تبليغاتX
پـولیــور خاکســتری

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

دست نوشته های شازده کوچولو

سه شنبه 1390/12/23
م : دل نوشته های بانو ن : شازده کوچولو

هفت شهر عشق

اینجا، ایستاده ام بر آخرین مدارِ این کهکشان بی انتها. دست در دست ستاره هایی که با یک انگشت اشاره ات جان می گیرند و بر دستهایت بوسه می زنند؛ طواف می کنم حلقه وجودت را جهان در شب بوسه پروانه ها برخط خیال تو، در هم می پیچد و هستی خلاصه می شود در گوشه نیمه باز پنجره اتاقت. تنها پرنده ای نیمه مست بر شاخه ی خشکیده، یک تنه با صدای غمگین اش، پیوند می زند عالم هستی را به آخرین مدار این کهکشان بی انتها. خورشید از هرم گرمای لبانت، ذوب می شود و قطره قطره شهدش را بر زبانم می چکاند. دریا انعکاس نگاهت را بر تن خویش، تاب نمی آورد؛ قیام می کند. من وضو می گیرم، لباس احرام می پوشم و در صف آخرین مدار این کهکشان، طواف می کنم گوشه نیمه باز پنجره اتاقت را. با آوای پروانه های دشت شقایقِ ماه، یکصدا می شوم و سعیِ صفا و مروه می کنم کوه های سینه ات را. مشتی از قطره های باران را در دست می گیرم و بر شیشه اتاقت می کوبم. هفت شهرِ عشق را در خواب هفت ساله ات زیر پا می گذارم و اینک، نشسته در کنار تخت، این تن خسته را قربانی دل ات می کنم و روحم را در کالبد پرنده ای نیمه مست بر شاخه خشکیده، نگهبان شبهای بیچراغ و خاطره ات می کنم.



دوشنبه 1390/12/15
م : دل نوشته های بانو ن : شازده کوچولو

زندگی این روزا؛ آدمها و آدم ها و عاشق ها

زندگی،از آن سازهای ناکوک است همیشه ی خدا/آدمها توی صف این ساز ناکوک/میخورند و میخوابندو دلالی میکنند/عاشق میشوند و مسافر میکشند/نان میپزندو دعوا میکنند/هزار و یک کار جور و ناجور دیگر.../هر از گاهی هم به ساعتشان نگاهی میاندازند.

توی صف این ساز ناکوک، همه منتظرند دستی به ساز ببرندو کوکش کنند./اما همه کار میکنند؛ الّا فکری به حال ناکوک و دمق ساز زندگی!/ توی این صف، عاشق ها دستشان به کوک بیشتر میرود.../اما از بس توی بال و پرشان سنگ زده اند که از صف میکشند کنار./یکی درمیان بین این آدمها،سیاست مدار پیدا میشود../ جای بقّال و چقّال و دانشجو و راننده تاکسی نشسته اند/اما انگشتشان توی دیگ آش سیاست بروبیایی دارد./این است که عاشق ها زود میدان را خالی میکنند/بقیه ی آدم ها بیشتر سنگ می اندازند./بعضی ها ،اما فقط به ساز فکر میکنند./دستشویی هم نمیروند./فکر میکنند دستشان شفاست!/سَرّو سِرشان گویا با خداست./بازار سیاه،بچه ی همین بعضیهاست.../خودشان راه می اندازند./ پول میدهند وی آی پیه صف را کِش میروند./دستشان اما شفا نمیدهد/ برایمان ساز رعدو برق و داد و بیداد راه می اندازد./خبری از نوای سمفونیک مرغ عشق ها نیست!!...

این وسط دوباره سیاست پایش را از دیگ آش میکشد بیرون/دست شفاگر را میگیرد میبرد توی آش/نمیدانم لباس نخود تنش میکند یا لوبیا/ که با رنگ چشمهای شفاگر همخوانی میکند /هزار عاشق و کُشته مرده پیدا میکند!/باور کن جانشان را هم میدهند.. برای گلزار زمانه!!

خلاصه که باغ همه آباد است و همه جا گلستان./فقط این ساز حال ندارد/افتاده آن وسط /هرازگاهی دستی به سرش میکشند اما/ناکوکِ ناکوک است!...

شاید ساز زندگی هم عاشق است،/بیچاره.همین! کسی چه میداند..؟/سازی که عاشق باشد از صف زندگی به در میشود./آخرش هم بسوزد پدر عشق و عاشقی...



پ.ن:      کوی نومیدی مرو,اومیدهاست/سوی تاریکی مرو,خورشیدهاست

            دل، تورا درکوی اهل دل کشد/تن، تورا در حبس آب و گِل کشد

پ.ن:      انباشته این روزهاست که گذشت...



جمعه 1390/12/05
م : عکاس خانه ن : شازده کوچولو

روایت شماره یک

«شور عشق، عکس را گران‌بار از حضوری شبه‌عرفانی می‌سازد. مبادله‌ی عکس‌ها در کانون مناسکِ عاشقانی جای می‌گیرد که به وصال جسمانی و اگر نه به وصال روحانی رسیده‌اند. عکسی که دریافت می‌شود به شیئی تبديل می‌شود که گیرنده ي آن نه فقط مالک بلکه عاشق مملوک آن مي شود. عکسی که داده می‌شود نیز برای آن است كه در عین حال که به تصرف‌ گیرنده در ‌مي آید، او را واله و شیدا کند. مبادله‌ی تصویرها طی فرایندی جادویی مبادله‌ی فردیت‌هایی را به تحقق می‌رساند که در آن هر دو طرف مبادله، در آن واحد بت (معبود) و بنده (عبد) آن دیگری می‌شود، همین مبادله است که ما آن را عشق می‌نامیم.»

 (ادگار مورن، فیلسوف و جامعه‌شناس  فرانسوی)



پ.ن ۱. عکس از: دوِئین مایکلس (Duane Michals)، عکاس آمریکایی، با عنوان «این عکس شاهد من است» (1974)

پ.ن.۲. ترجمه متن زیر عکس: «این عکس شاهد من است. آن روز عصر رابطه‌مان هنوز خوب بود، وه که چه خوشبخت بودیم. باور کنید راست می‌گویم، او به راستی مرا دوست می‌داشت. نگاه کنید، با چشم‌های خودتان ببینید.»

پ.ن.۳. متن از کتاب:

 Morin, Edgar, The Cinema: Or The Imaginary Man. Minneapolis: University of  Minnesota press, 2005, p.20.




چهارشنبه 1390/12/03
م : ن : شازده کوچولو

صبورانه های تو...

کسی تکه هایم را/ به هم می دوزد این روزها/پلک های نیمه بسته ام/ را باز می کند/آشفتگی هایم را/در آغوش می کشد/هق هق هایم را لال می کند/کسی ست که صبوری می کند این روزها/صبورانه.../کسی در من است.../کسی که از من است/ به گمانم تو در منی/ دستت را به من بده/ بیا کمی قدم بزنیم/ آسمان آبی دستانت/به طرز عجیبی آشناست...



دوشنبه 1390/11/24
م : دل نوشته های بانو ن : شازده کوچولو

آبی بی نهایتش

دستانش را به سمتم دراز کرد

دستانش را گرفتم و در آبی بی نهایتش غرق شدم

او مرا با خود برد به انتهای جویبار جاری عشقش

به انتهای ابرهای چشمانش

در آسمان نگاهش, پرستوهای عاشق بال گسترده بودند

و تن به تن در افق بی انتهایش محو میشدند

من نیز با شوق غریبی شروع به پرواز کردم

دستانش را رها کردم و در آسمان نگاهش همچون پرستوها شکفتم

پر کشیدم به آبی بی نهایتش

به زندگی دوباره

به عشق



جمعه 1390/11/14
م : دل نوشته های بانو ن : شازده کوچولو

شهر خاموش چشمانت

شب هایی که می خوابی، برق از سر جهان می پرد و شهرِ کوچکی که نشسته در چشمانت خاموش میشود. جهان در این تاریکی راهش را گم میکند و مورفی وار میخورد به پست مغول ها و هواپیماهای جنگی متفقین. من هراسان پی تقویم میگردم. کتابخانه های شهر در آتش میسوزند، ورق میزنم. هیروشیما روی لبانت از هم میپاشد، ورق می زنم. سکوت مرگباری اتاق را میگیرد. از زیر آوارها داد میزنم، کسی صدایم را نمیشنود. به سختی از زیر دیوارهای فرو ریخته خودم را بیرون میکشم. همه جا تاریک است. روی شهر چشمانت راه میروم. یکبار، دوبار، صد بار راه میروم. تقویم را گم کرده ام. روی لبانت سیگار میکشم. تو میخندی. باران میبارد. تقویم کنار تخت افتاده است و من تمام پاییز را کنار پنجره می ایستم. جنگ سرد آغاز میشود، تاب ورق زدن ندارم. از درز پنجره سوز سرما اتاق را میگیرد، شعله بخاری را بالا میدهم. شهر خاموش چشمانت از سرما میلرزد، می بوسمشان. حتی با وجود بوسه های من هم جنگ سرد از روی تقویم کنار نمیرود. دیوار برلین، شهر چشمانت را به دو شهر کوچک غربی و شرقی تقسیم میکند و من ناچارم تونلی زیر نوار مرگ حفر کنم. آخر من در این شهر، آشنای هزار ساله دارم.



چهارشنبه 1390/10/28
م : دل نوشته های بانو ن : شازده کوچولو

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

از زاویه ی چشمهای تو/می ترسم/از رد نگاهت/بر پیراهنم/و از دستهایت/که چون ظهریست/تابستانی../حلقه ی چشمهایت/گردابی ست عمیق/فرو می برد/خوابهایم را/و تنت/سرزمینی غریب/که راه نفس را/تنگ می کند مدام..

تو را هزار بار خوانده ام! /چشمهایم اما/کنار نبودنت/همیشه بارانیست../به اندازه ی تمام بودنت/به تو عشق می ورزم../بیا خانه ای بسازیم../خانه ای بی پنجره/خانه ای بی در/خانه ای که به هیچ راهی نرسد/من از جاده ها بیزارم..!/جاده هایی که بین من و تو فاصله می اندازد...

بیا خانه ای بسازیم/در سرزمینی دور/در حریم تنهایی/بیا خانه ای بسازیم/که هیچ روزنه ای/به شب/به درد/و هیچ راهی به/خنده های نیمه تمام/نیابد../خانه ای که/تو باشی و من/نگاه و نگاه/و گاهی/همین دیوارهای خاموش/به ظاهر سفید../خانه ای که در آن/جای هیچ یک/دگر خالی نباشد../بیا خانه ای بسازیم/خانه ای از تو/خانه ای از من/خانه ای از عریانی ما/مگر چه می شود !/بگذار بگویند دیوانه ایم/دو دیوانه..!/باور کن زندگی همین است/لمس حضور تو/در چهارچوب خیال من/و انتشار آن خلوت پاک../بیا خانه ای بسازیم../ بیا...