|
این نوشته ها رو میخواستم واسه Opa بفرستم به عنوان نظرات اما نشد شاید اینطوری
راحت ترم بخونتش ؟! البته اگه واقعا تا آخرش بخونتش ! قربونش بشم من « سکوت ، سرشار از ناگفته هاست . »
و آن گاه خود را کلمه اي مي يابي که معنايت منم و مرا صدفي که مرواريدم تويي و خود را اندامي که روحت منم و مرا سينه اي که دلم تويي و خود را معبدي که راهبش منم و مرا قلبي که عشقش تويي و خود را شبي که مهتابش منم و مرا قندي که شيريني اش تويي و خود را طفلي که پدرش منم و مرا شمعي که پروانه اش تويي و خود را انتظاري که موعودش منم و مرا التهابي که آغوشش تويي و خود را هراسي که پناهش منم و مرا تنهايي که انيسش تويي و ناگهان سرت را تکان مي دهي و مي گويي : "نه , هيچ کدام ! هيچ کدام اين ها نيست , چيز ديگري است . يک حادثه ي ديگري و خلقت ديگري و داستان ديگري است و خدا آن را تازه آفريده است."
ديشب رؤيايي داشتم : خواب ديدم بر روي شنها راه ميروم، همراه با خداوند. و بر روي پرده ي شب تمام روزهاي زندگيم را، مانند فيلمي مي ديدم. همان طور که به گذشته ام نگاه ميکردم، روز به روز از زندگي را، دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد، يکي مال من و يکي از آن خداوند. راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت. آن گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم. در بعضي جاها فقط يک رد پا وجود داشت ... اتفاقاً ، آن محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود روزهايي با بزرگترين رنجها ، ترسها ، دردها و .. آن گاه از او پرسيدم : خداوندا! تو به من گفتي که در تمام ايّام زندگي با من خواهي بود و من پذيرفتم با تو زندگي کنم. خواهش مي کنم به من بگو چرا در آن لحظات سخت مرا تنها گذاشتي ؟ خداوند پاسخ داد : "فرزندم ، تو را دوست دارم وبه تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود. من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت ، نه حتي براي لحظه اي ، و من چنين نکردم. هنگامي که در آن روزها ، يک رد پا بر روي شن ديدي ، من بودم که تو را به دوش کشيده بودم."
دلم را سپردم به بنگاه دنیا * * * * *
من اینجام کجا !
راستش رو بخوای هیچی نمی دونم فقط می دونم که بازیم گرفتند بدون اینکه من بخوام دارم دیوونه میشم حالم از همه آدما به هم میخوره کسی نسیت که کمکم کنه از همیشه ویرانترم به سراغ من اگر می آیید یا درخت کوچک من به باد عاشق بود میخواهم بروم کجا که می داند ؟؟؟؟؟
من اینجام خیلی دور از همه در نا کجا آباد های خودم غوطه ورم کسی را نمی شناسم اینجا کسی آشنا نیست در اوج خویشاوندی پیش پدر بزرگ رفتم دلتنگ هم بودیم بیش از همیشه خیلی ها نقاب بر میدارند و من هنوز حیرانم که او چگونه مرا تنها گذاشت و رفت تا در آغوش خدا بخوابد سال نو مبارک تو امسال تو سفره ات خدا رو داشتی من تنهایی و بی کسی امیدوارم آرزویم برآورده شود تو میدونی چیه ؟؟؟؟!!!!!! تو هم پس واسم دعا کن
|
About
88/09/01 - 88/09/30 88/08/01 - 88/08/30 88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/03/01 - 88/03/31 88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 Links
كلاف سر در گم
لاله |