تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

خوابش را ديده بودم هر چه فكر مي كرم چه بود يادم نمي آمد فقط حضور لطيفش در كنارم پرسه مي زد، روي تختم نشسته بودم دستانم را در انبوه موهاي آشفته ام فرو برده بودم و آرنجم را به پاهايم تكيه داده بودم؛ به سختي نفس ميكشيدم، دوست داشتم مثل كودكي هايم با صداي بلند گريه كنم تا كسي از اتاق آن طرفي بيايد  در آغوشم بكشد و بگويد:

ش ش..........

آروم باش .............

صداي اذان مي آيد به موبايلم نگاه ميكنم تا ببينم ساعت چند است برايم اس ام اسي آمده بازش ميكنم و اين نوشته شده (خداحافظ)؛ !؟

حيرانم، خاطراتم را مرور ميكنم، همه خوابند و تنها صداي ساعت ها و نفس هاي آنان سكوت اتاق را به هم مي زند كليد را برمي دارم به آرامي در را باز ميكنم بالا ميروم لبه ي پشت بام مي نشينم به آنجا نگاه مي كنم بوي او را مي دهد گربه ها بزرگ شده اند و ديگر نمي ترسند كنارم مي نشينند از او با آنها ميگويم ....

به آرامي مي گريم باد صورتم را نوازش می دهد شال را به خودم مي پيچم آنچه رو به رويم است در هاله اي قرمز فرو ميرود جلوي چشم چپم را ميگيرم مثل آن روز كه بعد از خوردن شكلات هايمان از پشت پوست قرمز شان به دنيا نگاه مي كرديم و صداي خنده هايمان فضاي گنگ خيابان را پر مي كرد.........

بر مي گردم به رخت خواب و چون كاغذي مچاله شده جمع مي شوم به نقاشي هايش نگاه مي كنم بويش در ريه هايم مي پيچد و  آرام مي شوم ...........

به آرامی در گوشهایش زمزمه می کنم که دوستش دارم ...........

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/30ساعت6:29 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

پاهایم از درد دارن داغون میشن با سختی تمام خودم رو به طبقه چهارم می رسونم در رو باز می کنم هیچ کس نیست پاشنه های پام از درد میسوزه روی پنجه هام حرکت میکنم مثل دخترکی که تمرین باله میکندبه حضور آب احتیاج دارم شیر آب را باز میکنم وان به آرامی پر میشود  تو آشپزخونه میرم و ظرفای تلنبار شده ی ناهار رو میشورم دست هایم آرامش میگیرند به پشت کامپوترم سرازیر میشوم چک چند وبلاگ به امید یافتن مطلبی جدید صدای ریزش آب میگوید که وان پر شده است شیر را میبندم لبه ی وان می نشینم کتاب لیدی ال میخوانم و آب پاهایم را نوازش میدهد ... ناخودآگاه به یادش میافتم شایدم جمله ی کتاب مرا به سویش میبرد دلم میگرد یاد و خاطره ها نقش میبندند روی آب وان لبه ی دامنم را که خیس شده است جمع می کنم کتاب را روی موزاییک ها میگذارم و به آب خیره می شوم قطره خونی آب را به شکلی دوار می رقصاند یادم می آید هر گاه به او فکر میکنم از چشم راستم خون میبارد هیچ گاه علتش را نفهمیدم ... پاهایم را روی کاشیهای میگذارم از سرمایشان لذت میبرم انگشتان پایم پیر شده اند سر چاه را بر میدارم و وان آب را می بلعد صورتم را میشورم چشمم قرمز است مویرگ هایش فریاد می زنند گویا ؟!  به اتاقم برمیگردم به پشت کامپوتر میروم  برای چند نفر مینویسم که آن سو تر از من هستند شاید هم در این نزدیکی !

+نوشته شده در شنبه 1386/03/26ساعت2:0 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

دوشنبه

دوشنبه های قهر تو با قامت من

ثانیه

ثانیه های قاتل

تیک

تاک

وقتی تک را به قتل می رسانی

ما یکدیگر را از خانه بیرون می کنیم

و شراب در خاک گل می شود

 

 

بوسه

بوسه های انزجار

در دوشنبه های قاتل ماه

ماه ها به صف

فروردین

تابستان

مهر...

...صدای گلوله

وبرف...

یک گلوله برای دوازده ماه

سال تمام می شود

و بعد ،انتظار...

تو نمی آیی،

مهر ماه دوازدهم سال می شود

و بیست و هفت مهر که می آید

 تیک بالا سر تاک است

صدای گلوله می آید و

برف...

و سال همیشه تمام

تیک

تاک

تیک

تاک

            تیک

 

 

این دوشنبه از آن دوشنبه ها نیست

+نوشته شده در یکشنبه 1386/03/20ساعت11:50 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

راه برای تو

پنجره برای تو

و چشمهایم از پشت پنجره به راه تو .........

+نوشته شده در شنبه 1386/03/19ساعت2:48 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

امیدوارم که ؟!.....................

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/16ساعت9:48 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

تو خیلی مهربونی.. خیلی خیلی خیلی.. من در تمام عمرم آدمهای نادری با این شدت محبت دیدم..آدمهایی که همیشه حسرت داشتن دوستی شون رو داشتم. قدر خودت رو بدون..قدر همه دارایی هات رو .. و از همه مهم تر این قلب بزرگ و پاک و مهربون و قدرشناست رو..

دوستت دارم..و از خدا ممنونم که در روزهایی از زندگی دوستی تو رو بهم داد که داشتن این دوستی یکی از بزرگ ترین نیازهام بود..خیلی دوستت دارم ..

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/16ساعت9:41 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

در آشفتگی این روز ها غوطه ورم

درناباوری و حجم سنگینشان

و در وهم آنکه پس از این روزها چه خواهد شد؟

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است،

مثل تنها مردن است

 

 

هر لحظه حرفی در ما زاده می شود .

 هرلحظه دردی سر بر می دارد

و هر لحظه نیازی

از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند .

این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند .

مگر این قفس کوچک استخوانی ٬

گنجایشش چه اندازه است ؟

+نوشته شده در دوشنبه 1386/03/14ساعت11:26 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

در سكوت،حرفهاي نگفته هست
در سكوت،نگفته اي پنهان است
حرفهاي عاشقانه كه هرگز گفته نمي شود
در سكوت
حقيقتي پنهان است
در نگاه خاموشي،آروزيي نهفته و
در نوشته اي ؛نگفته اي از سر ِسكوت نهفته است
ولي وقتي تكراري شود ....سكوت خواهي كرد
بيهوده نخواهي بود
تلف نخواهي كرد وقتت را و درمي يابي حقيقت را
در سكوت،حقيقتي پنهان است
در سكوت حرفهاي گونه گونه است
حقيقتي پنهان است

جاهايي به تعداد نام هايت
به تعداد كودكاني كه با لبخندهايشان
خيابان ها را مي آرايند
در آرزوي خانه اي كه در وجود تو اقامت كند.
مثل عشق
مثل زندگي
مثل داستان هايم درباره ي اتاقك هايي
كه ديوارها را مي شكافند
و قهوه خانه اي كه صندلي هايش
قطره اشكي به من بخشيد
دلم
آن تيشه
دلت
اين قطعه سنگ

+نوشته شده در دوشنبه 1386/03/14ساعت11:20 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

اینجام

پشت این صفحه ی فلت مانیتور پر از نوشتنم دارم سرریز میشم اما نمیتونم بنویسم دستانم توان ندارند گویا ؟!

.

.

.

دست های پیرزنی که آن گوشه زیر نوازش نور خورشید نشسته با سرعتی عجیب دانه های تسبیح را لمس می کند و حرکت دست هایش با حرکت موسیقی که در گوش من نجوا می کند ناخواسته هماهنگ میشود ؟!

.

.

.

مرگ در میان زن هایی که در اتوبوس نشسته اند بالا و پایین میرود و من در بخش سیاه ته اتوبوس چون چیزی نامفهوم می نشینم  همه ی نگاه ها برای دقایقی با من همراه میشود و بعد سپس آرام میگیرند و به دنیای خودشان برمیگردند گویا لبهایشان را بخیه زده اند آنها چرا خاموشند؟!

.

.

.

دیروز پسرکی را گرفتند به جرم جوان بودنش و عشقش به آزاد بودنش  او مقاومت میکند و نتیجه اش تنها ضرباتی است که نصیبش میشود . من مارس می مانم و آنها که از کنارش رد میشوند چون عابری که همیشه این صحنه را می بیند.    چرا ایستاده بودند ناگهان دوستانش از سوپر مارکتی آن سوتر بیرون آمدند و شروع کردند همان ضرباتی که نصیب دوستشان شده بود را به تحویل دادن و ناگهان تمام آن آدم ها که ایستاده بودند با آنها همراه میشوند خیلی عجبیب بود ناگهان هماهنگ شدن آنها و از همه جالب تر پیرزنی که تنها آجری برداشت و شروع کرد به خوردکردن شیشه های ماشین پلیس ؟!

.

.

.

به طوری ناخواسته و عجیب احتیاج به یک دی وی دی رام دارم و یک مکان که  سکوت باشد یک فیلم که بخشی از ما باشد یک نگاهُُ  نگاهی که اطرافش را دیده یا شاید هم سعی کرده باشد که بتواند ببیند دوست دارم یک فیلم خوب ببینم؟!

.

.

.

باز دوباره ناخواسته این جملات نادر ابراهیمی جلوی چشمانم نقش بست نمیدونم چرا ؟! " آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا بر می انگیزد «چیزی شدن» از دیدگاه آنهاست - آنها که میخواهند ما را در قالب های فلزی خود جای بدهند. آنها با اعداد کوچک به ما حمله می کنند. آنها با صفر مطلق شان به جنگ با عمیق ترین و جاذب ترین رویاها می آیند- و ما خردکنندگان جعبه های کوچک کفش هستیم."

.

.

.

ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را ؟!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/09ساعت9:52 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

دستمال های مرطوب تسکین دهنده ی درد های بزرگ نیستند.

اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند.

اینک سرنوشت همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند.

شاید که ما نیز عروسک کوکی یک تقدیر بوده ییم ..........

نمی دانم .....................

+نوشته شده در یکشنبه 1386/03/06ساعت9:23 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |