تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

این نوشته ها رو میخواستم واسه Opa بفرستم به عنوان نظرات اما نشد شاید اینطوری

راحت ترم بخونتش ؟! البته اگه واقعا تا آخرش بخونتش !  

قربونش بشم من

« سکوت ، سرشار از ناگفته هاست . »

دلتنگي هاي آدمي را
باد ترانه يي مي خواند ،
رؤياهايش را
آسمان پُر ستاره ناديده مي گيرد ،
و هر دانه ي برفي
به اشکي نريخته مي ماند .

سکوت سرشار از سخنان نا گفته است
از حرکات نا کرده
اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده .
در اين سکوت
حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو و من .

***

براي تو و خويش
چشماني آرزو مي کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات مان
ببيند
گوشي
که صدا ها و شناسه ها را
در بيهوشي مان بشنود
براي تو وخويش ؛ روحي
که اين همه را
در خود گيرد و بپذيرد
و زباني
که در صداقت خود
ما را از خاموشي خويش
بيرون کشد
و بگذارد
از آن چيزهايي که در بندمان کشيده است
سخن بگوييم .

***

گاه
آنچه ما را به حقيقت مي رساند
خود از آن عاري ست
زيرا
تنها حقيقت است
که رهايي مي بخشد .

***

از بختياري ماست
شايد
که آنچه مي خواهيم
يا به دست نمي آيد
يا از دست مي گريزد.

***

مي خواهم آب شوم
در گستره ي افق
آن جا که دريا به آخر مي رسد
و آسمان آغاز مي شود

مي خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يکي شوم .

حس مي کنم و مي دانم
دست مي سايم و مي ترسم
باور مي کنم و اميدوارم
که هيچ چيز با آن به عناد برنخيزد .

مي خواهم آب شوم
در گستره ي افق
آن جا که دريا به آخر مي رسد
و آسمان آغاز مي شود .

***

چند بار اميد بستي و دام برنهادي
تا دستي ياري دهنده
کلامي مهر آميز
نوازشي
يا گوشي شنوا
به چنگ آري ؟

چند بار دامت را تهي يافتي ؟

از پاي منشين
آماده شو که ديگر بار و ديگر بار
دام بازگستري !

***

پس از سفرهاي بسيار و
عبور از فراز و فرود امواج اين درياي توفان خيز ،
بر آنم که
در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچينم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت درآيم و
در کنارت پهلو گيرم

آغوشت را باز يابم :
استواري ِ امن زمين را
زير پاي خويش .

***

پنجه در افکنده ايم
با دست هاي مان
به جاي رها شدن .
سنگين سنگين بر دوش مي کشيم
بار ديگران را
به جاي همراهي کردنشان
عشق ما
نياز مند رهائي ست
نه تصاحب
در راه خويش
ايثار بايد
نه انجام وظيفه .

***
سپيده دمان
از پس شبي دراز
در جان خويش
آواز خروسي مي شنوم
از دوردست ، و با سومين بانگ اش
در مي يابم
که رسوا شده ام

***

هر مرگ
اشارتي است
به حياتي ديگر

***


اين همه پيچ
اين همه گذر
اين همه چراغ
اين همه علامت !

و همچنان استواري در وفادار ماندن
به راهم
خودم
هدفم
و به تو
وفايي که مرا
و تو را
به سوي هدف
راه مي نمايد .

***

جوياي راه خويش باش
از اين سان که منم
در تکاپوي انسان شدن
در ميان راه
ديدار مي کنيم
حقيقت را
آزادي را
خود را
در ميان راه
مي بالد و به بار مي نشيند
دوستي يي که توان مان مي دهد
تا براي ديگران
مأمني باشيم و
ياوري
اين است راه
راه تو و من

***

در وجود هر کس
رازي بزرگ نهان است
داستاني
راهي
بيراهه ئي
طرح افکندن اين راز
راز من و راز تو
راه زندگي
پاداش بزرگ تلاش پُر حاصل است

***

بسيار وقت ها
با يکديگر از غم و شادي ِ خويش سخن ساز مي کنيم
اما در همه چيزي رازي نيست
سکوت ملال ها
از راز ما
سخن تواند گفت .

***

به تو نگاه مي کنم
و مي دانم
تو تنها نيازمند ِ يکي نگاهي
تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشايدت
تا به در آيي .
من پا پس مي کشم
و در ِ نيم گشوده
به روي تو بسته مي شود .

***

پيش از آن که به تنهايي خود پناه برم
از ديگران شکوه آغاز مي کنم
فرياد مي کشم که :
« ترکم گفته اند ! »
چرا از خود نمي پرسم
کسي را دارم
که احساسم را
انديشه و رؤيايم را
زنده گي ام را
با او قسمت کنم ؟

آغاز جداسري
شايد
از ديگران نبود .

***

حلقه هاي مداوم
پياپي
تا دوردست .
تصميم ِ درست ِ صادقانه .

با خود وفادار مي مانم آيا
يا راهي سهل تر اختيار مي کنم ؟

***

بي اعتمادي دري است ،
خودستاي و بيم
چفت و بست ِ غرور است ،
و تهيدستي
ديوار است و لولا ست
زنداني را که در آن
محبوس راه خويشيم .
دلتنگي مان را براي آزادي و دلخواه ِ ديگران بودن
از رخنه هايش
تنفس مي کنيم .

تو و من
توان آن را يافته ايم
که برگشاييم
که خود را بگشاييم .

***

بر آنچه دلخواه من است
حمله نمي برم
خود را به تمامي بر آن مي افکنم .
اگر بر آنم
تا ديگر بار و ديگر بار
بر پاي بتوانم خاست
راهي به جز اينم نيست .

***

توان ِ صبر کردن
براي رو در رويي با آنچه بايد روي دهد
براي مواجهه با آنچه روي مي دهد .

شکيبيدن
گشاده بودن
تحمل کردن
آزاده بودن .

***

چندان که به شکوه در مي آييم
از سرماي پيرامون خويش
از ظلمت و
از کمبود نوري گرمي بخش ،
چون هميشه
بر مي بنديم
دريچه ي کلبه مان را
روح مان را .

***

اگر مي خواهي نگهم داري دوست من
از دستم مي دهي

اگر مي خواهي همراهيم کني دوست من
تا انسان آزادي باشم ،

ميان ما همبستگي يي از آن گونه مي رويد
که زنده گي ِ ما هر دو تن را
غرقه در شکوفه مي کند .

***

من آموخته ام
به خود گوش فرا دهم
و صدايي بشنوم
که با من مي گويد
« اين لحظه » مرا چه هديه خواهد داد
نياموخته ام
گوش فرا دادان به صدايي را
که با من در سخن است
و بي وقفه مي پرسد
من « بدين لحظه » چه هديه خواهم داد .

***

شبنم و برگ ها يخ زده است و
آرزوهاي من نيز
ابرهاي برف زا بر آسمان درهم مي پيچد
باد مي وزد و
توفان در مي رسد .
زخم هاي من
مي فسرد .

***

يخ آب مي شود
در روح من
در انديشه هايم
بهار
حضور تو است .
بودن ِ تو است .

***

کسي مي گويد « آري »
به تولد من
به زنده گيم
به بودنم
ضعفم
ناتوانيم
مرگم
کسي مي گويد « آري »
به من
به تو ،
و از انتظار طولاني ِ شنيدن ِ پاسخ ِ من
شنيدن ِ پاسخ ِ تو
خسته نمي شود .

***

پرواز اعتماد را
با يکديگر تجربه کنيم
وگرنه مي شکنيم
بال هاي درستي مان را .

***

با در افکندن خود
به دره
شايد
سرانجام
به شناسائي خود
توفيق يابي

***

زير پايم
زمين از سم ضربه ي اسبان مي لرزد
چهار نعل مي گذرند
وحشي ، گسيخته افسار ، وحشت زده
به پيش مي گريزند
اسبان .
در يال هاشان گره مي خورد
آرزوهايم
دوشادوش شان مي گريزد
خواست هايم
هوا سرشار از بوي اسب است و
غم و
اندکي غبطه .
در افق
نقطه هاي سياه کوچکي مي رقصد
و زميني که بر آن ايستاده ام
ديگر باره آرام يافته است .
پنداري رويايي بود آن همه :
رويايي آزادي
يا
احساس حبس و بند .

***

در سکوت
با يکديگر پيوند داشتن ،
همدلي صادقانه
وفاداري ريشه دار .

اعتماد کن !

***

از تنهايي مگريز
به تنهايي مگريز
گهگاه
آن را بجوي و
تحمل کن
و به آرامش خاطر
مجالي بده !

***

يکديگر را مي آزاريم
بي آن که بخواهيم ،
شايد بهتر آن باشد
که دست به دست يکديگر دهيم
بي سخني .
دستي که گشاده است
مي برد
مي آورد ،
رهنمونت مي شود
به خانه يي که
نور دلچسبش گرمي بخش است .

***

از کسي نمي پرسند چه هنگامي مي تواند خدانگهدار بگويد
از عادت انسانيش نمي پرسند
از خويشتنش نمي پرسند
زماني
به ناگاه
بايد با آن رو در روي در آيد
تاب آورد
بپذيرد
وداع را
درد مرگ را
فروريختن را ،
تا ديگر بار
بتواند که برخيزد .

+نوشته شده در سه شنبه 1386/01/28ساعت9:55 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

و آن گاه خود را کلمه اي مي يابي که معنايت منم

و مرا صدفي که مرواريدم تويي

و خود را اندامي که روحت منم

و مرا سينه اي که دلم تويي

و خود را معبدي که راهبش منم

و مرا قلبي که عشقش تويي

و خود را شبي که مهتابش منم

و مرا قندي که شيريني اش تويي

و خود را طفلي که پدرش منم

و مرا شمعي که پروانه اش تويي

و خود را انتظاري که موعودش منم

و مرا التهابي که آغوشش تويي

و خود را هراسي که پناهش منم

و مرا تنهايي که انيسش تويي

و ناگهان

سرت را تکان مي دهي و مي گويي :

 

"نه , هيچ کدام !

هيچ کدام اين ها نيست , چيز ديگري است .

يک حادثه ي ديگري و خلقت ديگري

و داستان ديگري است

و خدا آن را تازه آفريده است."

+نوشته شده در سه شنبه 1386/01/28ساعت9:46 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

ديشب رؤيايي داشتم :

خواب ديدم بر روي شنها راه ميروم،

همراه با خداوند.

و بر روي پرده ي شب

تمام روزهاي زندگيم را، مانند فيلمي مي ديدم.

همان طور که به گذشته ام نگاه ميکردم،

روز به روز از زندگي را،

دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد،

يکي مال من و يکي از آن خداوند.

راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت.

آن گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم.

در بعضي جاها فقط يک رد پا وجود داشت ...

اتفاقاً ، آن محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود

روزهايي با بزرگترين رنجها ، ترسها ، دردها و ..

آن گاه از او پرسيدم :

خداوندا! تو به من گفتي که در تمام ايّام زندگي با من خواهي بود

و من پذيرفتم با تو زندگي کنم.

خواهش مي کنم به من بگو چرا در آن لحظات سخت مرا تنها گذاشتي ؟

خداوند پاسخ داد :

"فرزندم ، تو را دوست دارم وبه تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود.

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت ،

نه حتي براي لحظه اي ،

و من چنين نکردم.

هنگامي که در آن روزها ، يک رد پا بر روي شن ديدي ،

من بودم که تو را به دوش کشيده بودم."

+نوشته شده در سه شنبه 1386/01/28ساعت9:37 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.
                

+نوشته شده در جمعه 1386/01/24ساعت12:31 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

من اینجام کجا !

راستش رو بخوای هیچی نمی دونم

فقط می دونم که بازیم گرفتند بدون اینکه من بخوام

دارم دیوونه میشم حالم از همه آدما به هم میخوره

کسی نسیت که کمکم کنه

از همیشه ویرانترم

به سراغ من اگر می آیید

یا

درخت کوچک من به باد عاشق بود

میخواهم بروم

کجا

که می داند ؟؟؟؟؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/01/09ساعت8:29 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

من اینجام

خیلی دور از همه در نا کجا آباد های خودم غوطه ورم

کسی را نمی شناسم

اینجا کسی آشنا نیست در اوج خویشاوندی

پیش پدر بزرگ رفتم دلتنگ هم بودیم بیش از همیشه

خیلی ها نقاب بر میدارند

و من هنوز حیرانم که او چگونه مرا تنها گذاشت

و رفت تا در آغوش خدا بخوابد

سال نو مبارک

تو امسال تو سفره ات خدا رو داشتی

من تنهایی و بی کسی

امیدوارم آرزویم برآورده شود

تو میدونی چیه ؟؟؟؟!!!!!!

تو هم پس واسم دعا کن

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/08ساعت2:9 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |