تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

چند بار امید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلامی مهر آمیز
نوازشی
یا
گوشی
شنوا
به چنگ آری؟

چند بار دامت را تهی یافتی؟

از پای منشین
آماده شو که دیگر بار و دیگر بار
دام باز گستری

سکوت سرشار از ناگفته ها - با صدای احمد شاملو - کتابخانه گویا

عشق - رهایی - تصاحب - ایثار - سکوت - بخت - گریزان - شب دراز - پر رمز و راز - نگاه - سفر

+نوشته شده در یکشنبه 1386/04/31ساعت7:7 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

شهرزاد که چای نيست و غول است مردی که اينها را می نويسد را به بازی گرفته است. با غولها نبايد شوخی کرد؛

پنج - مردی که اينها را می نويسد دارای هفت عدد شُرت رنگی است با طرح حيوانات مختلف : الاغ، لاک پُشت، جوجه، جُغد، خرگوش، سگ و راسو. او در آستانهء پايآن دههء سوم زندگی خود مخفيانه معتقد است شُرتی که می پوشد در رفتار روزانهء او در محيطهای کاری، درسی و اجتماعی تاثير چشمگيری می گذارد.

چهار - مردی که اينها را می نويسد بين سنين پنج تا پانزده سالگی دقيقا چهارده بار سرش را شکسته است و بخيه خورده است. او سرش را در نيمی از اين دفعات به يک روش مشخص شکسته است : در حالت چهاردست و پا و در حين ماشين بازی با سرعتهای غير مجاز در اتاقهای مختلف خانه از ناحيهء سر با رادياتور فلزی تصادف کرده است.

سه- مردی که اينها را می نويسد بيماريهای زيادی دارد. مثلا او هيچ لهجه ای از خودش ندارد : او با سرعتی باورنکردنی در هر مکالمه در هر زبانی نه تنها لهجهء طرف مقابل خود را تقليد می کند بلکه به سرعت از تکه کلام و لحن او نيز استفاده می کند. اوبه معنی واقعی کلمه «بی شخصيت» است و به راحتی می تواند هر شکل و شخصيتی را بپذيرد.

دو - مردی که اينها را می نويسد غريبهء بسيار دلنشينی است. او همچنين پای مناسبی برای برنامه های تفريحی است. دوستِ چندان عزيزی نيست و بدترين دوست پسر دنياست. او از اين واقعيات کمی می ترسد.

يک - مردی که اينها را می نويسد يک آرزو دارد : او يک روز دختر شش ساله اش را که پيراهن و دامن گُلدار پوشيده است و موهايش را با يک روبان قرمز دم اسبی بسته است به پارک  ببرد.

مردی که اينها را نوشته است همبازیهای زيادی ندارد، ولی می خواهد هپلی و ناشناسی را از پنسيلوانيا را به بازی بگيرد.

+نوشته شده در شنبه 1386/04/30ساعت11:17 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

پاهايم توان حركت ندارند به زور بر روي زمين مي كشنم پارچه اي كه روي چشمانم را پوشيده بوي خون

مي دهد  تمام  وجودم  درد  دارد ، ناگهان بازوانم رها مي شود  بر روي زمين كوبيده مي شوم بافت پارچه صورتم را مي خراشد به داخل سلول پرتاپ مي شوم  بر روي زمين پهن مي شوم به سختي چشمانم را باز مي كنم  نور كه از روزني كه در بالاترين نقطه ديوار نصب شده است مي بارد چشمانم را نوازش مي دهد  سعي مي كنم بلند شوم از ديوارهاي سياه كمك مي گيرم بلند مي شوم بعد از چند بار افتادن؛ چشم هايم را نمي توانم خوب باز نگه دارم خطوط حك شده روي ديوار را لمس مي كنم  "يار دبستاني من"، " سر اومد زمستون"، "شيرزاد"، " ما "و كلي خطوط ديگر كلي حرف دل هاي  ديگر كه پيش از من آنجا بودند كلي شعر و.......

خودم را به روزن مي رسانم دهانم را باز مي كنم و زيرش مي ايستم هوا و باران نم نم سر صبح در دهانم مي چكد صداي اذان صبح مي آيد چيزي در حال خفه كردنم است و خرخره ام را مي جود اشكانم زخم هاي روي صورتم را مي سوزاند، كمي آرام مي شوم  خودم را در بالهايم مچاله مي كنم و بر روي

پارچه ي ژنده اي دراز ميكشم كه گويا زماني پتويي بوده براي دراز كشيدن بر روي آن چشمهايم را مي بندم  بالهايم را ميگشايم تنها نشاني كه از او دارم را در دستانم مي فشارم نگاهش مي كنم با آن بازي مي كنم و.........

 

+نوشته شده در سه شنبه 1386/04/19ساعت10:28 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم.تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی.

پرنده گفت: من فرق ادم ها و درخت ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و انسان هارا اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.

پرنده گفت: میدانی چقدر جای تو در آسمان خالی است.انسان دیگر نخندیدانگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.درست است که پرواز برای یک پروانه ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود.

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کردتا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.


آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دوبال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی.

راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست

+نوشته شده در شنبه 1386/04/16ساعت1:25 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

افسانه ي من، افسانه ي روزهاي من

دلتنگت هستم و به حضورت محتاج،

سلولهايت را در اندامم حس مي كنم،

سلول هاي پاك سرشار از انرژيت را كم دارم،

ميفهمي عزيزكم ،

منتظرت هستم تا بيايي،

تا در آغوش بگيرمت و نفس بكشم موهايت را،

كجايي افسانه ي من آنگاه كه من در ناكجاآبادهاي خودم گم و سرگردانم،

به كنارم بيا تا بالهايت را در آغوشم بكشم و نفس بكشم،

آه افسانه ي من.................

آه افسانه ي خوب من............

دوستت دارم............

فراتر از باورت .........

 

+نوشته شده در یکشنبه 1386/04/10ساعت6:19 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

دوسش دارم خیلی زیاد اما نمی شناسمش فقط گه گاهی خطوطش تو دستام جاری میشه

+نوشته شده در دوشنبه 1386/04/04ساعت10:53 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |