تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه ی بی سرو سامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟!

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی ؟!

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم

بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که گرفتار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد ؟

شعر از وحشی بافقی - شیوای خوبم واسم نوشت و منم تو وبلاگم زدم

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 1386/02/30ساعت9:26 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

تو کجايي؟



در گستره بي مرز اين جهان



تو کجايي؟



- من د ر دور دست ترين جاي جهان ايستاده ام:



کنارتو.



-تو کجايي؟



من در گستره ناپاک اين جهان ايستاده ام:



بر سبزه شور اين رود بزرگ که مي سرايد براي تو.

+نوشته شده در سه شنبه 1386/02/25ساعت8:5 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

و من برای دومین بار مردم .........

بار اول ۱۸ اردیبهشت سال ۱۳۸۰

بار دوم ۲۳ اردیبهشت سال ۱۳۸۶

و آیا من خواهم ماند

+نوشته شده در دوشنبه 1386/02/24ساعت9:22 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

من اينجام.  کجا ! راستش رو بخواي نه ميدونم نه سر در ميارم؟!  

ديروز از اونجا اومدم اينجا
آدماي اونجا خيلي عجيب بودند، اونجا بوي کوير ميداد و مردمانشان بوي سکوت و نفرت نسبت به هم اونجا کجا بود فقط قطعه اي بود که گويا افتاده بود اون گوشه و همه سعي ميکردن از کنارش بگذرند بدون اينکه حتي بهش نگاه کنند....... اونجا خوب بود يا بد نميدونم اما واسه من پر از حضور خدا بود                آدمايي که خيلي عجيب بودند بالهايشان هميشه در پشتشان جمع بود گويا يکي با طناب آنها را بسته بود و آنها سخت ميکوشيدند که آن طناب را پاره کنند حتي يکي رو ديدم که اين کار رو کرد اما کارش به بيمارستان کشيد و بخش ‍‍‍‍‍‍‍CCU !!!!

کودکان صبح را به شمارش ستاره ها مي پرداختند و شب را به بازي با نور خورشيد ............

حالا من اينجام با خاطرا هاي اونجا ميخوام دوچرخه بخرم ميخوام اينجا رو کشف کنم آدماشو بچه هاش رو و شايد عشقم رو ..........

ليدي ال ميخوانم با تعجب که من و رومن گاري بالاخره چه جوري تونستيم با هم کنار بيايم ؟!

+نوشته شده در شنبه 1386/02/22ساعت12:49 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

سنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت، بودا بود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکیمی فروتن و خاموش بود. بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستوی نور. حکیم سینه ای گشاده داشت پذیرای روشنی و راهبه، بال هایی ظریف و زلال داشت برای عبور آفتاب. دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز. سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.

*
دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز.
سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.
سنجاقک روزی تمام را به پرسش اش فکر کرد اما پاسخی نبود جز شگفتی، پس سکوت کرد.
درخت، قرنی به سوالش اندیشید اما جوابی نیافت جز بهت، پس خاموشی برگزید.
و کوه نیز هزاران سال پرسید و پرسید و پرسید اما پاسخی جز پژواک حیرت نیامد، پس او نیز صبورانه و خاموشانه حیرتش را تحمل کرد.
*
انسان از آن حوالی می گذشت، از کنار درخت و کوه وسنجاقک.
سوال انسان نیز همان بود اما سوالش را چنان بلند پرسید و چنان آن را به هیاهو و غوغا آغشت که خلوت سنجاقک را آشفت و ساحت کوه را شکست و حرمت بودای پیر را نگه نداشت.
خدا به درخت و سنجاقک و کوه گفت: همگی در جستجوی یک پرسشید اما تنها انسان است که سوالش را این گونه بلند و بی محابا می پرسد. او را ببخشید که جهان را این همه به پرسش می آشوبد.اما پرسیدن های او شور این جهان است. وهر چند پاسخی ز حیرت نیست اما جهان بی شور و خروش پرسش، چندان هم زیبا نیست. از او بگذرید شاید او نیز چون شما روزی مقام خاموشی را دریابد.
*
انسان گذشت و سکوت درخت و کوه سنجاقک را به خنده گرفت. آنها هیچ نگفتند و تنها نگاهش کردند.
نگریستن آموزگاری دانش آموزش را !

+نوشته شده در جمعه 1386/02/14ساعت4:41 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

دلم کمي خواب ميخواهد

کمي آرامش

کمي سکوت

يک بوسه که لبانم را نوازش دهد

يک نگاه که عاشقم کند

يک لبخند که پروازم دهد

آه با شما هستم

بالهايتان را بنگريد

خسته شده اند

نوازششان کنيد

تا کمي آرام گيريد

و عشق را لمس کنيد

+نوشته شده در سه شنبه 1386/02/11ساعت12:13 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

...  و اما حیاط خلوت

 

وقتی پوستر 100 در 70 حیاط خلوت پهن شد روی فرش ناگهان مرا برد به بازی های دوران کودکی ام با افسانه در حیاط خلوت خونه ی مامان حاجی و راهروی باریکی که آن را به حیاط اصلی وصل می کرد، صدای جیغ و داد و خنده های ما که فضای حیاط را پر میکرد و لذت بردن ما از پژواک صدایی که با کوبیده شدن پاهایمان در راهرو می پیچید.

چقدر همه چیز زیبا بود و کوتاه اما چون عکسی در ذهنمان همیشه جاویدان  .....

 به ریتم دایره وار پوستر برمیگردم و در امتدادش افرادی را می بینم که گویا تصمیم دارند حیاط خلوت های دل خودشان را به ما هم نشان دهند حیاط خلوت های بکر و نابی که من و تو هم این امکان را داریم تا تجربه شان کنیم ...........

 

  

 

نمایشگاه عکس حیاط خلوت

 

آثار شش عکاس خراسانی از هفته آینده در نمایشگاهی تحت عنوان " حیات خلوت " به نمایش درخواهد آمد.

این آثار متعلق به : " مجید بندار مقدم "، " هاشم جواد زاده "، " ابراهیم صافی "، " کیارنگ علایی "،

" مهدی فتحی " و " ساعد نیک ذات " از عکاسان با تجربه مشهدی است که پیش از این بارها خبر حضور آنها را در جشنواره های بین المللی عکاسی و داوری مسایقات داخلی شنیده ایم.

این نمایشگاه دربرگیرنده 36 عکس در ابعاد 70 * 100 و با موضوع آزاد است.

عکاسان این نمایشگاه هدف خود را از برپایی این نمایشگاه ، بیان دیدگاه های خود نسبت به هنر عکاسی و شکستن کلیشه های رایج نسبت به عکاسی دیجیتال و دعوت به ساده دیدن موضوعات عنوان کرده اند.

 

شناسنامه کوتاهی از این عکاسان

 

ساعد نیک ذات

متولد 1342 – بوشهر

عضو انجمن فیلمبرداران سینمای ایران / عضو هیات موسس انجمن ملی عکاسی ایران (1384) و عضو انجمن عکاسان بحران ایران (1385) /  کارگردانی و فیلمبراری چندین فیلم کوتاه و بلند سینمایی / اخذ جوایز متعدد از جمله: مدال طلای بهترین فیلمبرداری برای فیلم کوتاه " دوباره بر خاک " ، جایزه بهترین فیلمبرداری برای فیلم " آوازهای سرزمین مادری ام "،کسب عنوان فیلمبرداری درخشان از منتقدان جهان ( فیبرشی) برای فیلم " زمانی برای مستی اسب ها" و جایزه اول بخش حرفه ای مسابقه عکس یونسکو / داور جشنواره ها ی عکاسی.

 

مجید بندار مقدم

متولد سال ازدها و ماه گل سنبله

فارغ التحصیل مرکز آموزش اسلامی فیلمسازی (1366)/ شرکت در جشنواره های مختلف و کسب جوایزی از جمله: مدال طلای جشنواره آساهی شیمبون زاپن ، نفر اول جشنواره منطقه ای سینمای جوان در سالهای 1373 تا 75، عکاس منتخب خانه عکاسان ایران در جشنواره سراسری سینمای جوانان (1373)، عکاس برگزیده جشنواره سالانه عکس سیاه وسفید ایران (1385)/ برگزاری نمایشگاه انفرادی در دانمارک و سوئد (2004)/ داوری جشنواره ها و مسابقات عکاسی.

