تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

رها شده ام

در بغض چشمانش

در هرم نفس هایش

و در آنچه که او در من میفهمد

کجایی

من اینجام

کافیست نفسی عمیق بکشی

+نوشته شده در جمعه 1385/12/25ساعت12:56 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

غنچه خنديد ولی باغ به اين خنده گريست

غنچه آنروز ندانست که اين گريه ز چيست!!!

باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبديل

گريه ی باغ فزون تر شد و چون ابر گريست

باغبان آمد و يک يک همه ی گلها را چيد

باغ عريان شد و ديدند که از گل خالی ست

باغ پرسيد چه سودی بری از چيدن گل؟!!

گفت: پژمردگی اش را نتوانم نگريست

من اگر از روی هر شاخه نچينم گل را

چه به گلزار و چه گلدان، دگر عمرش فانی ست

همه محکوم به مرگند، چه انسان، چه گياه

اين چنين است همه کاره جهان تا باقی ست!!!

گريه ی باغ از آن بود که او ميدانست

غنچه گر گل بشود هستی او گردد نيست!!!

+نوشته شده در جمعه 1385/12/25ساعت12:20 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

mara to bi sababi nisti
be rasti
selate kodam ghasideh ee ey ghazal??
setare baran kodam salamii be aftab
az darichehee tarik
kalam az negahe to shekl mibandad
khosha nazar baziya ke to aghaz mikoni
pase poshte mardoomakanat
faryade kodam zendanist
ke azadi ra be labane bar amaside
gole sorkhi partab mikonad?_
varna
in setare bazii chizi bedehkare aftab nist

negah az sedaye ti imen mishavad
che momenane name mara aghaz mikoni

va delat
kabotare ashtist
dar khon tapide
be bame talkh
ba in hame che bala boland parvaz mikoni

+نوشته شده در جمعه 1385/12/25ساعت12:18 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

گفــــــتگو Interview
With با
خدا God

I dreamed
I had an interview with god .
خواب ديدم
در خواب با خدا گفتگويي داشتم .
" so you would like to interview me ? "
God asked .
خدا گفت پس مي خواهي با من گفتگو کني ؟
"If you have the time I said
گفتم : اگر وقت داشته باشي
God smiled ,
خدا لبخند زد
"My time is eternity ."
وقت من ابدي است .
"What questions do you have in mind for me ?"
چه سئوالاتي در ذهن داري ، که مي خواهي از من بپرسي ؟
"What surprise you most about humankind?"
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند ؟
God answered . . .
خدا جواب داد . . .
" That they get bored with childhood .
اين که آنها از بودن در دوران کورکي ملول مي شوند .
They rush to grow up and then long to be children again ."
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت(emj) دوران کودکي را مي خورند .
"That they lose their health to make money .
اين که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول مي کنند
And then lose their money to restore their health ."
و بعد پول شان را خرج سلامتي مي کنند .
"That by thinking anxiously about the future ,
اين که با نگراني نسبت به آينده
They forget the present ,
زمان حال فراموش شان مي شود .
Such that they live in neither the present nor the future . "
آنچنان که ديگر نه(emj ) در آينده زندگي مي کنند و نه در حال .
" That they live as if they will never die ,
اين چنان که زندگي مي کنند که گويي هرگز نخواهند مرد .
And die as if they had never lived . "
وچنان ميمرند که گويي هرگز زنده نبوده اند .
God's hand took mine and we were silent for a while .
خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساکت مانديم .
And then I asked . . .
بعد پرسيدم . . .
As the creator of people what are some of
life's lessons you want them to learn ? "
به عنوان خالق هستي انسان ها ، مي خواهيد آنها چه درس هايي از زندگي(emj) را ياد بگيرند ؟

God replied eith a smile ,
خدا با لبخند جواب داد ،
" To learn they cannot make anyone love them .
ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .
What they can do is let themselves be loved . "
اما (emj)مي توان محبوب ديگران شد .
" To learn that it is not good to compare themselves to others . "
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند .
" To learn that a rich person is not one who has the most ,
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد .
But is one who needs the lest . "
بلکه کسي است که نياز کم تري دارد .
" To lear thet it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love ,
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوست شان داريم ، ايجاد کنيم .
And it takes many years to heal them . "
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم(emj) التيام يابد .
" To learn to forgive by practicing forgiveness . "
با بخشيدن ، بخشش ياد بگيرند .
" To learn that there are persons who love them dearly .
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا(emj) دوست دارند .
But simply do not know how to express or show their feelings . "
اما بلد نيستند احساس شان را ابراز کنند يا نشان دهند .
" To learn that two people can look at the same thing and see it differently . "
ياد بگيرند که(emj) مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند .
" To learn that it is not always enough that they be forgiven by others .
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند .
They must forgive them selves .
بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند .
"And to learn that I am here
و ياد بگيرند من اين جا هستم .


Always . "
هميشه

+نوشته شده در جمعه 1385/12/18ساعت3:3 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

آه چقدر دلتنگت هستم

بر سکوی کنار پنجره نشسته ام

پاهایم با زمین به اندازه ۴ طبقه فاصله دارد

باران مست عشق بازی میکند

و تو اینجا

کنار من

جایت خالیست

دیدمت که با نسیم دویدی و رفتی

 

+نوشته شده در یکشنبه 1385/12/13ساعت8:47 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

من و اون که  کنارم رو لبه تخت نشسته قرار براتون داستان بگیم ...................

حکایت ساخته شدن  این وبلاگ...................

 این داستانها مال زمانی هست که من و اون رج به رج پولیور خاکستری رو با حرف زدن با هم با نگاه یا حتی با دردها و غم ها مون جلو بردیم و تصمیم گرفتیم اگه هر کدوممون موندیو اون رو به یکی از بهترین دوستامون هدیه کنیم آخه دوست من دوست اونم هست دوست اونم دوست من هست ما همیشه با هم هستیم حتی اگه تو 2 تا دنیای متفاوت سیر کنیم .....................

ما دوستی که باید اون پولیور رو می پوشید پیدا کردیم و تصمیم گرفتیم به اون بدیمش و تصمیم گرفتیم با هر گونه عکس العمل اون کنار بیایم تصمیم گرفتیم رو چوب لباس آویزون کردیم اما اون درگیر تر از این حرفا بود که اون رو ببینه و در موردش چیزی بپرسه؛ واسه همین تصمیم گرفتیم که بهش پیشنهاد کنیم که بپوشش و اون پوشید و ما  لذت تمام را بردیم طی همون ثانیه های اندک که اون جلوی چشمهای ما بود و حالا نمی دونیم که اون لباس کجاست البته من مطمئنم که اون میدونه و منم که نمیدونم ............................

این سرنوشت پولیور خاکستری ما بود حالا ما تصمیم گرفتیم که داستان هایی که داشتیم با این پولیور ترسیم می بافتیم رو برای شما هم بگیم ......................

البته اگه من وقت کنم و بخوام و اون هم از این هرس میخوره که جای من نیست و گرنه الان تمامش رو نوشته بود فعلا شازده کوچولو (1) و ببرم (0) ..........................

 

+نوشته شده در یکشنبه 1385/12/13ساعت8:34 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

"هی با تو هستم !!! "

"آره فکر کردی نمی بینمت، خیلی ازت شاکیم خیلی زیاد ببین من کجا جا گذاشتی تو رو خدا ببین با چه آدمایی !!! " تازه بعدشم میگی ساکت فروغ آروم باش و انگشت اشاره ات را روی لبانت میگذاری و میگی ش...............

"آخه اینا کی هستن واقعا آدمن هر موقع به دردشون خوردی میخوانت، هر موقع هم که لازم نبودی واسشون مچاله ات میکنند و میندازنت یک گوشه ................"

دست به سینه به دیوار تکیه داده ای و گوش میکنی آخ که این صبور بودنت داغونم میکنه اون لعنتی هم مثل تو هست دیگه اونم میشینه و گوش میده ......................

 

باز هم بشینیم و تعریف کنیم از اون روزا با همه ی تلخیشون خیلی با حال بودند خداییش ...............

ها !!!!!!!!!!

واسه اونایی که وبلاگ هم میخونند بگم !!!!

نه باز دیوونه شدی !!!!!

چی اونا اصلا نمی فهمن !!!!!! نه بابا ول کن ................

 

خوب، پس تو یک فرصت خوب الان نه بعدا،  گر چه که نمیخوام اون لعنتی هیچی بدونه .....................

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 1385/12/13ساعت8:28 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

آری؛

 

من که همواره احساس می کنم دارم از کناره های خودم لبریز می شوم، سر می روم و می بینم و می یابم که همواره از خودم بزرگتر می رویم، جامه ی کوتاه خویشتنم، کفشم که پایم را سخت می زند، مجروح می کنم، پیرهن تنگ خویشتنم، من که احساس می کنم که گاه در خود نمی گنجم، خود را به چه بیچارگی و عجز و التماس و تلاشی وا میدارم  که با خود سر کنم، مدارا کنم، بسازم و بسیار کم به حرف خود گوش خوابانده ام تا از خویش بگریزم؛

من که خود را همچون آتش در دست خود نگاه داشته ام، از این دست به آن دست از آن دست به این دست و همیشه از سوزش خویش می نالم، من که نمی دانم چگونه با خویش کنار آیم ؟! چگونه با خویش سامان گیرم، خو کنم ..............

                                                                       

                                                            ثانیه هایی از او !؟ ................................................

 

+نوشته شده در یکشنبه 1385/12/13ساعت8:15 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

هر کس در زندگی اش می تواند یکی از این دو گرایش را داشته باشد:

 

یا بسازد، یا بکارد ..........

 

کار کسانی که می سازند ممکن است سال ها طول بکشد، ولی یک روز کاری که مشغولش بودند تمام

خواهد شد. آن گاه دست از کار می کشند و کنار دیوار خودشان سینه صاف می کنند. وقتی کار ساختن تمام شود، زندگی بی معنی می شود.

کسانی که می کارند، از طوفان و فصول در عذابند و آسایش ندارند. اما باغ، بر خلاف عمارت، هرگز از رشد کردن باز نمی ماند. و از آنجا که مدام نیازمند توجه باغبان است، زندگی باغبان را هم به یک ماجرا مبدل

می کند.

 

+نوشته شده در یکشنبه 1385/12/13ساعت8:14 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

عشق، علاقه و تمایل انسان را به خارج از وجودش متوجه می کند،

وجودش را توسعه داده و کانون هستی اش را عوض می کند و به

همین جهت عشق و محبت یک عامل بزرگ اخلاقی و تربیتی

است، مشروط بر اینکه خوب هدایت شود و به طور صحیح مورد استفاده قرار گیرد.

 

+نوشته شده در یکشنبه 1385/12/13ساعت8:10 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

هم علم به انسان نیرو می دهد ، هم ایمان

اما علم نیروی منفصل می دهد و ایمان نیروی متصل

 

علم زیبایی است و ایمان هم زیبایی است

علم زیبایی عقل است و ایمان زیبایی روح،

علم زیبایی اندیشه است و ایمان زیبایی احساس

 

هم علم به انسان امنیت می بخشد و هم ایمان

علم امنیت برونی می دهد و ایمان امنیت درونی

 

+نوشته شده در یکشنبه 1385/12/13ساعت7:57 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

بیدلی در همه احوال خدا با ما بود

او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد

          

 

در اعماق روحت نزد من بیا، هنگامی که گمان میکنی تنها هستی نزد من بیا !

 

در اعماق روحت نزد من بیا، با دل شکسته ات نزد من بیا !

 

با قلبت با من حرف بزن و در ذهنت با من همراه شو؛ من با تو خواهم بود

و تو این را متوجه خواهی شد !

 

اگر هر روز با من ارتباط  برقرار کرده باشی این کار ساده تر خواهد بود اما اگر این کار را نکرده باشی هم تو را ناامید نمی کنم ....

 

لحظه ای که مرا صدا بزنی با تو خواهم بود با تو و در کنار تو .....

 

من همیشه حضور دارم اما هنگامی که تصمیم بگیری مرا بخوانی،

هوشیاری تو نسبت به من بیشتر خواهد شد

 

آن لحظه هایی که به من هوشیار شوی اندوه ترا ترک خواهد کرد،

هنگامی که نزد تو می آیم روی برمگردان

 

+نوشته شده در یکشنبه 1385/12/13ساعت7:54 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

عاشق در وجود معشوق می میرد، اما در معشوق مرگ راه ندارد.

 

پس عاشق در معشوق متولد می شود و خود معشوق می گردد .

 

معشوق نیز در عاشق آشکار میگردد.

 

و عاشق در میابد که معشوق خودش بوده وعاشق حقیقی، همان معشوق بوده.

 

این گونه است که عشق و عاشق و معشوق یکی می شوند زیرا

یکی بوده اند و یکی هستند ........       

 

و عجب فلسفه ای ست عمیق که در آن غوطه ور نخواهی شد تا طعمش را نچشی !؟ ..........

+نوشته شده در یکشنبه 1385/12/13ساعت7:49 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
*
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

+نوشته شده در جمعه 1385/12/11ساعت2:9 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |