را ترجیح می­دهم به دیدن این همه نقاب؟!

می­دونی خیلی باحاله وقتی تو کافه بری و تمام اون روشنفکرهای احمق رو .... حساب کنی و بشینی پشت یه میز و با دوست خیالیت یه فنجون چای بنوشی این عالیه از همه عالی­تر اینه که صبح بری کافه صبح­های دل­انگیز کافه پشت اون پنجره­های کلیساوار یا کنار کتابخونه که بوی کتاب تو صورتت موج بزنه بدون هیچ آدمی؛ فقط گه­گاه چند صورتک رد می­شوند و تو حتی سرت را برای دیدنشان بالا نمی­آوری و.......

اون موقعه که تو نه ماشین تایپ می­خوای نه هیچ کیبوردی تنها و تنها یک قلم می­خوای و یک کاغذ سفید تا آروم شی تنها اون موقعه که تو آروم می­باری روی صفحه سفید و اون رو سیاه می­کنی با یه عالم دغدغه­ای که در تو موج میزنه؟!

 

+نوشته شده در دوشنبه 1386/07/23ساعت9:19 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

گاهی وقتا دلم می­خواد به جای اینکه دختر بابام باشم دوست دخترش، زنش یا معشوقه­اش باشم ؟!

مثل دیشب که داشت از درد کلیه هاش نفله می­شد فاجعه بود واقعا مثل یک مار دور خودش می­پیچید و من دوست داشتم برم بغلش کنم پاهام رو بزارم دور پاهاش و سفت بغلش کنم تا بوش رو بگیرم و تموم انرژی که تو من موج می­زد رو می­ریختم تو وجودش ولی من حتی واسه یک پتو انداختن روش پشتش قایم شده بودم و یک ساعت داشتم با خودم کلنجار می­رفتم که بزارم روش یا نه؟! این فاجعه است لعنتی می­فهمی یا نه؟! تف به این جبر جغرافیایی که ما حتی برای در آغوش گرفتن پدرمان ساعت ها با خودمون درگیریم­­ پدری که از نسل ما نیست پدری که ما عاشقش هستیم اما فقط حرفه فقط حرف...  هیچ وقت خدا نمی­تونیم اینو اثبات کنیم اونقدر ازشون دوریم که خدا می­دونه اونقدر فاصله داریم که هیچ جوری نمی­تونیم رفع و رجوعش کنیم  و ..............  قضیه این که فقط تقصیر ما نیست بیشتر از همه تقصیر اوناست.  ده­ی 30 و 40 یک مشت آدم که هر کدومشون به فجیع­ترین شکل ممکن زندگیشون رو گذروندن و ما هیچ کدوممون و هیچ کارمون براشون قابل قبول نیست نه کارامون نه خواسته­هامون نه آهنگ­هایی که بهشون گوش می­دیم هیچ کدومشون! حتی براشون عجیبه خیلی زیاد!!! چیزهایی را بر ما منع می­کنند که خودشون با لذت تمام تجربه کردن اما چون از اون تجربه ضربه خوردن سعی می­کنند ما رو از انجام اون منع کنند که مبادا ما هم ضربه بخوریم ..................

نمی­دونم، واقعا نمی­دونم اما خیلی دوست دارم بابام رو تو بغلم بگیرم محکم و کنار هم تو تخت هم بخوابیم تا طلوع صبح فقط تنها در این صورت دوست دارم که خواب به چشمام بیاد مثل بچه گی ها که می­اومد کنار تختم گاهی قصه می­خوند گاهی با هم شب به خیر کوچولو  گوش می­دادیم و بعد اون می­رفت و من صبح بوی اون رو می­دادم ...............

چقدر ما از هم دوریم چقدر دوریم ؟!........................

+نوشته شده در یکشنبه 1386/07/15ساعت10:27 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

هیس؟!  

فقط واسه یک بارم که شده لال شو  و هیچی نگو فقط و فقط گوش کن همین؟!


پ.ن: ایستاده بود جلوش و تو چشماش خیره شده بود صداش می لرزید ؟!

+نوشته شده در شنبه 1386/07/14ساعت10:14 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو |

نوشته شده توسط شیوا؛ خواهر فروغ! بدون این که فروغ بداند! در روز هشتم مهر!

 

( و خدا روز هشتم فروغ را آفرید )

جهان چند روز است؟

جهان من که نمی دانم چند روزه است . ولی جهان خواهرم را خوب می دانم!

خدا در هشت روز جهان را آفرید و خواهر من جهانش هشت روز بیشتر نیست!

روز اول خدا برای فروغ باد را آفرید، روز دوم ابر را، روز سوم رنگین کمان را، روز چهارم پروانه را، روز پنجم کفشدوزک را، روز ششم خدا حلزون را، روز هفتم خدا ستاره را آفرید و روز هشتم؛ روز هشتم خدا "فروغ" را آفرید.

امروز تولد فروغ است. امروز همان روز هشتم است.

دیشب فروغ نخوابیده است. و صبح ساعت هشت از خواب بیدار می شود!

روی تختخواب می نشیند و بلند بلند شعری از نامجو می خواند: "یک روز از خواب پا می شی می بینی رفتی به باد هیچکس دور و برت نیست همه رو بردی ز یاد چند تا موی دیگت سپید شد ای مرد بی اساس جشن تولد تو باز مجلس عزاست !!!"

و ادامه می دهد : "جشن تولد تو باز مجلس عزاست" به من می گوید : "شیوا این شعر رو واقعا نامجو برای من خوانده است !" 

به موهایش نگاه می کنم نه سفید شده نه مرد بی اساسی هست!

جهان فروغ عبارت است از :

 

باد ؛ که همان بابا است، بزرگترین و اولین عضو جهان فروغ

ابر ؛ که همان رضا است، دومین و عجیب ترین عضو جهان فروغ

رنگین کمان؛ که منم ، شیوا ، ریز ترین و سومین عضو جهان فروغ

پروانه ؛ که همان افسانه است، افسانه ترین و چهارمین عضو جهان فروغ

کفشدوزک ؛ که همان سامیا ی کوچک است، پر انرژی ترین و پنجمین عضو جهان فروغ

حلزون ؛ که همان مامان است، زیباترین و ششمین عضو جهان فروغ

ستاره ؛ که همان خاله منیژه است، مهربان ترین و هفتمین عضو جهان فروغ

فروغ ؛ خودش که آخرین عضو جهان است!

این جهان پایدارترین جهانی است که در عمرم دیده ام.

 

فروغ، در محوری هشت گانه می رقصد، می چرخد، راه می رود، گریه می کند، می خوابد، بازی

می کند، موهایش را می بافد، ظرف می شورد، می بخشد و می بخشد و می بخشد.....

و این است راز جهان فروغ؛ این که می بخشد هر چه را که دارد چه خوب چه بد!

جهان بزرگی دارد خواهر من ... جهانی به وسعت خدا؟!

خدا هم جهانی دارد به وسعت فروغ!؟

خدا به فروغ تبریک می گوید و فروغ با خدا می رقصد.

پایدار ترین جها ن من، فروغ عزیزم، تولدت مبارک. 

                                                                   " از طرف ریز ترین عضو جهانت : شیوا "

 

+نوشته شده در یکشنبه 1386/07/08ساعت11:38 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

*...


دلم برای خدا تنگ شده ،،

جای ایمان روی طاقچه نیست !

می دانم ..

می دانم ..


...*

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/05ساعت12:1 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

آنچه به او بعد از آن خستگی مفرط آرامش هدیه میکند صدای بلعیده شدن آشغال های روی قالی توسط جاروبرقی است ؟!!

+نوشته شده در دوشنبه 1386/07/02ساعت10:8 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |