تبليغاتX
پولیور خاکستری

پولیور خاکستری

دست نوشته های شازده کوچولو

 

این روزها، روزهای گپ زدن است. گپ های چند ساعته. از همانهایی که با بحث های خاله زنکی شروع میشود و میکشد به ص.ی.ا.ص.ت و آخرش میرود درست سر اصل مطلب و بقیه حرفها با بغض زده میشود. از همان روزهایی که باید تمام پیاده روهای پاییزی رو تک و تنها گز کرد. از همان روزهایی که باید پناهنده شد به همان گلخانه دوست داشتنی و گوشه ای نشست و به دیگرانی خیره شد که این همه با ذهنی خالی و دلی آسوده میخندند، حتی اگر آن طورها که نشان میدهند هم شاد نباشند. این روزها، روزهای گپ های طولانی مدت است. اینکه من باید ساعتها برایت حرف بزنم از آدمها. از دسته بندی های ذهنم. از نگرانی ها و دغدغه هایی که هر روز پر رنگ تر میشوند. از اضطرابی که همیشگی شده است. بگویم از آدمی که برایم مثل بت است و هر لحظه نگران از دست دادنش هستم.
بت...
گفته بودم از همه چیز فراری شده ام. به خاطر همین بت است. به خاطر همین اضطراب است. شاید خنده دار باشد. شاید تصوراتم از یک کودک هم کودکانه تر باشد. ولی من نگران از دست دادن آدمهایی هستم که مثل ... مثل نفس کشیدن هستند. نگران دستان لرزان عزیزی هستم وقتی چایی قند پهلوی دبش را تعارف میکند. نگران موهای سفید شقیقه های بت دوست داشتنی ام، پدرم هستم. نگران نگاه های مادر... من برای تمام داشته هایم که میتوانند لذت بخش ترین باشند، نگرانم... همین من را هی از همه دور میکند. فاصله ها زیاد میشود ولی چیزی از این نگرانی کم نمیکند. چیزی جایگزین این اضطراب احمقانه و بی مورد نمیشود.
کلی حرف دیگر هم هست... باشد برای بعد!


همین هاست که نمیگذارد دیگر بنویسم. نوشتن یک ذهن خالی میخواهد. به قولی

ساده نوشتن دستهاي سفيد و چاق ميخواهد
و دستهاي سفيد و چاق
پيراهن
يا حداقل دستكشي بدون پارگي
بدون زخم!

+نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت12:47 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

خداي من! ليلا چه قدر زيبا بود. مخصوصا پرنده اي كه هميشه بالاي چشم هايش در پرواز بود.

+نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت1:43 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

خیلی وقت‌ها می‌شود که داری مثلا چایی‌ات را با سر و صدای هر چه تمام‌تر با یک قاشق فلزی هم می‌زنی. هی هم می‌زنی، هی هم می‌زنی. بعد سر و صدایش در حدی هست که چشم غره‌های اطرافیان را به سمت‌ات سرازیر کند. درست در همان لحظه‌های هم زدن که یک جور سمفونی‌وار افکارت را هم می‌زند، می‌رسی به همان قسمت از ذهنیاتت که تبدیل به کلمه نمی‌شوند. کلا به زبان نمی‌آیند. از همان‌هایی که همیشه باید ازشان صرف نظر کنی. بی‌خیالشان شوی تا شاید یک روزی در یک موقعیت بغرنج دیگری سرازیر شود توی استکان چایی‌ات! بعد سعی می‌کنی هی پلک بزنی. می‌خواهی تصویری که در پشت ذهنت قرار گرفته و حس می‌کنی همه دارند با وضوح هر چه تمام‌تر می‌بینندش را یک جورهایی مخفی کنی. هر پلکی که می‌زنی انگار همه چیز واضح‌تر و شفاف‌تر می‌شود. همه چیز رنگی‌تر می‌شود. نگاه‌ها بهت‌زده‌تر می‌شوند و تو بلند می‌شوی می‌روی و بی‌خیال چایی و قاشق فلزی و استکان می‌شوی. چند روز که گذشت یادت می‌آید که خیلی وقت است حرف نزده‌ای. همه‌اش را قورت داده‌ای. همه‌اش شده جزو همان ذهنیات مخفی. جزو همان‌هایی که دیگران قرار نیست ببینند و بشنوندش!
درست مثل الان...

+نوشته شده در شنبه 1388/07/18ساعت9:59 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

 

بخند
و خنده هایت را همراه برق چشمانت
هدیه کن
این با ارزش ترین هدیه
از سوی توست
که مرا مست میکند
و تعریفی به اسم
انسان یا شاید دوست
و دوست داشتن را
برایم تعبیر می کند.


پ.ن: برای تو که همیشه در قلبم درخشان خواهی ماند دوست بال دار من.

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/15ساعت8:24 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 


پ.ن: و من یک سال پیرتر شدم.  تولدم مبارک

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت8:8 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت2:50 بعد از ظهرتوسط شازده کوچولو | |

 

***

آسمان سكوت اختيار كرده است

در برابر خواب شهر

باد

از عشق بازي

با دامنم

م

ي

ن

ا

ل

د

*

+نوشته شده در جمعه 1388/06/13ساعت4:5 قبل از ظهرتوسط شازده کوچولو | |