|
چند بار امید بستی و دام برنهادی سکوت سرشار از ناگفته ها - با صدای احمد شاملو - کتابخانه گویا عشق - رهایی - تصاحب - ایثار - سکوت - بخت - گریزان - شب دراز - پر رمز و راز - نگاه - سفر
شهرزاد که چای نيست و غول است مردی که اينها را می نويسد را به بازی گرفته است. با غولها نبايد شوخی کرد؛ پنج - مردی که اينها را می نويسد دارای هفت عدد شُرت رنگی است با طرح حيوانات مختلف : الاغ، لاک پُشت، جوجه، جُغد، خرگوش، سگ و راسو. او در آستانهء پايآن دههء سوم زندگی خود مخفيانه معتقد است شُرتی که می پوشد در رفتار روزانهء او در محيطهای کاری، درسی و اجتماعی تاثير چشمگيری می گذارد. چهار - مردی که اينها را می نويسد بين سنين پنج تا پانزده سالگی دقيقا چهارده بار سرش را شکسته است و بخيه خورده است. او سرش را در نيمی از اين دفعات به يک روش مشخص شکسته است : در حالت چهاردست و پا و در حين ماشين بازی با سرعتهای غير مجاز در اتاقهای مختلف خانه از ناحيهء سر با رادياتور فلزی تصادف کرده است. سه- مردی که اينها را می نويسد بيماريهای زيادی دارد. مثلا او هيچ لهجه ای از خودش ندارد : او با سرعتی باورنکردنی در هر مکالمه در هر زبانی نه تنها لهجهء طرف مقابل خود را تقليد می کند بلکه به سرعت از تکه کلام و لحن او نيز استفاده می کند. اوبه معنی واقعی کلمه «بی شخصيت» است و به راحتی می تواند هر شکل و شخصيتی را بپذيرد. دو - مردی که اينها را می نويسد غريبهء بسيار دلنشينی است. او همچنين پای مناسبی برای برنامه های تفريحی است. دوستِ چندان عزيزی نيست و بدترين دوست پسر دنياست. او از اين واقعيات کمی می ترسد. يک - مردی که اينها را می نويسد يک آرزو دارد : او يک روز دختر شش ساله اش را که پيراهن و دامن گُلدار پوشيده است و موهايش را با يک روبان قرمز دم اسبی بسته است به پارک ببرد. مردی که اينها را نوشته است همبازیهای زيادی ندارد، ولی می خواهد هپلی و ناشناسی را از پنسيلوانيا را به بازی بگيرد.
پاهايم توان حركت ندارند به زور بر روي زمين مي كشنم پارچه اي كه روي چشمانم را پوشيده بوي خون مي دهد تمام وجودم درد دارد ، ناگهان بازوانم رها مي شود بر روي زمين كوبيده مي شوم بافت پارچه صورتم را مي خراشد به داخل سلول پرتاپ مي شوم بر روي زمين پهن مي شوم به سختي چشمانم را باز مي كنم نور كه از روزني كه در بالاترين نقطه ديوار نصب شده است مي بارد چشمانم را نوازش مي دهد سعي مي كنم بلند شوم از ديوارهاي سياه كمك مي گيرم بلند مي شوم بعد از چند بار افتادن؛ چشم هايم را نمي توانم خوب باز نگه دارم خطوط حك شده روي ديوار را لمس مي كنم "يار دبستاني من"، " سر اومد زمستون"، "شيرزاد"، " ما "و كلي خطوط ديگر كلي حرف دل هاي ديگر كه پيش از من آنجا بودند كلي شعر و....... خودم را به روزن مي رسانم دهانم را باز مي كنم و زيرش مي ايستم هوا و باران نم نم سر صبح در دهانم مي چكد صداي اذان صبح مي آيد چيزي در حال خفه كردنم است و خرخره ام را مي جود اشكانم زخم هاي روي صورتم را مي سوزاند، كمي آرام مي شوم خودم را در بالهايم مچاله مي كنم و بر روي پارچه ي ژنده اي دراز ميكشم كه گويا زماني پتويي بوده براي دراز كشيدن بر روي آن چشمهايم را مي بندم بالهايم را ميگشايم تنها نشاني كه از او دارم را در دستانم مي فشارم نگاهش مي كنم با آن بازي مي كنم و.........
پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم.تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی.
افسانه ي من، افسانه ي روزهاي من دلتنگت هستم و به حضورت محتاج، سلولهايت را در اندامم حس مي كنم، سلول هاي پاك سرشار از انرژيت را كم دارم، ميفهمي عزيزكم ، منتظرت هستم تا بيايي، تا در آغوش بگيرمت و نفس بكشم موهايت را، كجايي افسانه ي من آنگاه كه من در ناكجاآبادهاي خودم گم و سرگردانم، به كنارم بيا تا بالهايت را در آغوشم بكشم و نفس بكشم، آه افسانه ي من................. آه افسانه ي خوب من............ دوستت دارم............ فراتر از باورت ......... |
About
88/09/01 - 88/09/30 88/08/01 - 88/08/30 88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/03/01 - 88/03/31 88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 Links
كلاف سر در گم
لاله |