 

ابراهیم صافی

متولد 1349- تهران

فارغ التحصیل رشته عکاسی از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران / شرکت در جشنواره های داخلی و خارجی و کسب جوایز متعدد / همکاری با دانشگاه کمبریج انگلستان جهت عکاسی از نسخ خطی فردوسی / داور مسابقات و جشنواره های عکاسی از جمله دهمین دوسالانه عکس معاصر ایران (1385)

 

مهدی فتحی

متولد 1343 – تهران

آغاز فعالیت عکاسی از سال 1378 / عضو موسسه توسعه هنرهای تجسمی کشور ، عضو افتخاری انجمن عکاسی هند / شرکت در بیش از 60 نمایشگاه عکاسی از جمله: هفتمین نمایشگاه دوسالانه آفوسر اسپانیا ،چهل و ششمین نمایشگاه هنر عکاسی دام دام هند ،چهل و یکمین نمایشگاه عکس کالیفرنیای جنوبی و.../ داور ششمین جشنواره عکس آبرنگ (1385)

 

کیارنگ علایی

متولد 1355 مشهد

دانش آموخته سینما / در زمینه فیلم سازی : اخذ جوایزی از جشنواره های برنو (جمهوری چک)، داکینو (رومانی)، ابنزه (اتریش) و اتحادیه فیلمسازان آماتور جهان (یونیکا) / دعوت به انجمن استعدادهای جوان برلین در سال 2006 / دبیر ششمین و هفتمین جشنواره فیلم خراسان رضوی /  در زمینه عکاسی: حضور در جشنواره های دام دام هند ، اسمتویچ انگلیس ، اورهان هولدینگ ترکیه ، استروم اسلواکی ، دیجیتال لوکزامبورگ / تالیفات:  باد در یک خیابان مستقیم (1381) ، طبیعت زنده چند بانو ( 1385)، پرسه در حوالی زندگی (1385)

 

هاشم جواد زاده

متولد 1338 مشهد

دانش آموخته رشته هنرهای زیبا در دانشکده اتوال پاریس / فعالیت هنری در زمینه عکاسی و نقاشی از سال 1350 / حضور در بیش از 30 نمایشگاه عکس و نقاشی از جمله: دام دام هند، ادینبورگ سوئد، ایلدیز ترکیه، کنوکه بلزیک،  هنر عکاسی فرانسه، چین، ایتالیا، و هنگ کنگ / اخذ مدال طلای جشنواره یونسکو زاپن (2002) / ارائه مقاله پزوهشی در کنفرانس بین المللی عکاسی هند / مدرس عکاسی در دانشکده معماری دانشگاه آزاد اسلامی مشهد / دارای تالیفات بسیار از جمله: کتاب عکس جلوه هایی از سیمای خراسان، عکاسخانه ایام، پریزادان آب ، کتاب هفت / مترجم آثاری چون: عکاسی در سفر، هارمونی رنگ ها.

 

 

زمان و مکان

 

این نمایشگاه  از تاریخ 15 اردیبهشت 86 تا 20 اردیبهشت 86 در نگارخانه میرک مشهد برگزار می شود،

زمان نمایش صبح ها از ساعت 9 الی 13 و بعد از ظهر ها از ساعت 17 الی 20

برای تهیه کارت نیز میتوانید به مکان های زیر مراجه کنید:

 

موسسه فرهنگی هنری سروش: مشهد، خیابان فلسطین، فلسطین 1، پلاک 71،

طبقه اول

 

تارنگ گرافیک: مشهد، خیابان ابن سینا، بین پاستور و ابن سینای 16، پلاک 174

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 1386/02/08ساعت11:17 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

به یک بازی دعوت شده ام به یک بازی که مجبور بشیم بنویسیم در چند باب تا کمی بارمان را به دنیای مجازی بسپاریم تا آرام شویم

 

باب اول:

در سرمای آخر پاییز بود که به اسفند رفتم حال آنکه در ثانیه هایی آن سو تر باید به دیدن بیژن و منیژه میرفتم خسته تر از همیشه به اسفند میروم در حالی که انبوهم از دلتنگی برای تهران وارد میشوم و نگاه همیشه رسا رضا جلوی چشمانم می درخشد و ترس مبهم از امتحانی که او میخواست بگیرد یک امتحان در کنار کلی دوستی که ناگهان در نگاهش برق میزند ! در اتاقی که مهتابیش سوخته و او پوزش میخواهد حال آنکه من عاشق نوری هستم که در آن هیچ اثری از مهتابی نیست........

باب دوم:

من با اسفند خو میگیرم و این میان است که دوستم آران به من میپیوندد لحظات دلتنگیم و آشوبم را با او میگذرانم تنها اوست که گوش میسپارد و در هر شرایطی به آغوش میکشدم بهترین دوستم میشود بهترین غمخوارم روزهایی میرسد که گاه اگر او را نبینم دلم میگیرد اول تجربه ی تند شکلات داغ را با او میچشم و حال تنها با خوردن چای سیب به آرامشی که میخواهم میرسم او واقعا زیباست با دلی بزرگ و پهناور برای در آغوش کشیدن من تو او و هر که دوستش داشته باشد

باب سوم:

من دلبسته تر از همیشه به اسفندم در ایام سرد و سخت زمستان و در شادی کوتاه شدن شبها که افسانه ام فرا میرسد با وجود پاکش ثانیه هایم را میگذرانم با هم میخندیم با هم میگرییم با هم عکس یادگاری میگیریم با هم پیش آران میرویم او هم شیفته اش میشود و رضا در آن روزها از تهران من برمیگردد تهران آرزوهای من با مهره هایی از یک جسم که بوی آنجا را میدهد روزهایی که ما با هم هستیم زیبا میگذرد و چیزهایی زیباتر در پس ماجرا رقم میخورد ناخواسته!                                      این روزها من فقط صدای بگو بگوی محسن نامجو را میشنوم !

 

باب چهارم:

جبر جغرافیایی و دیوانه وار هر روز گوش دادن آن در هر جایی که تصورش را بکنی رضا آشوب تر از همیشه است ارتباط من و افسانه در حد اس ام اس است و دنیای مجازی آن من بیمار شده ام بیمار تنهایی و سعی میکنم تمام ثانیه هایم را به کار بپردازم تا مشغول شوم و بیماریم خوب شود نزدیک عید است و ما درگیر تقویم عروسکهایی در این میان متولد میشوند و ما تقویم را در نهایت دشواری به اتمام میرسانیم و کلی هم بابت سختیمان لذت میبریم

 

باب پنجم:

سال جدید

تحول

نو شدن

پیچک

هلیا!

آرزوی بارش ستاره از آسمان

اسفند را گذزاندم و او تمام میشود با کلی دلتنگی برای تمام ثانیه هایی که آنجا میگذرانم کسی روحم را آزرده است نمیدانم چرا اما مهم این است که من خیلی سخت شده ام دلتنگ سامیای خوبم هستم خیلی زیاد ۳ تا بچه گربه ی سیاه دارم و دنیایی که در آن غوطه ورم ..........

کسی را ندارم که به بازی دعوتش کنم اگر دجار این بازی شدی برایم آدرس بذار تا بخوانمت

دوستتان دارم

+نوشته شده در دوشنبه 1386/02/03ساعت11:43 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

کیمیاگر کتابی را که یکی از مسافران آورده بود ، به دست گرفت.جلد نداشت،اما توانست نام نویسنده اش را پیدا کند:

اسکار وایلد . همچنان که کتاب را ورق می زد ، به داستانی درباره نرگس برخورد .

کیمیاگر افسانه نرگس را می دانست،جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند.چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد. در جایی که به آب افتاده بود ، گلی رویید که نرگس نامیدنش.

اما اسکار وایلد داستان را چنین به پایان نمی برد.

می گفت وقتی نرگس مرد، اوریادها-الهه های جنگل - به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه آب شیرین ، به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.

اوریادها پرسیدند :«چرا می گریی؟»

دریاچه گفت :«برای نرگس می گریم.»

اوریادها گفتند :«آه ، شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی...» و ادامه دادند :«هرچه بود ، با آن که همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم ، تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش تماشا کنی».

دریاچه پرسید:«مگر نرگس زیبا بود؟».

اوریادها ، شگفت زده پاسخ دادند :«کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هرچه بود ، هر روز در کنار تو می نشست».

دریاچه لختی ساکت ماند . سرانجام گفت:

-« من برای نرگس می گریم، اما هرگز زیبایی او را درنیافته بودم.

برای نرگس می گریم، چون هربار از فراز کناره ام به رویم خم می شد ، می توانستم در اعماق دیدگانش ، بازتاب زیبایی خودم را ببینم.»

کیمیاگر گفت:« چه داستان زیبایی».

+نوشته شده در شنبه 1386/02/01ساعت9:48 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |